از تو آموختم خشم را. از تو آموختم سنگدلی را. حال با دستانی که به خون آلوده است، نشسته ام و برای تو مینویسم. دیر نباشد که تو را با همین دستان ناتوان از پای درآورم. دیر نباشد که با همین تن خسته و زخمی چون کابوسی در مقابلت خودنمایی کنم.
از میان هر آن چه که تو را زمزمه میکند، از میان گریهی مادری دردمند، از میان نالههای دلی پژمرده، از میان خاک خون زده، از بوی آهن گداخته، از میان خلوت صداهایی که هنوز بیرون نیامدهاند، نشان تو را خواهم یافت. و آن روز روز پایان تو خواهد بود ...
احمد بالای سر ندا آمد و دست روی شانهی او گذاشت. ندا خودکار آبی را زمین گذاشت و از جا برخاست. احمد به انگلیسی گفت: «هنوز نمیخوای بگی چی شده؟»
ندا گفت: «به زودی همه چی رو میفهمی.»
احمد گفت: «میدونستم که سامی بن نعیم آدمی نیست که بشه بهش کلک زد. شانس آوردی که الان سالمی و داری با من حرف میزنی. حالا هم بهتره همه چی رو فراموش کنی. کی پرواز داری؟»
ندا در حالی که به سمت تخت میرفت، گفت: «پس فردا.»
سپس روی تخت نشست و مشغول درآوردن کفشهایش شد. احمد کمی به او خیره شد و سپس گفت: «با اون ... سلاح چی کار کردی؟»
ندا این بار بازتر لبخند زد و گفت: «انداختمش دور. دیگه فکر کنم لازمش ندارم.»
- میخوای امشب اینجا بمونم؟
- نه احمد. برو پیش خونوادت. من مراقب خودم هستم.
ولی ناگهان درد شدیدی را در پایش احساس کرد و آن را گرفت. احمد نگاهی دلسوزانه به او کرد و گفت: «واقعاً میتونی مراقب خودت باشی؟»
- باید بتونم. منو ببخش. ولی تا یه مدت زیادی هیچ مردی رو نمیتونم دور و برم تحمل کنم.
- تو با سامی بن نعیم ...
ندا ناگهان نگاهی غضبناک به او کرد و گفت: «هرگز! دیگه این حرفو نزن.»
احمد معذرت خواست. ندا بلند شد. به سمت کمد رفت و مشغول گشتن به دنبال یک لباس شد. احمد در حالی که به او نگاه میکرد، گفت: «به من هیچ ربطی نداره. ولی من نگرانتم نادیا. تو از روزی که اومدی هیچ با من حرف نزدی. به جاش یه کارای مشکوکی میکنی که منو میترسونه. من به تو اطمینان دارم. ولی از طرفی فکر میکنم حق دارم بدونم کسی که این روزا دارم این ور اون ور میبرم، دنبال چه کاریه. برای چی اومده دبی.»
ندا در حالی که لباسی در دست داشت، نگاهی به او کرد و گفت: «میشه روتو برگردونی؟»
احمد با چشمانش تأیید کرد و برگشت. چند ثانیه هیچ کدام چیزی نگفتند. سپس ندا گفت: «میدونی چرا بهت نمیگم؟ چون نمیخوام تو هم تو این کثافتی بیفتی که من افتادم. نمیخوام برای تو خطری درست شه.»
احمد در حالی که پشت به ندا، چشمانش را مرتب روی دیوار تکان میداد، گفت: «چه خطری؟ تو مگه کی هستی نادیا؟ تو با سامی بن نعیم یا شیخ مسعود چی کار داری؟»
ندا گفت: «برگرد.»
وقتی احمد برگشت، ندا لباس خواب پوشیده بود. احمد نگاهی کرد و گفت: «کمتر کسیه که توی هر لباسی زیبا باشه.» ندا لبخندی زد و گفت: «احمد. قول بده همون طوری که تا الان به من اطمینان داشتی، از این به بعدم بهم اطمینان کنی. تو این دو روز هم سراغ منو نگیر. آدمای سامی ممکنه اینجا رو پیدا کرده باشن. دوست ندارم تو درگیر شی. فقط روز آخر بیا تا منو برسونی فرودگاه.»
اشک در چشمان احمد حلقه زد و گفت: «نادیا امشب بیا خونهی ما. با زنم هم صحبت میکنم. دوست ندارم بلایی سرت بیاد.»
ندا دست روی شانهی او گذاشت و گفت: «بازی که من توش افتادم خیلی خطرناک تر از این حرفاست. خیلی خودخواهیه که تو و خونوادتم بخوام درگیرش کنم.» و با مهربانی گفت: «برو. پس فردا میبینمت. ساعت یک بعد از ظهر اینجا باش.» احمد دست ندا را با دو دستش گرفت و گفت: «مرافب خودت باش.» ندا با چشمانش تأیید کرد. احمد آرام از آنجا خارج شد. وقتی صدای در شنیده شد، ندا خود را روی تخت انداخت و به سقف چشم دوخت. هنوز باور اتفاقاتی که افتاده بود برایش سخت بود. دستانی که روزی زیباترین شعرها را مینوشتند، اکنون مرتکب قتل شده بودند. چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، رضایتی بود که در اعماق وجودش احساس میکرد.