پسرک و ندا به کوچهای رسیدند که خانههای آن قدیمی و دیوارهایش کهنه بود. ساختمانها اکثرا دو طبقه بودند و برخی از آنها یک تراس در طبقهی دوم داشتند. ندا مرتب به ساختمان ها نگاه میکرد. زنی که لباس صورتی رنگ هندی پوشیده بود، در یکی از تراسها مشغول پهن کردن لباس بود. با دیدن ندا و پسربچه، نگاهی خشک و بی روح به آنها انداخت و سپس به راه خود ادامه داد. ندا رو به پسربچه کرد و به انگلیسی گفت: «اینجا کجاست؟»
پسربچه لبخندی زد و پاسخ داد: «جایی که ما زندگی میکنیم.»
آنها تا انتهای کوچه رفتند. تا اینکه پسربچه در یک خانه را زد. مردی در را باز کرد. با دیدن ندا، گویی موجودی نادر دیده باشد، او را از بالا تا پایین برانداز کرد و سپس رو به پسربچه چیزی به زبان هندی گفت. پسربچه با زبانی آمیخته از هندی و انگلیسی چیزهایی گفت. ندا در این میان کلمهی «کمک» و «تنها» را فهمید. مرد نگاه دیگری به ندا انداخت و سپس سری تکان داد و به داخل خانه برگشت. پسربچه از ندا خواست که وارد خانه شود.
وقتی ندا و پسربچه روی زمین نشستند، زنی با لباسی سفید گلدار که یک خال قرمزرنگ روی پیشانیاش بود، وارد شد و کنار آنها نشست. پس از او، آن مرد هم آمد و نشست. سپس باز به پسربچه چیزهایی به زبان هندی گفت. پسربچه باز هم شروع به جواب دادن به زبان آمیختهی انگلیسی و هندی کرد که ناگهان مرد با تشر چیزهایی به او گفت. پسربجه ساکت شد. مرد دوباره به حرفش ادامه داد. نادا مرتب چشم خود را بین آنها میدواند. ناگهان پسربچه با خشم بلند شد، دست ندا را گرفت و کشید. ندا با تردید بلند شد. پسر بچه در حالی که همچنان دست ندا را میکشید، به سمت بیرون خانه حرکت کرد.
وقتی ندا و پسربچه از خانه دور شدند، پسربچه سرعتش را کم کرد و آن دو با هم به قدم زدن مشغول شدند.
ندا: پدرت چی گفت؟
پسربچه: اون پدر من نیست. ما برای اون کار میکنیم. من و یه سری بچهی دیگه.
ندا: کارتون چیه؟
پسربچه: دزدی!
ندا: دزدی؟
پسربچه: آره. الان داشت میگفت یه مدته سر کارت نمیری. الانم که تو رو آوردم خونه ناراحت شدهبود. چون فکر میکرد خرج تو رم باید بده.
در این هنگام چشم ندا به مردی افتاد که کنار دیوار ادرار میکرد. قیافهاش را جمع کرد. پسربچه گفت: «چی شد؟»
ندا با حرکت سرش، مرد را نشان داد. پسربچه خندید و گفت: «معلومه از اون هتل کم بیرون اومدی.»
ندا: به نظرت من الان چیکار کنم؟
پسربچه: یه جایی واسه موندن دارم. امشب میتونی اونجا بمونی.
پسربچه ندا را به یک ساختمان نیمه کاره برد. نزدیک ظهر بود و آفتاب مستقیم میتابید. پسربچه به درون ساختمان رفت و داد زد: «شاهرخ!»
صدایی نیامد. پسر دوباره او را صدا زد. پس از مدتی در حالی که به یک تکه نان گاز میزد. مردی از ساختمان خارج شد. ژسربچه دست ندا را گرفت و به سمت او رفت. مرد با حالت تمسخر چیزهایی به پسربچه گفت. ندا کلمهی «زیبا» را فهمید. سپس پسربچه شروع به صحبت کرد. ندا از میان صحبتهای او «کمک» و «خواب» را فهمید.
مرد نگاهی شیطنت آمیز به ندا کرد و گفت: «با کمال میل.»
و در حالی که به سمت ساختمان میرفت، با یک بار بالا و پایین بردن دستش به آنها اشاره کرد که او را دنبال کنند. ندا در گوش پسربچه گفت: «از طرز نگاهش خوشم نیومد.»
پسربچه گفت: «مرد خوبیه. به قیافش که شبیه آدم بداست نگاه نکن. آدم مهربونیه. بهش گفتم امشب یه جا بهت بده بخوابی. تا فردا ببینم میتونم یه جای دیگه پیدا کنم یا نه. به هر حال از گوشهی زندان بهتره.»
ندا خندید و گفت: «البته!»
و با هم به سمت داخل ساختمان حرکت کردند.