سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

صادقی

براتی پشت میز نشسته بود و روزنامه می‌خواند. در اتاق به صدا در آمد. براتی گفت: «بفرمایین.» 

قادری در حالی که چند برگه به دست داشت سراسیمه وارد شد و گفت: «سلام آقای براتی.» 

براتی بلند شد و در حالی که از پشت میزش کنار می‌آمد گفت: «سلام آقای قادری.» 

قادری در حالی که برگه‌ها را بالا گرفته بود گفت: «می‌خوام برام توضیح بدی. این‌جا چه خبره؟» 

براتی گفت: «آروم باش جناب قادری. چی شده؟» 

قادری برگه ها را روی میز گذاشت. براتی به پشت میز برگشت و در حالت ایستاده کمی آنها را ورق زد. سپس گفت: «این چیه؟»

قادری گفت: «اومدم از شما بپرسم.» 

براتی دقیق تر نگاه کرد و گفت: «ظاهراً یه قرارداده.»

قادری برگه ها را برداشت و گفت: «آره. ولی این قرارداد بدون حضور من امضا شده. بدون حضور مدیر عامل. امضای آقای صادقی هم زیرشه.»

براتی با حالتی بهت زده گفت: «باور کن من خبر نداشتم.» 

قادری گفت: «یه اتفاقایی داره میفته. من باید بفهمم تو این شرکت چه خبره.» 

براتی با سرش تأیید کرد. قادری به سمت در اتاق رفت تا خارج شود. پیش از آن که در را ببندد، براتی گفت: «قادری!» 

قادری برگشت. براتی گفت: «منم پشتتم.» قادری لبخند کمرنگی زد و با حرکت سر تشکر کرد. سپس خارج شد و در را بست. براتی پشت میزش نشست و مدتی فکر کرد. آن گاه تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. 

* * * 

ندا شماره‌ای را گرفته بود و صدای بوق آزاد شنیده می‌شد. پس از مدتی زنی گوشی را برداشت و گفت: «الو!» 

- منزل آقای براتی؟ 

- بله بفرمایین. 

- می‌تونم با آقای مهندس صحبت کنم؟ 

- چند لحظه. 

بعد از مدتی صدای براتی آمد:

- الو.

- آقای براتی؟ 

- بله خودم هستم. بفرمایین.

- قادری هستم. 

- قادری؟ 

- ندا. دختر مهندس قادری. 

- آه! سلام ندا جان. ببخش نشناختم. 

- دیگه قادری فراموش شد دخترشم فراموش شد! 

- اختیار داری ندا خانم. مشغله این روزا سرسام آوره. یه کمم عجیب بود که زنگ زدی. چون خیلی وقته خبری از تو نداشتم. فکر کنم اتفاق مهمی افتاده آره؟

- شاید. بد موقع که مزاحم نشدم؟

- نه. نه. بگو دخترم. چی شده؟

- من دنبال آقای صادقی می‌گردم. شما می‌دونین کجا هستن ایشون؟ 

- صادقی؟ صادقی رو می‌خوای چی‌کار؟ 

- یه سری سوال داشتم ازشون.

- والا از تو چه پنهون ندا جان. صادقی رو مدتهاست ازش خبر ندارم. اصلاً مطمئن نیستم ایران باشه. بعد از اون ماجراها یه ماه بیشتر شرکت نبود. بعدش سهامشو فروخت و رفت بیرون. 

- هیچ آدرسی، چیزی ... 

- والا ... تو کجایی؟ فردا می‌تونیم همدیگرو ببینیم؟

- من ایران نیستم. 

- آها. خوب می‌خوای من شماره موبایلشو بهت می‌دم خودت تماس بگیر. 

- نه! نمی‌خوام فعلاً مستقیم باهاشون صحبت کنم. 

براتی خندید و گفت: «چیه؟ نکنه می‌خوای دستگیرش کنی؟» 

ندا هم آرام خندید و گفت: «نه. فقط می‌خوام رو در رو باهاشون صحبت کنم.» 

براتی آهی کشید و گفت: «خیلی خوب ندا جان. فردا تماس بگیر. ببینم چی‌کار می‌تونم برات بکنم. سعی می‌کنم آدرسشو گیر بیارم.»
- ممنون. من همین ساعت تماس بگیرم؟

- آره دخترم. همین ساعت خوبه.

- پس مزاحم می‌شم. شب شما به خیر. 

- شب به خیر دخترم.