سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

آخرین قرار

نزدیک ظهر بود. آفتاب دلپذیری زمین دبی را به درخشش درآورده بود و نسیم خنکی که می‌وزید، روز را تبدیل به یک روز زیبا ‌کرده‌بود. ندا پنجره را باز کرد تا نسیم، گونه‌هایش را نوازش دهد. مدتی چشمانش را بست و به رویا فرو رفت. تا این‌که صدای در، او را از رویایش بیرون آورد. در را باز کرد. سامی به تنهایی در بیرون در ایستاده بود. با دیدن ندا، لبخندی زد و صورت او را بوسید. ندا هم لبخند زد و از او خواست که بیرون منتظر شود. خود به داخل خانه برگشت، همان لباس دیشب را پوشید و آرایش کرد. سپس با عجله کیفش را برداشت و از در خارج شد.

ماشین «فراری» سامی در بیرون در ایستاده بود و سه محافظ در اطراف آن منتظر بودند. این که سامی به تنهایی به سراغ او آمده کمی برای ندا عجیب بود. اما خوشحال بود که توانسته تا این حد به سامی نزدیک شود. آنها سوار ماشین شدند. ماشین روشن شد و آرام به راه افتاد. سامی چهره‌ای جدی داشت و صحبت نمی‌کرد. همین باعث شد که ندا همان احساسی را پیدا کند که اولین باری که سوار این ماشین شده بود، داشت. به زبان انگلیسی از سامی پرسید: «کجا داریم می‌ریم؟» سامی در حالی که به جلو نگاه می‌کرد، گفت: «مگه تا حالا با من بهت بد گذشته؟» ندا لبخندی شیرین زد و گفت: «نه!» و با آرامش بیشتری نشست.

مدتی در راه بودند. سرانجام ماشین در کنار یک ساختمان ایستاد. سامی گفت: «با من بیا یه چیزی بهت نشون بدم.» ندا گفت: «اینجا کجاست؟» سامی لبخندی زد و گفت: «من جای بد نمی‌برمت.» ندا با تردید پیاده شد و در حالی که کیفش را به شانه انداخته بود، با سامی به داخل ساختمان رفت. سامی دستش را به دور کمر ندا انداخته بود و همراه با او از پله‌ها به پایین می‌رفت. وقتی ندا سرش را برگرداند فهمید که دو تن از محافظان هم پشت سر آنها می‌آیند. دوباره پرسید: «کجا داریم می‌ریم سامی؟ نمی‌خوای بهم بگی؟» این بار سامی گفت: «می‌فهمی.»

وقتی به پایین پله‌ها رسیدند، ناگهان سامی شانه‌ی ندا را گرفت و او را به دیوار کوبید. ندا بسیار ترسیده بود. خواست به سمت بیرون فرار کند. اما محافظان دو کلت کمری از داخل کت خود بیرون آوردند و به سمت او گرفتند. ندا دوباره رو به پشت، از پله‌ها پایین آمد. لرزش پاهایش کاملاً محسوس بود. رنگ از چهره‌اش پریده بود. وقتی سرش را برگرداند فهمید که سامی هم یک تفنگ دارد. پیش از آنکه به خود بیاید، سامی دوباره او را گرفت و به دیوار کوبید. کیف از دست ندا افتاد. داد زد: «این کار چه معنی داره؟» سامی در حالی که تفنگ را در زیر گلوی ندا گرفته بود، به انگلیسی گفت: «فقط بگو کی هستی.» 

ندا نفس نفس می‌زد. سامی به یکی از محافظان اشاره کرد که کیف را از روی زمین بردارد. به دیگری هم با صدای بلند گفت: «ابحثها!» سپس بازوی ندا را گرفت، او را به شدت گرداند و از جلو به دیوار کوبید. محافظ دوم آمد و شروع به گشتن ندا کرد. سامی کمی از ندا فاصله گرفت و تفنگ را در دستش چرخاند. پس از مدتی، محافظ گفت: «طاهرة.» سامی هم با سر تایید کرد و از او خواست که از ندا فاصله بگیرد. ندا دوباره به سمت سامی برگشت. در این هنگام محافظ اول تفنگ را از کیف ندا بیرون کشید و در حالی که آن را بالا گرفته بود، گفت: «بن نعیم؟» سامی نگاهی به آن کرد. ندا هم آن را دید و از ترس، به گریه افتاد. تنش سرد شده بود. سامی برگشت. یک سیلی به صورت ندا زد و گفت: «برای شروع بگو اسمت چیه.» ندا گفت: «نادیا!»

سامی با ته سلاح به شانه‌ی او کوبید. ندا از درد جیغ کشید. سامی گفت: «خفه شو! بازی تموم شده! درست جواب بده.» ندا نفس نفس می‌زد و اشک می‌ریخت. سامی دوباره پرسید: «ندا قادری. درسته؟» ندا خواست با حرکت سرش رد کند. اما سامی دستش را عقب برد تا سیلی دیگری به او بزند. ندا با  چشمان بسته جیغ کشید: «درسته!» و بعد با گریه ادامه داد: «درسته! درسته، من ندا قادریم. که چی؟» 

سامی لبخندی زد. دستش را زیر چانه‌ی ندا گذاشت و صورت او را بالا گرفت. سپس گفت: «دفعه‌ی قبلی که دیدمت این قدر زیبا نبودی.» ندا هم گفت: «منم دفعه‌ی قبلی که دیدمت خیلی مفلس تر از الان بودی. چه قدر از شیخ مسعود پول گرفتی تا ... » سامی با پشت دست به صورت ندا کوبید. خون از بینی ندا جاری شد. سپس سیلی دیگری چنان به صورت ندا زد که به زمین افتاد. شدت ضربه چنان بود که دست سامی درد گرفت و چند ثانیه آن را تکان داد. ندا از شدت درماندگی نمی‌توانست بلند شود. به پهلو دراز کشیده بود و گریه می‌کرد.

سامی با خشم گفت: «فکر کردی کشتن شیخ مسعود به این آسونیه؟» ندا تنها گریه می‌کرد. سامی یک لگد به شکم ندا زد. ندابا صدایی خراشیده فریاد کشید و به سرفه افتاد. سامی دوباره گفت: «گفتم فکر کردی کشتن شیخ مسعود به این آسونیه!؟» ندا داد زد: «نه! نه! من نمی‌خواستم بکشمش!» سامی سرش را بالا گرفت و کمی قدم زد. یکی از محافظان پرسید: «نتصل بشرطه؟» سامی ندا را نشان داد و به عربی چیزهایی به او گفت. سپس رو به ندا گفت: «با این وضعیت دیگه نمی‌تونیم پلیس خبر کنیم. چون خودمون تو دردسر میفتیم. درسته ندا؟» ندا در حالی که صورتش با اشک و خون پوشیده شده بود و نفس نفس می‌زد، با خشم به او نگاه کرد. سامی پشت کرد و در حالی که از او دور می‌شد، به یکی از محافظان اشاره کرد که او را از زمین بلند کند. آن محافظ او را بلند کرد و به دیوار تکیه داد.

سامی برگشت و یک مشت به شکم ندا زد. نفس ندا برای یک لحظه قطع شد. سامی گفت: «نقشه‌ات چی بود؟ می‌خواستی از طریق من به شیخ مسعود برسی و بعد اونو بکشی؟ آره؟!» ندا که خود را در آخر خط می‌دید، گفت: «آره. چون تو اون‌قدر بدبخت و هوس بازی که می‌شد روت حساب کرد.» سامی یک سیلی به صورت ندا زد. سپس او را از کمر و شانه گرفت و به سمت دیوار دیگر اتاق پرتاب کرد. ندا با صورت به دیوار خورد و بیهوش به روی زمین افتاد.