سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

به خودت برس

سعید در حال رانندگی، و در حالی که به جلو نگاه می‌کرد مشغول صحبت بود.

- آره. بالاخره ندا فهمید! خیلی زودتر از چیزی که فکرشو می‌کردیم.

- و اون همون کابوس بود! 

- آره. اون کابوس وحشتناک دیگه ندا رو تنها نذاشت! هیچ وقت!

- خیلی عجیبه. من تا حالا فکر می‌کردم اون کابوس بعد از این که ندا ماجرا رو فهمیده اومده سراغش.

- آره عجیبه. بقیه‌اش رو کم و بیش می‌دونی! در مورد ندا منظورمه. ترجیح می‌دم از این به بعد دیگه از خودم بگم. باز همه‌اش داره می‌شه ندا!

- آره. دقیقاً! منم می‌خوام بیشتر از خودت بگی. فقط یه چیز. پروانه کی اومد پیش من؟ منظورم نسبت به اون روزه.

- فکر کنم سه روز بعدش بود. سه روز یا چهار روز. وضعیت ندا رو که یادته؟

- آره! وقتی اومد پیش بابام منگ بود. حرف نمی‌زد! فقط به یه گوشه خیره می‌شد. 

- آره حالش خیلی بد بود! یعنی حقم داشت!

- آره حق داشت حیوونی. 

- آره خلاصه. 

***

سعید در پارک روی یک صندلی نشسته بود و فکر می‌کرد که پروانه آمد و کنار او نشست. چهره‌ی پروانه بسیار خسته بود. سعید نیم نگاهی به او کرد و سپس در حالی که به رو‌به‌رو خیره شده بود، با آرامی گفت: «چه خیر؟» 

پروانه آهی کشید و گفت: «خبر؟ هیچی. قرار شد فردا ندا بره پیش آقای درخشان!» 

سعید کمی سرش را به حالت تأیید تکان داد و پس از مدتی سکوت، گفت: «هنوز خودتو سرزنش می‌کنی؟» 

پروانه دستش را به حالت مشت جلوی دهانش گرفته بود و مفصل انگشت اشاره‌اش را با دندان‌هایش می‌مالید. سعید پس از مدتی که پروانه ساکت بود، برگشت و نگاه نافذی به او کرد. پروانه که متوجه او شد، گفت: «به نظرت ما مقصر نیستیم؟»

- ندا نباید می‌فهمید؟ 

- چرا ولی ...! 

- ولی نداره پروانه. اگه ما دیرتر می‌گفتیم اون موقع بود که باید خودمونو سرزنش می‌کردیم. به نظر من این اتفاق خواست خدا بوده و اتفاق خوبی بوده. 

- ندا رو ندیدی چه جوری شده؟ حرف نمی‌زنه! دست بهش می‌زنی جیغ می‌کشه! هر شب کابوس می‌بینه!

- سخته پروانه! اون همه چیزشو از دست داده! ولی باید بهش فرصت داد. 

- چه قدر؟ 

- خیلی! تو اگه می‌خوای ندا خوب شه باید صبور باشی. 

- ما اشتباه کردیم سعید! ما کوتاهی کردیم! 

سعید دستی به صورتش کشید و با لحنتی جدی گفت: 

- من نمی‌دونم تو چه طور این حرفو می‌زنی پروانه! به خودت نگاه کن! الان بیشتر از دو ماهه زندگیت شده ندا! تو هر کاری از دستت بر میومده براش کردی و می‌کنی! من هم با این که اصلاً نه ندا رو درست حسابی می‌شناختم نه خیلی از اخلاقش خوشم میومده هر کاری تونستم کردم! اون وقت اومدی می‌گی ما کوتاهی کردیم؟ اگه این کوتاهیه من دیگه نمی‌دونم چی‌کار باید بکنم! 

- چی بگم! اعصابم خورده! اگه ندا یه طوریش بشه چی؟ اگه همیشه این‌جوری بمونه چی؟ 

سعید دست روی پای پروانه گذاشت و گفت: «نترس عزیزم. نمی‌مونه! من تا آخرش باهات هستم. هر کمکی از دستم بر بیاد  انجام می‌دم. به شرطی که تو یه وقتی هم برای خودت بذاری! مامانت دیروز با من تماس گرفت.» 

پروانه با تعجب گفت: «خوب چی گفت؟!» 

سعید گفت: «نگرانته. همه نگران تو ان، تو نگران ندا! تازگیا تو آینه به خودت نگاه کردی؟ چشات خون افتاده. زیر چشات گود افتاده. آرایشم که دیگه نمی‌کنی.» سپس با لحن شوخی ادامه داد: «به خودت رحم نمی‌کنی به من رحم کن که این قیافه‌ی شیش در چهارو باید هر روز تحمل کنم. کم کم منم شبا کابوس می‌بینما!» 

پروانه در حالی که سرش پایین بود، با حالت خنده گفت: «اه خفه شو! دیگه این جوریم نیستم!» 

سعید هم خندید و گفت: «معلومه که نیستی عزیزم! گذشته از شوخی ... پروانه ... پروانه به من نگاه کن.» 

پروانه به سعید نگاه کرد. سعید با لحنی آرام و مهربان گفت: «یه کم به خودت برس. یه کم خودتو دریاب.» 

پروانه لبخندی زد و گفت: «باشه عزیزم.»