سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

راه بی بازگشت

ندا در بیمارستان در اتاق اکسیژن خوابیده بود و به او دستگاه وصل بود. یک پزشک در حالی که پرونده‌ی او را نگاه می‌کرد، بالای سر او آمد. مدتی او را معاینه کرد و علائم حیاتی او را بررسی کرد. سپس از کنار تخت او رفت. از پرستاری که در آن حوالی بود، پرسید: «نتیجه‌ چی شد خانم؟» پرستار گفت: «حدستون درست بود دکتر. مثبته. چی دستور می‌دین؟» دکتر سرش را به نشان تأسف تکان داد و در حالی که به ندا نگاه می‌کرد، با چهره‌ای بهت زده و غمگین، زیر لب گفت: «خدای من! این دیگه چه بازی کثیفیه!»

* * *

در باز شد و دکتر درخشان وارد خانه شد. صدایی از پیغام گیر می‌آمد: «... همیشه. راهی که من شروع کردم برگشت نداره.» صدا برای او آشنا بود. بوقی شنیده شد و منشی خودکار به انگلیسی گفت: «از تماس شما متشکریم.» دکتر درخشان در را باز گذاشت و خود را به سرعت به تلفن رساند. سه پیام جدید وجود داشت. دکتر درخشان دکمه‌ی بازپخش را زد. منشی خودکار، ساعت و تاریخ را اعلام کرد و نخستین پیام پخش شد.

- سلام آقای درخشان. پارسال دوست امسال آشنا. دکتر جون، ما چیزی نگیم تو نباید بیای یه سر بزنی ببینی رفیقت زندست، مردست. شماره مطبتم که نداشتم. موبایلتم که خاموش بود. حتماً یه زنگ به من بزن. دخترتم از طرف من ببوس. یا علی.

لبخندی به لب دکتر درخشان نشست. کتش را درآورد. صدای بوق آمد و منشی خودکار، ساعت و تاریخ را اعلام کرد. دومین پیام پخش شد:

- سلام دکتر درخشان. می‌دونم که شما تو این یه سال خیلی تلاش کردین که من به زندگی عادی برگردم. ولی باور کنین من بی تقصیرم. اگه دکترا این قدر تلاش برای  زنده نگه داشتن جسمم نکرده بودن، شما هم مجبور نبودین برای زنده نگه داشتن روح من تلاش کنین. ولی اینو بهتون اطمینان می‌دم. روح من دیگه امیدی بهش نیست. برای همین این سفرو شروع کردم که قبل از مرگ، تمام بدهی هامو با این دنیا صاف کنم. من توی شش ماه اخیر داشتم خودمو برای این سفر آماده می‌کردم. البته الان فهمیدم که هنوز خیلی چیزا مونده که یاد بگیرم. ولی دیگه راه برگشتی نیست. دکتر من می‌دونم عامل اصلی اون فاجعه کیه. البته نه تا حالا اونو دیدم نه اسمشو می‌دونم. ولی می‌دونم کیه. اومدم تا پیداش کنم. و اونو به روش خودم محاکمه کنم. سعی نکنین دنبال من بیاین یا جلوی منو ...

بوقی شنیده شد و صدای منشی خودکار تلفن، روز و ساعت را خواند. دکتر گفت: «نه.» پیام سوم نیز شروع شد:

«قطع شد دکتر. آره. خلاصه الان خیلی دیره. چون باید بگم که» آهی کشید و ادامه داد: «من یه آدم کشتم. بهتره به پلیس خبر ندین. چون من گرمی گلوله رو به سردی طناب دار ترجیح می‌دم.»

دکتر درخشان دستش را روی دهانش گذاشت و به فکر فرو رفت. صدای ندا ادامه داد:

- الان بعد از مدت‌ها فهمیده‌ام که ماجرای شهر آسمان خیلی بزرگ‌تر و مهم‌تر از این صحبتا بوده که ما فکر می‌کردیم. به خاطر یه سودجویی، یه عده وارد ایران شدن. با راهنمایی جمشید شیر اوژن ... آه ولش کنین. من زیاد وقت ندارم. پیغام گیرتونم نمی‌ذاره زیاد صحبت کنم. فقط اینم بگم. یه حسی بهم می‌گه با وجود اون همه دلیل روشن، من شخصاً دلیل اصلی و محور تمام اون ماجراهام. دلیل زنده موندنمم همینه. برای همین، می‌خوام خودم این بازی رو تمومش کنم. از طرف من با همه‌ی دوستام خداحافظی کنین. برای همیشه. راهی که من شروع کردم برگشت نداره.

در این هنگام، شیوا از راه رسید و با دیدن چهره‌ی بهت زده‌ی دکتر درخشان گفت: «چی شده بابا؟ کی زنگ زده بود؟» دکتر درخشان کمی فکر کرد و گفت: «شماره سعیدو داری؟» شیوا با تردید گفت: «آره. چه طور؟» دکتر درخشان آهی کشید و گفت: «ندا زنگ زده. باید به هر قیمتی پیداش کنیم. شاید سعید بدونه اون کجا رفته.» و به سمت اتاقش رفت. شیوا گفت: «صبر کن بابا. چی شده؟» دکتر درخشان گفت: «ندا به هم ریخته. خودت پلی کن می‌فهمی. نباید می‌ذاشتیم تنها بره به اون سفر.» 

شیوا دکمه‌ی بازپخش را زد. دکتر درخشان به سمت او برگشت و گفت: «شماره سعیدو بده به من. باید بهش زنگ بزنم.» و دکمه‌ی توقف بازپخش را زد. شیوا نگاهی متعجبانه به او کرد و با لرزش سرش، تأیید کرد.