سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

فردا شب ...

- روز خیلی خوبی بود. ازت ممنونم.

- بهت خوش گذشت فرشته‌ی زیبا؟

- خوش گذشت. خیلی خوش گذشت.

- یه نگرانی همیشه تو چهره‌ات هست نادیا. اون چیه؟ 

- فعلا نمی‌تونم بگم. شاید یه وقت دیگه ... مشکلات خانوادگی.

- خانوادت با این شکل رابطه مشکل دارن؟

- نه ... ولش کن.

- باشه. ولی اگه روزی تونستی بهم بگو. بازم می‌گم. تو برام با دخترای دیگه فرق می‌کنی. حاضرم برای بودن با تو هر هزینه‌ای رو بپردازم. 

- هر هزینه‌ای؟ 

- تو فقط بخواه.

- فکر کنم چیزی که من از تو دیدم رو هیچ کدوم از اون دخترا ندیدن.

- تجربه‌ای که من با تو داشتم رو هم تا حالا با هیچ کس نداشتم. تا حالا هیچ کس نتونسته بود سامی بن نعیم رو این‌قدر نگه داره. اون هم بدون رابطه‌ی جنسی. تو یه جادوگری. یه جادوگر زیبا.

- چه طوره اینو یه کم تغییر بدیم. من تو این دو سه روز خیلی آرامش داشتم. چه طوره یه جورایی ازت تشکر کنم؟ 

چشمان سامی برقی زد. صورتش را به صورت ندا نزدیک کرد. ندا در حالی که به چشمان او خیره شده بود، به آرامی گفت:‌ «فردا شب. فقط دوست دارم خیلی با شکوه باشه. دوست دارم هم‌زمان هم فکر کنم با یه شاهزاده هستم و هم فکر کنم که این رومانتیک ترین لحظه‌ی زندگیمه.» 

سامی با صدای آرام گفت: «فردا شب ...» و بوسه‌ای نرم و سریع بر لبان ندا گذاشت. ندا فرصتی برای این‌که جلوی او را بگیرد نداشت. قطره‌ای اشک از چشمانش سرازیر شد. با دست چپش آن را پاک کرد و با لبخندی سرد گفت: «فردا شب.» مدتی به چشمان سامی خیره شد و سپس به سرعت از ماشین پیاده شد. تنها دو محافظ از سه محافظ سامی با او همراه بودند. آنها هم با مهربانی با او خداحافظی کردند و حتی یکی از آنها ندا را تا داخل هتل بدرقه کرد. ندا پشت به آنها به سمت هتل می‌رفت و سعی می‌کرد جلوی گریه اش را بگیرد.

در اتاق باز شد و ندا وارد شد. در را بست و گریه را آغاز کرد. از این که سامی لبان او را بوسیده احساس خفت می‌کرد. پس از مدتی به دستشویی رفت و در حالی که ناله می‌زد، با فشار دستش لبانش را پاک کرد. سپس صورتش را شست و از دستشویی بیرون آمد. خود را روی تخت انداخت و با چشمانی اشک آلود به سقف خیره شد. اما احساس می‌کرد که این بار، گریه نمی‌تواند او را آرام کند. فکری به ذهنش رسید. دفترچه‌ای که سیزده نامیده بود را با خود به هتل آورده بود. از جا پرید و با چهره‌ای مصمم به سراغ آن رفت. خودکار را برداشت و آغاز به نوشتن کرد. 

 

از ماست که بر ماست!

من، زنی که خود را زیباترین و برترین خلقت‌ها می‌دانم. تو، مردی که مرا وسیله‌ای برای خوشگذرانی می‌بینی. به من بگو. چیست جز شهوت تو و نفرت من که من و تو را به هم نزدیک کرده؟ چیست جز آتش انتقامی که آرام از زیر خاکستر سر بر میاورد و آرام آرام اربابانت را در کام خود فرو می‌برد؟

شرم باد نام مقدس زن را. شرم باد آن زنان را که دوست دارند که اسباب بازیت باشند. که اگر چون آنها نباشد، چون تو نیز فرصت جولان نخواهد داشت. اما من بازی با تو را دوست نمی‌دارم. حتی نام تو شایسته نیست تا دفتر کوچک مرا آلوده سازد. این را بدان. اگر بخواهی جان مرا می‌توانی بگیری، اما گرمای تنم را هرگز به تو نخواهم داد. این قسمی ناگفته است.

تو هیچ نداری. تنها ثروت داری و قدرت. ولی از قدرت نگاه من بی‌خبری. اینک به خود بنگر! تو تنها یک وسیله‌ای. یک عروسک خیمه شب بازی. و من عروسک گردان زبردستی که تو را آن گونه که می‌خواهد می‌گرداند.

و روزی رهایت خواهم کرد! پاک تر از آنچه هستم. نیالوده به گنداب هوس تو. و آن روز، تو شرمسار خواهی شد. و آن روز برای یافتن من دیر خواهد بود. این قسمی ناگفته است.