سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

ساختمان نیمه‌کاره

سعید و دکتر درخشان در محوطه‌ی فرودگاه راه می‌رفتند و دکتر درخشان چمدان چرخ‌دار را روی زمین می‌کشید. پسربچه آنها را از دور دید و پس از کمی دقت، آنها را شناخت. سپس به سمت آنها رفت و به زبان انگلیسی سلام کرد. سعید سلام کرد و گفت: «سلام. چیزی می‌خوای؟» 

پسربچه: شما باید سعید باشین. شمام دکتر هستین درسته؟ 

درخشان: بله. تو ما رو از کجا می‌شناسی؟ 

پسربچه: یکی هست که می‌خواد شما رو ببینه. یه خانم. 

سعید و درخشان به هم نگاه کردند. سعید رو به پسربچه گفت: «اسمش چیه؟»  

پسربچه سرش را خاراند و گفت: «چرا از خودش نمی‌پرسین؟ به من نگفته.» 

سعید و دکتر، با پسربچه به سمت بیرون فرودگاه رفتند. به هر حال این تنها امیدی بود که بتوان ندا را پیدا کرد. آسمان صاف بود و درخشش ماه زیبایی خاصی به شب بخشیده بود. آنها سوار یک تاکسی شدند. پسربچه نشانی محل ساختمان نیمه‌کاره را به راننده داد و ماشین به راه افتاد. در میان راه پسربچه مرتب با خود کلنجار می‌رفت و نگاه‌های موتاهی به آنها می‌انداخت. سرانجام سعید که کنار او نشسته‌بود و اضطراب را در چهره‌ی او دیده‌بود، گفت: «چیزی می‌خوای بگی؟» 

پسربچه: اون قاتله؟ 

سعید: راستش ... 

درخشان: نه! کی گفته قاتله؟ 

پسربچه: اسمش ... نداقادریه؟  

درخشان: آره. ولی اون قاتل نیست. 

پسربجه: پس چرا تو تلویزیون گفتن قاتله؟

درخشان پوزخندی زد و به فارسی گفت: «پس بالاخره پلیس کار خودشو کرد! دختره الان در خطر جدیه. نه راه پیش داره نه راه پس. امیدوارم بتونم قانعش کنم.» 

سعید گفت: «قانعش کنین که ادامه نده؟ الان فکر می‌کنین دیر نشده؟ وقتی ندا راه برگشت نداره، مطمئناً کارو تموم می‌کنه.» 

درخشان: «چی بگم. فقط دوست دارم قبلش باهاش صحبت کنم.» 

پسربچه که حرف‌های آنها را نفهمیده‌بود، به انگلیسی گفت: «می‌شه یه زبونی صحبت کنین منم بفهمم؟» 

سعید دستی به سر او کشید و گفت: «دوست ما در خطره. ما اومدیم پیداش کنیم و کمکش کنیم.» 

ماشین پس از مدتی به همان کوچه‌ی قدیمی رسید و کنار ساختمان قدیمی ایستاد. آن سه پیاد شدند و ماشین آنجا را ترک کرد. پسربچه ساختمان را نشان داد و گفت: «اینجاست!» 

سعید نگاهی به ساختمان کرد و به فارسی گفت: «قادری! کجایی که دخترت شب یه همچین جایی خوابیده!» 

ناگهان صدای بلند و ناگهانی شبیه صدای برخورد دو قطعه فلز از داخل ساختمان به گوش رسید و آنها را ترساند. پسربچه به سرعت به داخل ساختمان دوید. اما در میان راه ناگهان ندا را دید که با صورت خونی به سمت او می‌آید. یک تفنگ در دست چپش بود و دستانش به شدت می‌لرزید. پسربچه به سرعت راه خود را با سرعت بیشتری به سمت داخل ساختمان دوید. 

ندا با قدم‌های کوتاه به سمت بیرون ساختمان حرکت کرد. با دیدن سعید و دکتر درخشان، جا خورد. سع۸ید و درکتر درخشان هم جا خوردند و مدتی زیاد همه به هم خیره مانده‌بودند. پیش از آن که کسی حرفی بزند، صدای جیغ از داخل ساختمان به گوش رسید. ندا با حالت عصبانی تفنگش را بالا گرفت و به داخل ساختمان برگشت. سعید و دکتر درخشان سعی کردند جلوی او را بگیرند، اما او آنها را کنار زد. پسربچه از ساختمان بیرون آمد و با گریه گفت: «تو اونو کشتی!» 

ندا اسلحه راه به سمت او گرفت و گفت: «اگه همین الان خفه نشی تو هم زنده نمی‌مونی.» 

پسربچه از ترس دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه‌اش به گوش نرسد. 

دکتر درخشان با لهنی قاطع گفت: «چی ساختی از خودت ندا! نکنه می‌خوای این پسربچه رو بکشی؟! کیو کشتی ندا؟ اون تو کیه؟» 

ندا: دیگه نمی‌ذارم کسی به من دست بزنه! دیگه نمی‌ذارم ... 

درخشان: منظورت چیه؟ 

ندا: اون اومده بود تو اتاق من و خواست بهم دست بزنه! 

درخشان: کی؟ مطمئنی؟! 

ندا: نه!

ندا همچنان با حالت بهت زده و چشمانی که از ترس درشت شده‌بود، تفنگ را به سمت پسربچه گرفته‌بود و پسربچه گوشه‌ی دیوار کز کرده‌بود. درخشانه گفت: «بیارش پایین ندا!» 

اما ندا گوی هیچ چیز نمی‌شنید. همچنان با چهره‌ای وحشتناک، تفنگ را رو به پسربچه گرفته‌بود.