سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

خواب نبود

- چند روز بعد از اون قضیه ندا مرخص شد. فکر می‌کردیم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شده. اما تازه اول ماجرا بود.

سعید پس از گفتن این حرف، به ساعتش نگاه کرد و گفت: «راستی تو دیرت نشه. بیا بریم خونه. بقیه‌اشو تو راه می‌گم.»

شیوا گفت: «باشه.» 

سعید به گارسن علامت داد تا رسید را بیاورد. پس از مدتی رسید را روی میز آن‌ها گذاشتند. سعید خواست آن را بردارد ولی شیوا جلوی او را گرفت و گفت: «امروز مهمون منی.» 

سعید کمی به او نگاه کرد. سپس لبخندی زد و رسید را رها کرد.

*** 

- الو سلام مامان ... خوبی؟ ... آره آوردیمش خونه ... ای بد نیست ... می‌گم من می‌تونم امشب این‌جا بخوابم؟ شاید ندا چیزی لازم داشته باشه ... آره فردا با سعید می‌ریم ... سعید رفت خونه دیگه ... من و نداییم الان ... باشه ... مرسی مامانی ... پس فعلاً.

ندا روی مبل نشسته بود. پروانه بالای سر او آمد و با لحنی دوستانه گفت: «خوب ندا خانم. بالاخره رسیدی خونه. دوست داری چی‌کار کنیم اول؟»

ندا چیزی نگفت. پروانه مدتی به او نگاه کرد. سپس تکیه زد و مشتش را جلوی دهانش گرفت. یک قطره اشک از چشمانش سرازیر شد. ندا برگشت و نگاهی به او انداخت. با صدایی خسته و آرام گفت: «گریه نکن پروانه. خواهش می‌کنم.» 

پروانه با صدایی لرزان گفت: «پس با من حرف بزن.» 

ندا لبخندی سرد زد و گفت: «چشم!» 

پروانه سر او را در آغوش گرفت و بوسید. ندا گفت: «من دیگه باید تو این خونه تنها زندگی کنم!» و با بغض ادامه داد: «این خونه برای من خیلی بزرگه!»

پروانه گفت: «تو تنها نیستی ندا. تا هر وقت بخوای منم تو این خونه باهات زندگی می‌کنم!» 

سپس بلند شد و گفت: «شام چی دوست داری برات درست کنم ندا؟» 

ندا گفت: «اول چیزای گندیده رو از تو یخچال بریز دور. بعداً ‌ببین چیزی باقی می‌مونه یا نه.» 

پروانه با لحنی شیطنت آمیز گفت: «محض اطلاع جنابعالی من دیروز همه چیز خریدم گذاشتم تو یخچال.» 

ندا لبخند زد. سپس گفت: «پری گشنه نیستم. بیا بشین یه کم باهات صحبت کنم. الان به این بیشتر احتیاج دارم.» 

پروانه گفت: «چشم عزیزم.» 

و دوباره کنار او نشست. ندا در حالی که به جلو خیره شده بود، گفت:

- به نظرت چی می‌شه؟ زندگیمو می‌گم. 

- ندا تو اون قدر قوی هستی که می‌تونی زندگیتو از نو شروع کنی. 

- نمی‌تونم پروانه. من بدون پدر و مادرم، بدون آریا، چه جوری می‌تونم؟ 

- شاید اینا برای این بوده که تو محکم تر بشی. تو یه آدم بزرگی ندا. اینو همه می‌گن. استاد ثابتم می‌گه! آدمای بزرگ همیشه در برابر آزمایشای بزرگ قرار می‌گیرن.

ندا آهی کشید و گفت: «چی بگم. قول بده کنارم بمونی پروانه. من فقط تو رو دارم.» 

پروانه گفت: «رو من حساب کن عزیزم. هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم.»

***

تلویزیون روشن بود و پروانه که تا دیروقت بیدار مانده بود و به ندا سر می‌زد، اینک روی مبل به خواب رفته بود. ناگهان صدای جیغ از اتاق ندا آمد. پروانه با این صدا از خواب پرید. ندا یک جیغ دیگر زد. پروانه با قدم‌ّای نامرتب، به سرعت به سمت اتاق ندا دوید. وقتی وارد اتاق شد، کمی به اطراف نگاه کرد و چیز عجیبی نیافت. سپس به طرف ندا شتافت، او را در آغوش گرفت و گفت: «نترس ندا. نترس! خواب بد دیدی.»

جیغ ندا به گریه تبدیل شد. پروانه مدتی او را نوازش کرد و کلمات دلگرم کننده در گوش او گفت تا ندا آرام شود. سپس پرسید: «چی خواب دیدی ندا؟» 

ندا با صدای بریده و هق هق زنان گفت: «پدر و مادرم ... افتاده بودن ... اون ... اون ...» 

پروانه گفت: «خودتو ناراحت نکن ندا. فقط یه خواب بود.» 

ندا گفت: «آخه اون به من دست زد! اون به من ... خیلی وحشتناک بود!» 

پروانه با صدایی لرزان گفت: «خواب بوده ندا! اشکالی نداره. بخواب فردا صبح یادت می‌ره.» 

ندا دست پروانه را آرام کنار زد و با حالتی بهت زده گفت: «نه خواب نبود! خیلی واقعی بود! وای تنم مور‌مور می‌شه پروانه. خیلی وحشتناک بود!»

پروانه که به زور جلوی گریه‌اش را می‌گرفت، گفت: «نگران نباش ندا! فقط یه خواب بود! ... فقط یه خواب بود!»