سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

آژانس هوایی

ندا از یک آژانس هوایی بیرون آمد. تلفن همراهش را از کیفش بیرون آورد و شماره گرفت. 

 

ندا: سعید؟

سعید: ندا؟!

ندا: گوش کن سعید ... 

سعید: برای چی فرار کردی ندا! برای چی از من فرار می‌کنی؟! 

ندا: گوش کن ...

سعید: نه تو گوش کن! من باید بدونم چه غلطی داری می‌کنی! قرار بود بری سر از این ماجرا دراری. نه این که آدم بکشی! بگو ببینم! راسته؟! یا باز توهمه!

ندا: من فکر می‌کردم تو یکی فکر نمی‌کنی من دیوونه شدم. عیب نداره. دیگه برام مهم نیست. برو اینترنت سرچ کن ببین چه بلایی سر شیخ مسعود بن حنیف اومده. 

سعید: تو چی‌کار کردی ندا؟

ندا: قرار بود منو دیگه نبینی درسته؟ نگران نباش! این بازی که من توش افتادم خطرناک تر از اونیه که فکر می‌کردم! تو دیگه منو نمی‌بینی سعید! حالا گوش کن ...

سعید: نمی‌خوام گوش کنم! فردا میای خونه‌ی ما! کارت دارم!

ندا داد زد: «گوش کن بهت می‌گم!» 

سعید جا خورد و چیزی نگفت. ندا گفت: «دکتر درخشان چه‌جوری منو پیدا کرد؟» 

سعید: از خودت بپرس. خودکشی کردی ندا؟!

ندا: چرا چرت و پرت می‌گی سعید! خودکشی کدومه! فقط چند تا قرص خوردم. اونم نه به قصد خودکشی.

سعید: ما از وقتی اون تلفنو زدی داریم دنبالت می‌گردیم.

ندا در حالی که برای یک تاکسی دست تکان می‌داد، گفت: «شما؟» 

سعید گفت: «من، دکتر درخشان و شیوا.»

ندا با عصبانیت و با حالت نق زدن گفت: «اونو دیگه چرا وارد ماجرا کردین؟!» 

سعید گفت: «می‌خواستم با یکی حرف بزنم.» 

ندا: خوبه! هم صحبتم که پیدا کردی. خوب؟ چیا بهش گفتی؟

سعید: همه چی رو بهش گفتم.

ندا در ماشین نشست و گفت: «همه چی رو؟ حتی ازدواجمونو؟» 

سعید: حتی ازدواجمونو!

ندا: خاک بر سرت سعید! اون یه ذره معصومیتی که تو ذهن مردم داشتمم از بین بردی! عیب نداره. واسه زیر خاک اونو لازم ندارم. گفتی چه‌جوری راضی شدی؟ 

سعید: نه. اینو نگفتم ... برگرد ندا. از خیر این کار بگذر! 

ندا: دیر شده سعید. من اون آدمو پیدا کردم. باید برم! باید برم!

سعید: اسمش چیه؟ کجا باید بری؟

ندا: تا حالا فکر می‌کردم تو آدم امینی هستی. ولی الان دیگه نمی‌تونم بهت اطمینان کنم. 

سعید: ندا من نگرانتم. همه نگرانتیم!

ندا: نگرانمی سعید؟ 

سعید: آره. 

ندا: پیدام کن. جلومو بگیر. همیشه همه چی نباید آسون باشه. من دارم می‌رم. یه هفته دیگه پرواز دارم. یعنی تو یه هفته وقت داری منو پیدا کنی. دور نیستم. اگه پیدام کردی با هم صحبت می‌کنیم. اگه نه می‌رم. 

سعید: کجا؟ چه‌جوری؟ 

ندا: خداحافظ سعید! 

سعید: صبر کن! چی می‌خواستی بگی؟ 

ندا: دیگه مهم نیست! پیدام کن سعید!

و تماس را قطع کرد. در این هنگام متوجه راننده شد که با تعجب به او نگاه می‌کرد. با حالت پرخاش گفت: «به چی نگاه می‌کنی؟! راتو برو آقا!» 

راننده گفت: «خیلی خوب! ولی من جای پدرت دختر جون. زیاد زندگی رو سخت نگیر. از وجناتت پیداست که دختر کم بضاعتی هم نیستی. مشکلات برای همه هست. ولی هیچ مشکلی نیست که حل نشه.» 

ندا نگاهی تمسخر آمیز به راننده کرد و گفت: «ای آقا! جای من نیستی ببینی مشکلا چه جوری حل نشده می‌مونن.» 

در این هنگام ناخودآگاه به یاد شیرین افتاد. روزی در کافی‌شاپ همین جمله را از زبان شیرین شنیده‌بود. بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. راننده باز هم در آینه به او نگاه کرد و گفت: «ببخشید اگه ناراحتت کردم.» 

ندا باز هم با پرخاش گفت: «راتو برو آقا!»