سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

هدف مشترک

خانه تاریک بود و نور زرد شومینه تنها نوری بود که اتاق را روشن می‌کرد. یک صفحه‌ی شطرنج روی میز شیشه‌ای قرار داشت که تعدادی از مهره‌های آن بیرون بودند. مردی با سر تاس و موهای کمی بلند دور سر و صورتی تراشیده رو به روی مرد دیگر نشسته بود و منتظر حرکت او بود. پس از مدتی سرانجام مرد یک مهره را جا به جا کرد و گفت: «کیش.» در این هنگام کسی در زد. مرد با آرامش گفت: «بیا تو.» در باز شد و همان خدمت‌کاری که کت و شلوار به تن داشت، وارد شد. مرد تاس به صفحه چشم دوخته بود و به فکر فرو رفته بود. مرد دیگر پس از آن که مدتی خدمت‌کار چیزی نگفت، پرسید: «چی شده؟» خدمت‌کار گفت: «شیخ مسعود به قتل رسیده قربان.» توجه مرد تاس به ناگاه به خدمت‌کار جلب شد. مرد به صندلی تکیه داد.

چند روز پیش ...

ندا چشمانش را باز کرد. دیگر صدایی نمی‌آمد. همه چیز تمام شده بود. چشمانش تار می‌دید. درد وجودش را فرا گرفته بود. سرش را کمی بالا آورد و به راه پله نگاه کرد. ناگهان صدایی شنید. گویی کسی از پله‌ها پایین می‌آمد. سرش را دوباره روی زمین گذاشت. نفسش را حبس کرد و بی حرکت ماند. یکی از محافظان از پله ها به پایین آمد. ندا چیزی نمی‌دید. اما صدای قدم‌های او را می‌شنید که آرام آرام به سمت او می‌آید. قلبش به تپش افتاده بود. ناگهان صدای سامی آمد که: «ماذا حدث؟» محافظ گفت: «لا شیء!» سامی گفت: «لنذهب الی البیت شیخ مسعود.» محافظ با سر تأیید کرد و از پله‌ها بالا رفت. پس از مدت کوتاهی سامی نیز از پله‌ها بالا رفت. پس از این که صدا کاملاً دور شد، ندا نفسی تازه کرد و دوباره سرش را بالا آورد.

چند دقیقه پیش ...

سامی با کمی زور، گلنگدن را از سلاح جدا کرد. با مشاهده‌ی فشنگ در مخزن سلاح، به انگلیسی گفت: «مسلحشم که کردی. آماده بودی نه؟ به موقع گرفتیمت.» سپس دوباره تفنگ را سر هم کرد و خشاب را درون آن گذاشت و آن را از حالت ضامن خارج کرد. آن‌گاه نگاهی به چهره‌ی بی‌رمق ندا کرد و گفت: «بذار حالا که به اینجا رسیدیم یه چیزیم من به تو بگم ...»

ندا نگاهی درمانده و پر از خشم به سامی کرد. سامی گفت: «می‌دونی چرا باهات این طوری  عشق بازی کردم پرنسس؟» ندا به صورت او تف کرد. سامی آب دهان ندا را که آمیخته با خون بود، از روی صورتش پاک کرد و یک سیلی دیگر به صورت او زد. سپس گفت: «واسه‌ی این که بفهمی به سامی بن نعیم نمی‌شه کلک زد. اما امروز روز خوش شانسی توه. مدت‌هاست منتظرت بودم. زیاد وقت نداریم.» کمی ندا را برانداز کرد. سپس تفنگ را در دستش چرخاند و از لوله‌ گرفت و آن را به سمت ندا گرفت. ندا با تعجب به تفنگ و سپس او نگاه کرد. سامی پوزخندی زد و گفت: «بگیرش. فعلاً ما با هم دشمن نیستیم. چون یه هدف مشترک داریم.» ندا بالاخره تفنگ را از او گرفت و با زحمت گفت: «چی؟»

سامی گفت: «من تو رو نمی‌کشم. به شرط این که کاری رو که شروع کردی تمومش کنی.» یک تلفن همراه از جیبش بیرون آورد و روی زمین انداخت. ندا به آن نگاه کرد. سامی جلوی چشم ندا یک بشکن زد تا توجه او را به خود جلب کند. ندا سرش را آرام برگرداند و با همان حالت خشم که اکنون با شگفتی در آمیخته بود، به او نگاه کرد. سامی لبخندی سریع زد و از ندا دور شد. از گوشه‌ای از زیرزمین، چیزی شبیه اسلحه که یک مخزن بالای آن بود برداشت و در حالی که به سمت ندا می‌آمد گفت: «اون دوتا رو دیدی؟ اونا محافظای من نیستن، مراقبای منن. تو راست گفتی. زندگی با اونا خیلی سخته. دست از پا خطا کنم می‌ذارن کف دست شیخ.» زبان ندا بند آمده بود. ناگهان سامی با آن وسیله به سمت ندا شلیک کرد. ندا ترسید. دستش را که بالا آورد، سرخ بود.

سامی خندید و گفت: «نترس، رنگه!» و دوباره شلیک کرد. ندا جیغ کوتاهی کشید. سامی مخزن رنگ‌پاش را باز کرد و باقیمانده‌ی رنگ را روی زمین پخش کرد. سپس تفنگش را به سمت گوشه‌ی اتاق گرفت و دو شلیک کرد. ندا که ترسیده بود، در حالی که دستانش می‌لرزید، تفنگ خود را با دو دست به سمت سامی گرفت. سامی گفت: «من بودم این کارو نمی‌کردم.» ندا به چشمان سامی خیره شد. سامی با کمی بالا بردن ابرو و حرکت سرش از ندا تأیید گرفت. ندا کمی دیگر به نگاه کرد. سرانجام سری تکان داد و تفنگ را روی زمین انداخت. سامی گفت: «خوبه. حالا بیفت زمین. تا ما نرفتیم بلند نشو!» آن‌گاه تلفنی را که روی زمین بود نشان داد و ادامه داد: «به این زنگ می‌زنم باهات صحبت می‌کنم.» سپس دستی به صورت ندا کشید. ندا سرش را کنار کشید. سامی لبخندی کوتاه زد و با عجله آن‌جا را ترک کرد. ندا که هنوز نمی‌دانست چه خبر است، به کمک دیوار، نشست. سپس آرام و با زحمت فراوان دراز کشید.