وقتی ندا چشمانش را باز کرد، صبح شده بود و نور آفتاب از خلال پرده به صورت او میتابید. کمی چشمانش را مالید و خستگی در کرد. سپس از جا برخاست. از اتاق بیرون آمد و با صدای رسا پروانه را صدا زد. اما جوابی نشنید. در حالی که اطراف خانه را میگشت، همچنان او را صدا میزد. تا اینکه از داخل حیاط، صدای پروانه را شنید که با کسی صحبت میکرد. لبخندی زد و به سمت در حیاط رفت.
سعید و پروانه در گوشهای از حیاط در حال صحبت بودند. ندا به سمت آنها رفت تا سلام کند. پروانه میگفت: «خیلی نگران ندام سعید. دوست ندارم این قدر زجر بکشه.» با شنیدن این حرف، کمی احساس غرور کرد و ترجیح داد در گوشهای پنهان شود و به صحبتهای آنها گوش فرا دهد. پروانه ادامه داد:
- دیشب ندا یه کابوس دید. خواب دید که اون آدم بهش تعرض کرده. باورت میشه؟ با جیغ از خواب پاشد!
- جدی میگی؟
- آره. وقتی برام تعریف کرد دلم ریخت پایین. سعید؟ یعنی میگی ممکنه ندا چیزی به خاطرش بیاد؟
ندا با شنیدن این حرف کمی ترسید.
- منظورت چیه؟
- یعنی، منظورم اینه که، اون اتفاقو دیده باشه. و الان یادش بیاد.
- فکر نمیکنم اون موقع به هوش بوده. چه طور ممکنه؟!
- باورت نمیشه دیشب تا صبح خوابم نبرد از ترس.
- به هر حال به نظرم باید بهش بگیم. دیر یا زود که میفهمه.
- من نمیتونم بهش بگم سعید. وحشتناکه!
ناگهان از پشت درختان صدا آمد که: «چیو نمیتونی بگی؟»
رنگ از رخسار پروانه پرید. برگشت و با دستپاچگی گفت: «ندا تو کی بیدار شدی؟»
ندا جلو آمد و گفت: «پرسیدم اون چیه که من نباید بفهمم!»
پروانه گفت: «هیچی!»
ندا نگاهی سنگین کرد و گفت: «امیدوارم حدسم درست نباشه!»
سپس به سمت داخل خانه دوید. پروانه هم به سمت او دوید. ندا در را بست و از پشت قفل کرد. پروانه در حالی که به در میکوبید، ملتمسانه میگفت: «ندا باز کن! ندا خواهش میکنم!»
ندا بی توجه به او، با تلفن خانه شمارهای را از روی کارتی که در دستش بود گرفت.
- الو؟
- سلام! دکتر جعفری؟
- بله بفرمایین.
- ندا هستم. قادری!
- اوه! خوبی ندا جان؟
- نه! خوب نیستم.
- چی شده؟ کمکی از دست من بر میاد؟
- دکتر اون چیه که شما از من مخفی کردین؟
- والا ... این جوری که تو صحبت میکنی انگار همه چی رو میدونی!
- دوست دارم از زبون شما بشونم.
- والا چهجوری بگم ...
پروانه مرتب به در میزد و با بیتابی ندا را صدا میکرد. سعید هم کنار او ایستاده بود و سعی میکرد او را آرام کند. ندا مدتی با دقت به گوشی تلفن گوش میداد. تا این که ناگهان گوشی از دست ندا افتاد. دستانش میلرزید. از جا برخاست و به سمت در رفت. ولی هنوز چند قدم بر نداشته بود که از حال رفت و روی زمین افتاد. پروانه که این صحنه را دید بیتابی خود را بیشتر کرد. زیرا در خانه قفل بود و آنها نمیتوانستند داخل شوند.