- چیزی که مشخصه اینه که ندا اطلاعاتی از کسی که دنبالشه داره. و ما هم برای اینکه دنبال ندا بریم، باید اون اطلاعاتو به دست بیاریم.
- چه جور اطلاعاتی؟
- مثلاً به نظر شما عامل اون جنایتا کی بوده؟ یا رد پاشو کجا میشه پیدا کرد؟
- فکر کنم ندا با شما بیشتر صحبت کرده. اون آدمو پیداش کردین به منم معرفیش کنین!
- چی بگم ... اون میگفت که یه فرد ناشناس درست از زمانی که پروژهی شهر آسمان شروع شده باهاش تماس میگرفته. یعنی درست چند روز قبل از مرگ دوستش، شیرین.
- یعنی همون بوده؟
- شاید. ولی نه اسمشو میدونست نه آدرسشو. به هر حال هر کی بوده، سوال اینه که ندا چه جوری پیداش کرده یا میکنه؟ یا بهتر بگم. ندا از کجا شروع میکنه؟
- خوب ... منطقاً از طریق دنبال کردن پروژهی شهر آسمان. چون شاید به همون ربط داشته ... چون همزمان با اون بوده. هان؟ پروژه رم که همه میدونیم به کجا کشید. پس به احتمال زیاد کسی که به خونهی قادری حمله میکنه همون کسیه که ماجرای شهر آسمان رو به اونجا میکشونه.
- دقیقاً. آفرین سعید! پس با این اوصاف، ندا برای پیدا کردن اون اول میره سراغ همکارای پدرش که راجع به شهر آسمان تحقیق کنه. سعید، تو کسی از اونا رو میشناسی؟ همکارای پدر ندا رو میگم.
- ... من چه قدر سادهام. مدتها بود اون دنبال اطلاعات شهر آسمان بود و اسم تمام هیئت مدیره و اطلاعات دیگه شو در آورده بود. همه چی رو! یعنی همهاش یه نقشه بود؟ حتی ... وای!
- اون به همهی ما کلک زد. پشت اون چهرهی افسرده، همون ندای مصمم و خودسر که همه میشناختیم پنهان بوده. اون تو تمام این مدت داشته آماده میشده برای یه انتقام.
- نه. نمیتونسته. اون حالش خوب نبود. اصلاً حالش خوب نبود. چشماش نمیتونست دروغ بگه! وای خدای من!
- آره حالش خوب نبود. ولی برنامهی انتقام رو دقیق و حساب شده داشت دنبال میکرد. تو، من، پروانه و خیلیهای دیگه هم گولشو خوردیم. بگذریم. جواب منو ندادی. تو کسی از همکارای پدرشو میشناسی؟
- آره. چند بار با هم که بودیم، با یکیشون تلفنی صحبت کرد. اسمش چی بود خدا ... آها! آقای براتی.
- براتی ... نظرتون چیه بریم سراغ این آقای براتی؟
- موافقم. من این کارو میکنم. حتماً این کارو میکنم. اگه ندا پیدا شدنی باشه، من کمک میکنم تا پیداش کنین. خیلی چیزا رو باید به من جواب بده. من فقط به خاطر وضعیت روحی اون بود که ...
حالتی از بغض گلوی سعید را گرفته بود. دکتر درخشان با لحنی آرامش بخش گفت: «میدونم سعید جان. تو دوست خیلی خوبی هستی. من بهت قول میدم ندا نخواسته از تو سوء استفاده کنه. ندا اینجور آدم نیست. اون فقط خودشو گم کرده. نمیدونه چیکار داره میکنه. برای همین باید برش گردونیم.»
سعید لبخندی تند و عصبی زد و با سر تأیید کرد. سپس در حالی که به فکر فرو رفته بود، بدون خداحافظی از اتاق خارج شد. شیوا و دکتر مدتی به هم خیره شدند. شیوا با حالتی ترحم آمیز ابرو و گوشهی لبانش را بالا برد. دکتر دستی به صورتش کشید و گفت: «دوست شما رو باید تو خاطرات پزشکیم ثبت کنم!» شیوا لبخندی سرد زد و گفت: «این نداست! همیشه همه رو آچمز میکنه!» دکتر درخشان سرش را به نشان تأسف تکان داد. کمی به زمین خیره شد و سپس گفت: «خیلی خوب. بریم سر کارمون. باید ببینیم سعید چیکار میکنه.»