سامی در خانهی شیخ مسعود روی یک مبل نشسته بود. محافظان شیخ، با همان چهرههای خشک و بیروح، در اطراف خانه نگهبانی میدادند و چند زن با روبنده در گوشهای مشغول صحبت بودند. سامی یک پوشه در دست داشت و یک مداد را در بین انگشتانش میچرخاند. پس از پایان صحبت های همیشگی، زمان آن رسید که شیخ مسعود خبر تازهای را به سامی بدهد. خبر تازه در مورد ندا بود. شیخ مسعود همه چیز را راجع به آمدن ندا به دبی و قصد او در کشتن شیخ، به سامی گفت. ندا قادری برای سامی شخصی شناخته شده بود و از اینکه او در امارات باشد بسیار شگفتزده شد. پس از پایان سخنان شیخ، سامی با تردید پرسید:
- این هی؟
- لا ندری. هی لا یعرف فی الامارات باسم ندا.
- و ماه هی اسمها هنا.
- هی یعرف باسم نادیا.
- نادیا ... هوم ...
سامی به فکر فرو رفت. چرخش مداد در دست او نامرتب شد و ناگهان چنان فشاری به آن وارد کرد که از وسط شکست. شیخ با دیدن این صحنه با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «ما بک؟ هل تعلم بمکانها؟» سامی نگاهی به شیخ کرد و پس از چند ثانیه، سر خود را به نشان منفی تکان داد. ولی چنان به فکر فرو رفته بود که دیگر نتوانست حرف بزند. از جای برخاست، با شیخ خداحافظی کرد و به او قول داد که اگر خبری از ندا گرفت، او را در جریان بگذارد. فکر این که نادیای او همان ندا باشد او را به شدت آزار میداد. چیزی که از قد و هیکل ندا میدانست، این را تأیید میکرد. اما چهرهی ندا را نمیتوانست به خاطر آورد.
آن شب قرار بود شب ویژهای برای ندا و سامی باشد. سامی به خانه رفت و خانه را به گونهای کاملاً رومانتیک آماده کرد. سپس روی صندلی راحتی خود نشست و یک سیگار روشن کرد. فکر این که به این راحتی به دام ندا قادری افتاده باشد، او را راحت نمیگذاشت. اما اگر این دختر همان ندا بود، اگر او اینقدر باهوش بود، سامی نمیتوانست اقدامی غیر هوشمندانه برگزیند. سیگار میکشید و فکر میکرد. او باید ابتدا مطمئن میشد و سپس دست به هر اقدام دیگری میزد. از طرفی امشب قرار بود ندا به خانهی او بیاید و او باید شب زیبایی را برایش فراهم میکرد. آیا با دانستن این که او ندا قادری است، این کار ممکن بود؟
ساعتها نشست و فکر کرد. زیر سیگاریاش پر از ته سیگار شده بود و دیگر جا نداشت. ساعت مچیاش را با شتاب و با ژست خاصی بالا آورد و نگاه کرد. زمان آن رسیده بود که به دنبال ندا برود. از جا برخاست و کمی خود را مرتب کرد. کتش را پوشید. به خود ادکلن زد. در آینه نگاهی به خود کرد و از خانه خارج شد.
ندا با لباسی زیبا در لابی هتل منتظر بود. با آرامش به صندلی تکیه داده بود و پایش را روی پایش انداخته بود. یک لیوان نوشیدنی در دست داشت که هر چند وقت یکبار جرعهای از آن مینوشید. در خیالات خودش غرق بود که صدایی آمد: «ندا!» ندا بی اختیار برگشت. با دیدن سامی، دست و پایش را گم کرد و به سرعت به انگلیسی گفت: «من نادیا هستم.» اما سامی پیامی را که میخواست دریافت کرده بود. ولی برای آنکه ندا بویی نبرد، با لبخند گفت: «آه. آره، اسمهای خاورمیانهای خیلی به هم شبیهن.»
ندا برخاست. در مقابل سامی چرخی زد و به حالت دخترانه تعظیم کرد. سپس خرامان به سمت سامی آمد. سامی دستی به صورت او کشید و گفت: «خیلی زیبا شدی.» بدین ترتیب آنها با هم به راه افتادند. سامی او را به یکی از بهترین و شاعرانهترین رستورانهای دبی برد. پس از بازگشت، سامی ماشین را کنار خانهی خود پارک کرد. چهرهی ندا کمی غمگین بود.
- چی شده فرشتهی جوان؟
- میخواستم امشب یه شب رویایی باشه. ولی ...
- ولی چی نادیا؟
- من ... دچار عادت ماهانه شدم.
- چی؟ راست میگی؟
- آره. جدی میگم.
سامی آهی از روی درماندگی کشید و سرش را روی فرمان گذاشت. او اینک میدانست که ندا قصد داشتن رابطه با او را ندارد و عادت ماهانه تنها یک بهانه است. از این بابت بسیار خشمگین شده بود. او دیگر میدانست که در تمام این مدت بازیچهی دست ندا شدهاست. پس از مدتی سرش را از روی فرمان برداشت. ماشین را روشن کرد و چنان پایش را بر روی گاز گذاشت که چرخهای ماشین پس از کمی درجا زدن، ماشین را به راه انداختند.
- من واقعا متاسفم سامی.
- اشکالی نداره نادیا. شاید یه وقت دیگه.
- شاید یه وقت دیگه.
ندا از درون بسیار خوشحال بود. دیگر لازم نبود که دامن خود را با تن دادن به خواستهی سامی آلوده سازد. از طرفی دیگر چیزی نمانده بود تا او تسویه حسابش را با شیخ مسعود انجام دهد و برای همیشه امارات را ترک کند. با بودن سامی، تنها یک گام تا پایان نقشه مانده بود.