سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

پسربچه

ندا در حالی که کیف دستی اش را به دوش انداخته بود، موهایش را برخلاف همیشه از پشت بسته بود و عینک آفتابی اش روی سرش بود، آرام از پله های هتل پایین آمد و روی یکی از مبل های لابی نشست. نور روز از میان درهای شیشه ای و پنجره های بزرگ هتل، فضای جلوی لابی را روشن کرده بود. ندا از در هتل به بیرون خیره شده بود. پس از مدتی نگاهی به ساعتش کرد. گویی منتظر کسی بود. وقتی دوباره به ورودی هتل نگاه کرد، آن پسربچه را دید که در آنجا ایستاده. از جا برخاست تا به سمت او برود. اما پسربچه پا به فرار گذاشت. ندا با تعجب، آرام به سمت او دوید و از هتل خارج شد. عینکش را به چشم زد و نگاهی به اطراف کرد. پسر بچه وارد یک خیابان شد. ندا به سرعت به سمت او دوید. پسربچه مرتب به عقب نگاه می کرد و وقتی می دید ندا به سمت او می دود، با سرعت می دوید. تا اینکه وارد یک خیابان بن بست شد که یک بانکر زباله در انتهای آن بود. پسربچه به سمت انتهای کوچه دوید. از بانکر بالا رفت و خواست روی پشت بام یکی از خانه ها برود. اما ندا با یک پرش پای خود را لبه ی آن گذاشت و پای پر بچه را گرفت. پسر بچه تعادل خود را از دست داد و با هم میان زباله ها افتادند. پسربچه با لهجه ی هندی خود به انگلیسی داد زد: «اذیتم نکن! اذیتم نکن! بذار برم!» 

ندا در حالی که سعی می کرد با گرفتن لبه ی بانکر، خود را بلند کند، گفت: «برای چی از من فرار می کنی؟! من که کاریت ندارم!»

پسربچه گفت: «من می دونم که تو یه قاتلی!» 

ندا گفت: «قاتل؟! صبر کن ببینم.» 

و با گرفتن لبه ی بانکر، خود را از آن بیرون کشید و پایین پرید. نگاهی به بلوز و شلوار خود انداخت و گفت: «بیا! ببین چه به روز من آوردی! حالا باید عوضش کنم.» 

پسربچه هم خواست از بانکر بیرون بیاید. ندا دست های او را از لبه ی بانکر جدا کرد تا او دوباره درون آن بیفتد. سپس موهای خود را باز کرد و سرش را تکانی داد و در حالی که با یک دست زباله ها را از میان موهای خود در می آورد گفت: «تو بیای بیرون در می ری. حالا بگو ببینم کی بهت گفته من قاتلم؟» 

پسربچه گفت: «خودم دیدم! تو تلویزیون. تو ایرانی هستی. فرار کردی.» 

ندا گفت: «که این طور. ببین پسر کوچولو ...» 

سپس دوباره به بستن موهایش مشغول شد و ادامه داد: «من قاتل نیستم. اونا دروغ می گن.» 

سپس دستان پسربچه را گرفت و او را بیرون آورد. پسربچه خود را تکان داد و گفت: «اگه قاتل نیستی، چرا دنبالتن؟» 

ندا روی زانو نشست و دستش را روی شانه های پسربچه گذاشت. سپس آهی کشید و گفت: «نمی دونم. من خودم الان فهمیدم. ولی می تونم حدس بزنم چرا. اونا می خوان منو گیر بندازن ... می خوان اذیتم کنن.» 

سپس ددست زیر چانه ی پسربچه گذاشت و با لحنی مادرانه گفت: «تو که نمی خوای بذاری اونا منو اذیت کنن؟» 

پسربچه گفت: «تو که نمی خوای منو اذیت کنی؟» 

ندا بلند شد و گفت: «اگه به من اطمینان نداری برو.» 

سپس از بانکر بالا رفت و در حالی که به دیوار تکیه داده بود، به درون آن نگاه کرد. پس از چند لحظه نیم نگاهی به پسرک انداخت و گفت: «نمی ری؟» 

پسربچه با نوعی شرم گفت: «تو شبیه آدم بدا نیستی.» 

ندا لبخندی زد و گفت: «ولی مجبور نیستی بمونی. من دیگه امیدی ندارم. دیگه کاری باهات ندارم. با من بیا هتل بهت آخرین دستمزدتم بدم.» 

پسربچه گفت: «دنبال چی می گردی؟» 

ندا گفت: «عینکم. افتاده این تو. همش تقصیر توه.» 

پسربچه از زیر لباسش عینک ندا را درآورد و گفت: «ببخشید.» 

ندا چشم غره ای به او رفت و از بانکر پایین پرید. کیفش را از روی زمین برداشت. دست پشت پسربچه گذاشت و گفت: «مهم نیست. اگه می خوایش مال خودت.» 

پسربچه گفت: «دخترونست.» 

ندا خندید و گفت: «خواهر نداری؟» 

پسربچه سرش را پایین انداخت و گفت: «نه!» 

ندا عینک را از دست او گرفت و گفت: «پس چشم خودم باشه بهتره. با یه قهوه چه طوری؟» 

پسربچه لبخند زد. ندا عینک را در کیفش گذاشت و آن دو با هم به سمت هتل به راه افتادند. اما وقتی کمی نزدیک هتل شدند، دیدند که چند ماشین پلیس با چراغ گردان کنار هتل ایستاده اند. پسر گفت: «دنبال تو اومدن. باید فرار کنی!» 

ندا با هراس گفت: «مطمئنی؟ آخه کجا برم؟»

پسر گفت: «با من بیا!» 

سپس دست ندا را گرفت و با او دوید.