سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

یک انسان خطرناک

ندا به دیوار تکیه داده بود و در حالی که به تفنگش نگاه می‌کرد، به فکر فرو رفته بود. زخم لبانش به سیاهی می‌زد. لباسش پاره شده بود و زخم‌های دست و پایش را خون تازه پوشانده بود. روز پیش که سفر را آغاز کرده بود، هیچ وقت فکر نمی‌کرد که تا این حد به مرگ نزدیک شود. او دیگر نباید اشتباه می‌کرد. در این هنگام رشته‌ی افکارش با صدای زنگ تلفن همراهی که روی زمین بود، پاره شد. ندا کمی خود را تکان داد. از درد چشمانش را بست و ناله‌ای کوتاه کرد. سپس روی دستانش فرود آمد و چار دست و پا به سمت تلفن رفت. وقتی سر انجام به تلفن رسید، گویی به موفقیتی عظیم دست یافته بود. آن را برداشت و به پشت دراز کشید. در حالی که به سختی و با کلمات بریده صحبت می‌کرد، به انگلیسی گفت:

- بگو.

- سلام نادیا. 

- از این به بعد منو ندا صدا کن.

و به سرفه افتاد. سامی با صدایی آرام گفت: «من هر چی دوست دارم صدات می‌کنم. حالا زیاد حرف نزن و خوب گوش کن. یک ساعت دیگه یکی قراره بیاد اون‌جا جنازه‌ی نادیا رو بذاره تو کیسه و ببره معدومش کنه

ندا گفت: «ولی ...» سامی گفت: «نترس. اون دوست منه. الان حتماً یکی مراقب اون‌جاست. اگه تو بیای بیرون اول تو رو می‌کشن بعدشم منو. بنابراین بهتره وایستی تا دوست من بیاد. یک ساعت فکر نکنم بکشدت. اون می‌بردت یه جای دیگه. بهت می‌رسه. یه دوش بگیر، یه چیزی بخور. شب من میام کامل با هم صحبت می‌کنیم. می‌بینمت.» و گوشی را قطع کرد. ندا از شدت خشم گوشی را به طرفی پرت کرد. از این که وسیله‌ای برای تحقق اهداف سامی باشد ناراحت بود. اما این که زنده بود و می‌توانست به هدفش برسد، خوشحال کننده بود.

یک ساعت بعد، همان طور که سامی قول داده بود، یک نفر به زیرزمین آمد. هیکلی بزرگ و ورزیده داشت و موهای سرش را تراشیده بود. ندا با دیدن او خوشحال شد و به عربی سلام کرد. مرد توجهی به او نکرد. هوای یک سرنگ را خالی کرد و نشست. ندا ترسیده بود. مرد دست ندا را به زور گرفت. ندا توان دفاع نداشت. مرد محتوای سرنگ را به بازوی او تزریق کرد و آن را به طرفی انداخت. سپس یک سیگار روشن کرد. ندا مدتی ساکت به او خیره شد. سپس گفت: «ماذا سنفعل ...» اما ناگهان چشمانش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید.

وقتی ندا چشمانش را باز کرد، خود را روی یک مبل دو نفره دید. دردش کمتر شده بود. اما چشمانش تار بود و سرش گیج می‌رفت. طولی نکشید که متوجه شد زخم‌های دست و پایش پانسمان شده. بلند شد و به کمک دسته‌ی مبل ایستاد. سپس خنده‌ای بی رمق کرد و گفت: «یه دوش بگیر. من با این زخمایی که تو گذاشتی دوش بگیرم که همه چرک می‌کنه.» و تلو تلو زنان خود را به آشپزخانه رساند. یخچال را باز کرد. پر از خوراکی بود. از میان آن‌ها یک پیتزای آماده برداشت و در ماکروفر گذاشت.

ندا روی مبل نشسته بود و در حال خوردن غذا بود که در خانه باز شد. سامی با همان مرد قوی هیکل وارد شدند. سامی به سمت ندا آمد و گفت: «پرنسس چه طوره؟» ندا تنها یک پوزخند زد. سامی کنار ندا نشست. ندا به او نگاه هم نمی کرد. یک برش پیتزا برداشت و یک گاز زد. سامی دستش را دور گردن ندا انداخت و گفت: «از دستم ناراحت نباش. ما با هم دوستیم.» سپس آن برش را از دست ندا گرفت و شروع به خوردن کرد. آن گاه در حالی که دستش را از روی شانه ی ندا به روی گردنش می لغزاند برخاست. ندا دست او را کنار زد. سامی آرام خندید و دور شد. ندا از عصبانیت دستش را به سرعت روی میز کشید و هر چه روی میز بود از جمله پیتزا را به زمین ریخت. 

سامی تفنگش را در آورد و گفت: «ندا تو کی می خوای بفهمی که با چه آدم خطرناکی طرفی؟ من اگه به تو دست بزنم باید ساکت باشی. من اگه تو رو کتک بزنم باید ساکت باشی. تو خیلی چیزا باید یاد بگیری.» در این هنگام زن جوانی وارد شد و سامی را صدا کرد. سامی چشمانش را بست و گفت: «الا قلت ان لا تعالی هنا؟» و به انگلیسی گفت: «معلوم نیست اون احمقا چه غلطی دارن می کنن.» سپس به مرد اشاره کرد. مرد او را گرفت و به سمت داخل پرت کرد. زن جیغ کشید. سامی موهای او را گرفت و او را از زمین بلند کرد. زن تنها زاری می کرد و کمک می خواست. سامی با حالتی عصبی رو به ندا گفت: «گفتم نیاد این جا ولی اومد.» سپس تفنگ را روی سر زن گرفت و در نهایت ناباوری ندا شلیک کرد. ندا جیغ کشید. سامی زن را رها کرد. زن در کنار ندا به جلو روی مبل افتاد و ندا یک جیغ دیگر کشید. دستانش می‌لرزید.

سامی گفت: «امیدوارم فهمیده باشی که سامی شوخی نداره.» ندا با حالت گریه گفت: «تو اونو کشتی حرومزاده!» سامی با حالت عصبی تفنگ را روی سر ندا گرفت و داد زد: «فقط یه فحش دیگه بده!» ندا چشمانش را بست و داد زد. سامی تفنگ را از روی سر ندا برداشت. کمی قدم زد تا آرام شود. سپس آرام گفت: «حالا با دقت گوش کن تا نقشه رو برات بگم.» و به مرد علامت داد. مرد پیش آمد، جنازه ی زن جوان را بلند کرد و به سمت اتاق رفت. ندا از ترس گوشه ی مبل چمباتمه زده بود و گریه می کرد.