زنگ در به صدا در آمد. ندا در حالی که یک لیوان آب پرتقال در دست داشت، به سمت در رفت. موهایش آشفته بود و زیر چشمانش پف داشت. آیفون را برداشت و آرام گفت: «بله!» صدایی از پشت آیفون آمد که: «باز کن ندا. پروانه ام.»
ندا کلید روی آیفون را زد و گفت: «باز شد؟» پروانه گفت: «آره.» ندا گوشی آیفون را سر جایش گذاشت و در حالی که از آب پرتقال مینوشید به سمت داخل خانه رفت. پس از مدتی پروانه در حالی که لبخندی به لب داشت، در را باز کرد. چند کیسه در دستانش بود. سلام کرد و پس از درآوردن کفشهایش وارد شد. ندا کنار پیشخوان آشپزخانه نشسته بود و آرام از آب پرتقال مینوشید. پروانه به سمت او رفت. کیسهها را روی پیشخوان گذاشت. ندا بلند شد و با لبخند سلام کرد. پروانه با لحنی شیطنت آمیز گفت: «قیافشو. امروز خیلی سر حال تریا!»
ندا پوزخندی زد و گفت: «امروز خودمو تو آینه دیدم! بیخود بهم روحیه نده!» و در حالی که کیسهها را نشان میداد، گفت: «اینا چیه؟»
- یه کم برات خرید کردم.
- کم کم باید فرصت بدی بزرگ شم! بد عادت شدم.
- تا وقتی که خوب خوب نشی من تنهات نمیذارم!
- تو چرا باید عمرتو حروم من کنی؟ الان دو ماهه که من به هوش اومدم! و تو هنوز داری منو تر و خشک میکنی! من دیگه خوب بشو نیستم پروانه!
- چرا! تو ندایی! فراموش نکن.
- ندا بودم پروانه! ندا بودم.
پروانه در حالی که کیسهها را باز و وسایل را جا به جا میکرد، گفت: «هیچ میدونی یه ماه دیگه عیده؟»
- جدی؟ اصلاً حواسم نبود!
- حواست نبود، چون اصلاً به فکر خودت نیستی!
- چی داری میگی پروانه؟ تو خودتو بذار جای من! به من نگاه کن!
- جای تو هان؟ تو خودت به خودت نگاه کن.
و با دو بستنی چوبی به سمت ندا آمد و گفت: «بیا! اینم گرفتم که خنک شی! که آتیش وجودت یه کم آروم شه!»
ندا در خالی که بستنی را از او میگرفت، خندهای کوتاه کرد و گفت: «تو زمستون؟!»
پروانه در حالی که بستنی خود را باز میکرد گفت: «برالی تو چه فرقی میکنه! تو که همهاش تو خونهای زیر فن کویل. منم عاشق بستنی تو زمستونم!»
و بستنی را در دهانش برد. ندا هم ابروهایش را بالا انداخت و مشغول شد.
- اگه من پروانهام نمیذارم ندا تا عید اینجوری بمونه! کاری میکنم که شروع سال دیگه برات یه تولد دوباره باشه. که دوباره یه زندگی جدیدو شروع کنی!
- بس کن پروانه. اگه بحث شعر گفتن باشه من بهتر از تو شعر میگم! ولی این حرفا نیست. من دیگه نمیتونم به زندگی عادی برگردم! همه چیز عوض شده پری! این همه برای یه دختر مثل من خیلی زیاده! هر جا که راه میرم بوی پدر و مادرمو میده! هر دفعه تو اتاقم میرم یاد اون روزی میفتم که آریا از من خواستگاری کرد! فایده نداره! من نمیتونم!
- تو مثل اینکه دو ماه پیشتو یادت رفته!
- نه یادم نرفته! من تو شوک بودم! اون قضیهاش فرق میکنه! ولی از این بهتر نمیتونم بشم!
- تو با کمک دکتر درخشان و همت خودت تا اینجاشو اومدی! ناشکری نکن! تو آدم قویای هستی! تو میتونی به زندگی عادی برگردی! میتونی آدمای جدیدی وارد زندگیت کنی. اصلاً ببینم! کی گفته تو باید همهاش تو خونه بشینی؟ از این به بعد باید با من و بچهها بیای بیرون. چه مدته هوای بیرون بهت نخورده؟
- دیشب آشغالا رو گذاشتم بیرون!
پروانه خندید و گفت: «خیلی خوب، مسخره کن! ولی من تو رو آدمت میکنم!»
ندا گفت: «راستی فردا شب همین بچههای خودمونو دعوت کن اینجا! میخوام غذا دست کنم!»
پروانه با هیجان گفت: «آره؟! از کی غذا درست میکنی؟»
ندا گفت: «خدا پدر و مادر کتاب آشپزی رو بیامرزه!»
پروانه گفت: «من فکر میکردم تو این شبا از بیرون غذا میگیری! حالا آشپزیت خوب شده؟»
ندا گفت: «هر کی تا حالا خورده راضی بوده!»
پروانه گفت: «آره؟ کی خورده؟»
ندا با لحنی تمسخر آمیز گفت: «خودم!»
پروانه خندید و گفت: «باشه! پس بهشون میگم!»