ندا همچنان تفنگ را به سمت پسربچه گرفتهبود. سعید گفت: «بندازش ندا. بیشتر از این کارو خراب نکن!»
ندا با پرخاش به زبان انگلیسی گفت: «بهتره هر کاری میگم انجام بدی. با من بیا.»
پسربچه با گریه گفت: «باشه خانم! هر کاری که بگین انجام میدم.»
دکتر درخشان کنار ندا آمد و خواست دست او را بگیرد و پایین بیاورد. اما ناگهان ندا تفنگ را به سمت او گرفت و گفت: «عقب وایسین دکتر!»
پسربچه از این فرصت استفاده کرد و خواست فرار کند. ندا فوراً برگشت و یک تیر شلیک کرد. پسربچه با شنیدن صدای تیر جیغ کشید و در حالی که دستش را روی سرش گرفتهبود، نشست. ندا با خشم به سمت او رفت. یقهی او را از پشت گرفت و بلند کرد و گفت: «مگه نگفتم هر کاری میگم بکنی؟! بگو ببینم! تو چی دیدی؟!»
پسربچه گفت: «هیچی ندیدم! قسم میخورم! من هیچی ندیدم!»
ندا گفت: «امشب تو از جلوی چشم من دور نمیشی فهمیدی؟ فکر خبر دادن به پلیسم از سرت بیرون کن.»
در این هنگام یک ماشین پلیس با چراغهای گردان از انتهای کوچه سر رسید. وقتی به آنها رسید، نوربالای خود را روشن کرد. دکتر درخشان و سعید با نگرانی به آن و سپس به ندا نگاه کردند. سعید آرام گفت: «ندا حماقت نکن!»
یک نفر از آنها به سرعت از ماشین پیاده شد و در حالی که تفنگش را در میآورد داد زد: «اسلحتو بنداز زمین! زود بندازش زمین!»
ندا اسلحه اش را پایین آورد و به سمت ماشین پلیس گردید. پسر بچه از فرصت استفاده کرد و به سرعت فرار کرد. دکتر درخشان گفت: «ندا خراب تر از اینش نکن.»
ندا همچنان به مامور پلیس خیره شدهبود. دکتر درخشان گفت: «من اگه گواهی بدم تو تبرئه میشی. فقط یه مدت باید بری آسایشگاه! ندا تو رو خدا با زندگیت این جوری بازی نکن. همه چی درست میشه. ما با هم بر میگردیم. فکر کن ندا. اگه تو اینجا بمیری هیچی درست نمیشه.»
ندا نفسنفس میزد و همچنان به مامور خیره شده بود. مامور دوباره داد زد: «اسلحه تو بنداز زمین و دستتو بذار روی سرت!»
سعید گفت: «ندا دکتر راست میگه. هنوز قابل برگشته. من بهت قول میدم. همه چی حل میشه. تو به خاطر وضعیت روحیت این کارو کردی. کسی تو رو سرزنش نمیکنه.»
دکتر درخشان با لحنی اطمینان بخش گفت: «بندازش ندا. به من اطمینان پیدا کن. پات به ایران برسه من حمایتت میکنم. من پزشکتم!»
مامور داد زد: «دیگه تکرار نمیکنم! اسلحه تو بنداز!»
ندا آرام گفت: «من دست خالی ایران بر نمیگردم. نیومدم که برگردم!»
سپس تفنگش را بالا آورد و مامور را نشانه گرفت. سعید داد زد: «نه!»
ندا شروع به شلیک کردن کرد. مامور دیگر هم پیاده شد و تفنگ خود را درآورد. تیر به ماشین برخورد میکرد و جرقهمیزد. هر دو مامور پشت درهای ماشین پناه گرفتند. ندا از این فرصت استفاده کرد و پا به فرار گذاشت. سعید داد زد: «ند!ا»
یکی از ماموران وقتی از رفع شدن خطر مطمئن شد، برخاست و به سمت ندا دوید.
مامور دیگر هم به سمت سعید و دکتر درخشان رفت و گفت: «شما نسبتی با این خانم دارین؟»
دکتر درخشان گفت: «من روان پزشکشم. اون بیماره. باید بهش کمک کنیم.»
مامور گفت: «بشینین تو ماشین. فعلاً اون یه مجرم خطرناکه و شما باید راجع بهش اطلاعاتی به ما بدین. بشینین تا دور نشده.»
آنها در ماشین نشستند و ماشین به راه افتاد. ندا خستهتر از همیشه میدوید. نمیدانست کاری که کرده درست بوده یا نه. اما حال باید تنها فرار میکرد. شاید دکتر درخشان راست میگفت. شاید او باید برای همیشه بستری میشد. اما فکر ناکامی او را از تسلیم شدن باز میداشت. مامور هر جا در زاویهی مناسب قرار میگرفت، ایست میگفت و شلیک میکرد. اما ندا دیگر از هیچ چیز نمیترسید.