سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

مسیر نادرست

در مطب دکتر درخشان باز شد و سعید وارد شد. دکتر با دیدن او از جا برخاست و گفت: «سلام سعید. خوب شد اومدی.» سعید گفت: «ببخشید زودتر نتونستم بیام. چی شده دکتر؟» در این هنگام شیوا نیز وارد شد و در را بست. دکتر گفت: «بشین سعید جان. شیوا تو هم بشین.» 

سعید و شیوا دو طرف میز کوچک نشستند. دکتر هم پشت میزش نشست. سعید گفت: «برای ندا اتفاقی افتاده؟» 

دکتر درخشان ماجرای پیام تلفنی ندا را برای او گفت. سعید کمی فکر کرد و گفت: «یعنی واقعاً اون ...» 

شیوا در حالی که به چشمان سعید خیره شده بود، گفت: «ما نمی‌دونیم سعید! چیزیه که می‌خوایم بفهمیم. ندا راست می‌گه یا دروغ؟ اون برای چی رفته بود سفر؟» 

سعید تکیه زد و کمی فکر کرد. دکتر درخشان گفت: «امیدوارم کاری دست خودش نداده باشه.» 

سعید گفت: «نمی‌خوام نا امیدتون کنم دکتر. شیوا. ولی به نظرم این می‌تونه حقیقت داشته باشه. تا اون‌جایی که من می‌دونم، ندا برای آب و هوا عوض کردن نرفته.»

شیوا و دکتر به هم نگاه کردند. دکتر سری به نشان تأسف تکان داد و رو به سعید گفت: «چند روز قرار بود بره؟»

سعید نگاهی نافذ به دکتر کرد و گفت: «گفته بود دیگه بر نمی‌گرده.» 

دکتر بی درنگ گفت: «ولی من پیداش می‌کنم. این طور که معلومه ندا دنبال عامل اون فاجعه می‌گرده. اول کجا می‌ره دنبالش؟» 

سعید لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: «دبی!» 

دکتر که دلیل خنده‌ی او را فهمیده بود گفت: «بله. ولی چرا دبی؟ از کجا می‌دونه که اونو می‌تونه تو دبی پیدا کنه؟» 

شیوا با لحنی مردد و طوری که گویی می‌خواست تنها چیزی گفته باشد گفت: «اون ... خوب داشت دنبال اون طرف می‌گشت. احتمالاً ما بدون این‌که بدونیم دلیل اون حادثه چی بوده ...» 

دکتر حرف او را قطع کرد و گفت: «درسته. ما باید بفهمیم اون دنبال چیه.» 

سعید گفت: «فکر می‌کنین پلیس این کارو تا حالا نکرده؟» 

دکتر لبخندی زد و گفت: «چرا. ولی من مطمئنم ندا همه چیزو نگفته. نه به من، نه به پلیس.» 

سعید در حالی که با سر تأیید کرد، نگاهش را از دکتر درخشان به شیوا گرداند. دکتر ادامه داد: «اما تو سعید. تو از همه حداقل تو این یکی دو ماه اخیر به اون نزدیک تر بودی.»

شیوا گفت: «آره. چیز خاصی به تو نگفت؟ بالاخره درد دلی چیزی.» 

سعید گفت: «نه! زیاد حرف نمی‌زد.» 

شیوا گفت: «اما من فکر می‌کردم که رابطه‌ی تو و اون ...»

سعید بلند شد و با لحنی جدی گفت: «صبر کنین. کی می‌گه ندا با من درد دل می‌کرد؟ باید یه چیزی روشن شه. همه می‌دونیم که من سر چی به ندا نزدیک شدم. اون شدیداً تو بحران ...» 

دکتر گفت: «خیلی خوب. شیوا منظوری نداشت سعید جان. رابطه‌ی تو و ندا هر چی بوده الان موضوع صحبت ما نیست.» 

سعید گفت: «هیچ رابطه‌ای نبوده!» 

دکتر دست روی شانه‌ی او گذاشت و گفت: «خیلی خوب. رابطه‌ی دوستی معمولی. خوبه؟ اما الان بحث ما اینه که اون به کی چی گفته. با من یه سری حرف زده که می‌دونم. با شیوا یه سری حرف زده که خوب ... خیلی کمتره. اما می‌خوام بشینی تو حرفایی که با تو زده یه کم بگردی. ببینی چیز به درد بخوری گیر میاری یا نه.» 

و با لحنی جدی تر و در حالی که دست دیگرش را همراه با حرف حرکت می‌داد گفت: «باید بفهمیم مسیری نادرست که ندا داره دنبال می‌کنه الان کجاست! و هر جا هست جلوشو بگیریم. شاید این راه به مرگ خودش یا چند نفر آدم دیگه منجر بشه!»

شیوا گفت: «منو ببخش. ولی خوب فکر کن سعید.»

شیوا و دکتر درخشان هر دو به سعید خیره شده بودند. دکتر گفت: «به هر صورت خیلی کم وقت داریم بچه‌ها. باید بدونیم ندا برای چی رفته اون‌جا و چی‌کار می‌خواد بکنه. شاید همین الانم دیر باشه.» 

سعید دستی به صورتش کشید و کمی فکر کرد. سپس گفت: «می‌دونین چیه؟ به نظر من ندا رفت برای این که به یه چیزی اعتقاد داشت.» 

شیوا گفت: «به چی؟» 

سعید با لحن جدی رو به شیوا گفت: «می‌دونی چه طوری به ندا نزدیک شدم؟ فقط وقتایی که نباید سوال می‌کردم، سوال نمی‌کردم!»