سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

نقشه‌ی سامی

مرد قوی هیکل یک لیوان آب برای ندا آورد. ندا هنوز در شوک مشاهده‌ی قتل زن جوان بود. ‌آب را آرام سر کشید. سامی به انگلیسی گفت: «همون طور که اون دفعه دیدی خونه‌ی شیخ پر از محافظه. اگه بخوای همین جوری کاری کنی دخلتو می‌آرن. بنابراین این کارو می‌کنیم. شیخ مسعود فقط یه جاست که محافظ نداره. می‌دونی کجا؟» ندا گفت: «دو جا. تو دستشویی و توی تختخواب.» سامی لبخندی زد و گفت: «آفرین. فکر دستشویی نبودم. به هر حال تو باید بری توی اتاق خوابش. اون تو هیچ محافظی نیست. هیچ راه نفوذیم نیست. فقط یه در داره. تو باید به عنوان یکی از زناش وارد شی

ندا گفت: «چه جوری؟»

سامی نقشه را برای ندا توضیح داد. پس از پایان صحبتش گفت: «سوال دیگه‌ای نداری؟» ندا نگاهی به اتاق کرد و گفت: «اون دختر ...»

سامی دستش را به نشانه‌ی استیصال روی چشمانش گذاشت و کمی سکوت کرد. سپس دستش را برداشت و با حالتی عصبی و در حالی که سعی می‌کرد خود را کنترل کند، گفت: «اگه می‌خوای آدم بکشی، اولین چیزی که باید بکشی وجدانته. اگه هم اهلش نیستی، به من بگو تا یه فکر دیگه بکنم.» ندا گفت: «کشتن یه آشغال مثل شیخ با کشتن یه دختر بی‌گناه فرق می‌کنه.» سامی سرش را به نشان رد تکان داد و گفت: «بزرگترین گناه این دخترا اینه که به خاطر یه گیلاس مشروب هر کاری می‌کنن. اون دختر چیزی برای از دست دادن نداشت. بعلاوه، تو که انتظار نداشتی یه شاهد برای زنده بودت داشته باشیم؟ قتل، قتله. شیخ مسعود برای تو یه آشغاله. برای من یه کوه اسکناسه. برای زناش هم یه فرشته است

سپس نزدیک آمد و پشت ندا قرار گرفت. دستانش را روی شانه‌های او گذاشت و فشار ملایمی داد. ندا از ترس هیچ نگفت. سامی صورتش را به صورت ندا نزدیک کرد و گفت: «در ضمن بهتره یه وقت فکر خیانت به سرت نزنه فرشته‌ی جوان. من همه جا مراقبتم.» سپس خندید و در حالی که به نشانه‌ی دوستی به بازوی ندا می‌زد گفت: «مگه نگفتم دوش بگیر؟» و لبخند زد. ندا هم لبخند سردی زد.

سامی تفنگش را پشت شلوارش جا داد و به عربی از مرد قوی هیکل خواست که مراقب ندا باشد. خود نیز به سرعت از خانه بیرون رفت. مرد روی یک صندلی دیگر نشست. ندا نگاهی تحقیر آمیز به او کرد و گفت: «انا جائعه!» مرد بدون کوچکترین تغییری در چهره اش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. 

آن شب گذشت. ندا تا صبح نقشه را برای خود مرور می‌کرد. همه چیز کامل به نظر می‌رسید. اگر به اندازه‌ی کافی به خود مسلط می‌شد، می‌توانست نقشه را به خوبی عملی کند. صبح با صدای مرد قوی هیکل از خواب بیدار شد. وقتی از اتاق خارج شد، فهمید که مرد صبحانه حاضر کرده است و خود نیز سر میز منتظر اوست. مرد پیرهن به تن نداشت و یک شلواز جین پوشیده بود. ندا همراه با او به خوردن صبحانه نشست.

در این هنگام در به صدا درآمد. ندا خواست بلند شود. اما مرد بدون آن‌که حرف بزند، به ندا علامت داد که بنشیند. در حالی که هنوز لقمه را می‌جوید، آرام به سمت در رفت. در دوباره به صدا درآمد. مرد قوی هیکل کنار در کمین کرد و آرام در را باز کرد. یک مرد لاغر وارد شد. مرد قوی هیکل، پشت لباس او را گرفت و او را به زمین انداخت. سپس نشست و پاهایش را دو طرف او گذاشت. مرد که ترسیده بود، به عربی چیزهایی گفت و یک کارت بالا گرفت. ندا نظاره‌گر آن‌ها بود. مرد‌ قوی هیکل آن را نگاه کرد و او را رها کرد. مرد بلند شد و خود را تکان داد. مرد قوی هیکل به سمت ندا برگشت. مرد دیگر با دست‌پاچگی به سمت ندا آمد و به انگلیسی سلام کرد. مرد قوی هیکل ریش خندی زد. ندا نگاهی به مرد قوی هیکل کرد و سپس رو به مرد لاغر سلام کرد.

- بن نعیم منو فرستاد حالتو بپرسم.

- خوبم. ولی اگه منظورش جای کتکاشه هنوز مونده.

- امروز خوب استراحت کن. فردا روز سختیه. نباید خراب کنی. تا فردا هم از این‌جا نباید خارج شی. بن نعیم خیلی ناراحت می‌شه.

- منظورت اینه که زندانیم؟

- آره. نه. یعنی هر چی می‌خوای اسمشو بذار. فردا برای رفتن به آرایشگاه راننده نمی‌خوای؟

- نه. راننده دارم.

- مطمئن هست؟

- لازم نیست بهش بگیم چه خبره.

- خیلی خوب. این‌جوری بهتره. پس راننده با خودت. فقط اینو بهت بگم. اگه گیر افتادی اسمی از هیچ کس نمیاری. تو فردا روی پای خودتی.

- من مدت‌هاست که روی پای خودمم.

مرد نشست و گفت: «به به! این‌جا چی داریم؟» و یک لقمه برای خود گرفت. همین که آن را به سمت دهانش برد، مرد قوی هیکل آن را از دست او گرفت و به طرفی پرت کرد. مرد که منظور او را فهمیده بود، بلند شد و گفت: «فکر کنم برم بهتر باشه. فردا ساعت پنج بعد از ظهر آرایشگاه باش. دیر نکن! تا فردا هم با هیچ کس تماس نگیر. این بچه غول هم مراقبته!» ندا نتوانست جلوی خود را بگیرد و از درون و با دهان بسته خندید. مرد قوی هیکل به او و سپس به مرد نگاه کرد. دستش را روی شانه‌ی مرد گذاشت و در حالی که فشار می‌داد گفت: «ماذا قلت؟» مرد از درد بی‌تابی می‌کرد. ندا از مرد قوی هیکل خواست که آرام باشد. مرد عصبانی شد و میز را ترک کرد. مرد لاغر لباسش را صاف کرد. سپس با ندا دست تکان داد و به سمت در خروجی رفت. ندا در حالی که لبخند به لب داشت، سری تکان داد و به خوردن ادامه داد. مرد قوی هیکل دوباره سر میز آمد و وسایل صبحانه را از جلوی ندا جمع کرد. ندا ابروهای خود را بالا انداخت و برخاست.