سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

داغ و شیرین

عصر بود و آفتاب در حالی که آرام آرام می‌رفت تا به افق بپیوندد، با آخرین توانش زمین را گرم می‌کرد. ندا در حالی که کیفش را به دوش انداخته بود و پیراهنی کوتاه به همراه یک شلوار جین به تن داشت، به سمت ورودی هتل می‌رفت. وجود دو تن از محافظان سامی که در آنجا انتظار می‌کشیدند، توجهش را جلب کرد. به هر حال وارد هتل شد. با دیدن او یکی از آنها پیش آمد و گفت: «تعالی سیدة نادیا!» نگاه آنها زیاد مهربان نبود. ندا به این فکر می‌کرد که آیا آنها همیشه همین‌طور بوده‌اند یا این‌که چیزی فهمیده‌اند. دو محافظ ندا را به سمت داخل هتل هدایت کردند. طوری او را در بر گرفته بودند که انتخاب مسیری جز مسیر آنها خطرناک می‌نمود.

این که دیشب در هتل نبوده او را نگران کرده بود. اما چیزی که بیشتر از همه او را می‌ترساند این بود که تفنگ را در کیفش پنهان کرده‌بود و اگر لو می‌رفت معلوم نبود با او چه خواهند کرد. محافظان، او را به کافی‌شاپ هتل بردند. سامی آنجا به همراه یک محافظ نشسته بود و با صورتی جدی در انتظار او بود. ندا خیلی ترسیده بود. سامی با یک نگاه، ترس را از چهره‌ی ندا خواند. چند ثانیه با همان صورت جدی به او خیره شد. سپس لبخندی زد و از او خواست که بنشیند. ندا نشست. سامی به انگلیسی گفت:

- دیشب هتل نخوابیدی؟ زنگ زدم دیدم نیستی. 

- راستش ... نه ... خونه‌ی یکی از دوستام بودم. 

- دوست؟ می‌شه این دوست رو دید؟

- نه! 

- نه؟ نکنه شما دوتا ...؟

- نه! اون ... اون یه زنه. 

- یه زن. چرا امروز گفتی نیام اینجا؟ 

- من ... من خوب برای کارام اومدم دبی ... گفتم که ... رفته بودم دنبال کارم. 

- از دیشب؟
- آره، نه! نه ... امروز! 

- چه جور کاریه؟

- من ... شخصیه.

- چیزی رو که از من پنهان نمی‌کنی نادیا؟ 

- نه ... من چیزی برای پنهان کردن ندارم. قسم می‌خورم!

سامی با شنیدن این حرف شروع به خندیدن کرد و آرام آرام خنده‌اش اوج گرفت. ندا با تعجب به او نگاه می‌کرد. سامی رو به یکی از محافظانش که ایستاده بود گفت: «اقسم! قالت اقسم! انظر الیها! هی خائفة بغایة!» محافظان نیز با او همراهی کردند. سامی در حالی که با شدت می‌خندید دوباره گفت: «اقسم!» سپس رو به ندا به زبان انگلیسی گفت: «چرا این قدر ترسیدی؟ الان می‌گم یه چیز داغ و شیرین برات بیارن که یه خورده آروم شی.» 

ندا با لحنی جدی گفت: «اصلا شوخی جالبی نبود!» و با حالت قهر نشست. سامی گارسن را صدا کرد و به زبان عربی سفارش داد. سپس با دیدن ندا، با لحنی جدی ولی مهربان گفت: 

- من شوخی نکردم نادیا. من باید مراقب خودم باشم. اگه جایی می‌خوای بری یا کاری می‌خوای بکنی، باید به من بگی. رفتارهای مشکوک، این که من بفرستمت هتل و بعد بفهمم شب جای دیگه خوابیدی، اینا از نظر امنیتی برای من جالب نیست. اصلا من به کنار. شیخ مسعود اگه بفهمه منو بیچاره می‌کنه. دست آخر ممکنه سر تو هم یه بلایی بیاره. من اینو دوست ندارم. تو لازم نیست برای من قسم بخوری. من حرفتو باور می‌کنم. ولی خواهش می‌کنم دیگه کارای مشکوک نکن. حالا واقعاً چیزی رو پنهان نمی‌کنی؟

ندا که کمی بیشتر به خود مسلط شده‌بود، گفت: «من اون‌قدر ها پیچیده نیستم.» کیفش را محکم بغل کرده بود. سامی نگاهی به آن انداخت. سپس اشاره‌ی چشمی به آن کرد و گفت:

- چی تو اون داری که این قدر سفت گرفتیش؟

قلب ندا به تپش افتاد. کیف را روی زمین گذاشت و با لبخندی مصنوعی گفت: «هیچی. لوازم آرایش. اون جوری که شما منو ترسوندین به یه عروسک احتیاج داشتم که سفت بگیرمش. جاش این کیفو گرفتم

سامی لبخندی زد و دستان ندا را گرفت. دستان ندا مانند مردگان سرد بود. معلوم بود که بسیار ترسیده‌است. پس از مدتی ندا خود را به روی صندلی رها کرد. سامی به نرمی گفت:

- نترس نادیا. شاید معاشرت کردن با من یه کم سخت باشه. ولی قول می‌دم که دوست خواهی داشت ... منو ببخش. بهت قول می‌دم که دیگه نترسی.

- یه پیشنهاد.

- چی؟ 

ندا با حالتی وسوسه انگیز گفت: «چه طوره یه چیز داغ و شیرین هم من برای تو داشته باشم؟»

- ها خیلی خوبه! کم کم داشتم نا امید می‌شدم. 

ندا در حالی که نزدیک شده بود و گوشه‌ی کت سامی راگرفته بود، گفت: 

- من فقط وقتی روشن می‌شم که احساس امنیت کنم. تو می‌تونی اینو بهم بدی؟ 

- چرا که نه! قول می‌دم از این به بعد وجود این محافظارو رو احساس نکنی!

پس از مدتی گارسن با یک لیوان قهوه و یک کیک شکلاتی آمد. ندا در حالی که با همان نگاه وسوسه انگیز به سامی چشم دوخته بود، آرام تکیه داد. سامی نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا بترسد. چون تا به حال ندا را این‌گونه ندیده بود.