سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

آرایشگاه

احمد ماشین را در کنار آرایشگاه پارک کرد. ندا از ماشین پیاده شد. موهایش را بسته بود. یک عینک آفتابی به چشم داشت و لباسی زیبا و یک کفش پاشنه بلند پوشیده بود. در حالی که خرامان به سمت آرایشگاه پیش می‌رفت، نگاهی به اطراف انداخت. چشمش به همان مرد لاغر افتاد که کنار یک ماشین ایستاده بود. مرد با دیدن او سری تکان داد و داخل ماشین نشست. 

همه چیز مطابق نقشه بود. ندا از پله ها بالا رفت و وارد آرایشگاه شد. چند زن روی صندلی‌های آرایشگاه نشسته بودند و چند زن دیگر مشغول کار بودند. روی یک صندلی نشست. از سخنان آنها چیز زیادی نمی‌فهمید. به نظر می رسید این آرایشگاه مخصوص زنان شیخ های عرب بود. به ندا مانند یک بیگانه از یک کره ی دیگر نگاه می کردند. یک زن با پوستی تقریباً تیره، چهره‌ای دورگه و جذاب و چشمان درشت از کنار او رد شد و نیم نگاهی به او انداخت. ندا با دستانش حرکات عصبی می‌کرد.

زن دیگری پیش آمد و گفت: «مرحبا. تعالی.» ندا با تردید بلند شد. زن، او را به سمت یکی از صندلی ها راهنمایی کرد. ندا نشست و موهایش را باز کرد. زن لبخندی زد و مشغول آماده کردن او شد. در این هنگام زن دو رگه از راه رسید و به عربی از زن دیگر خواست که این کار را به او واگذار کند. در آینه نگاهی نافذ به ندا کرد و با گوشه‌ی لبش لبخندی زد. نگاهش ندا را ترساند. زن آرام به انگلیسی گفت: «گوش کن چی می‌گم. سامی با من صحبت کرده. من مثل زن شیخ آرایشت می‌کنم. بعدش یه تلفن ساختگی به اون می‌شه. وقتی اون می‌ره جواب بده کار تو شروع می‌شه. بعد از یه مدت باید بلند شی و بیای سمت دفتر. اون‌جا بهت می‌گم باید چی‌کار کنی.» سپس دوباره لبخندی زد و کار خود را شروع کرد.

پس از مدتی سرانجام همسر شیخ مسعود به همراه دو محافظ از راه رسید. ندا در آینه به آن‌ها نگاه می‌کرد. قلبش به تپش افتاده بود. صاحب آرایشگاه به سمت آنها آمد. زن دو رگه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: «بازی شروع شد.» و خنده ی ریزی کرد. محافظان مدتی در کنار در با صاحب آرایشگاه صحبت کردند و سپس آن‌جا را ترک کردند. زن شیخ مسعود چادرش را درآورد. زن دورگه کار ندا را آن قدر طولانی کرد تا کار زن شیخ تمام شود. سپس دستش را روی شانه‌ی ندا گذاشت و گفت: «خیلی خوب. من می‌رم. آماده باش. چشم از اون بر ندار. تمام حرکاتشو زیر نظر بگیر تا بتونی اون باشی.»

زن از ندا دور شد. ندا در آینه به خود نگاه کرد و لبخندی از روی رضایت زد. سپس به زن شیخ خیره شد. مطابق نقشه، پس از مدت کوتاهی زن شیخ را به دفتر آرایشگاه خواندند. زن شیخ به دفتر رفت. مدتی گذشت. ضربان قلب ندا بسیار تند شده بود. آرام از روی صندلی بلند شد و با قدم های کوتاه به سمت دفتر رفت. یکی از آرایشگران با لبخندی به زبان عربی از او خواست که سر جایش برگردد و منتظر باشد. زنی که زیر دست او نشسته بود، ابروهایش را بالا انداخت و به عربی گفت: «هی لا تفهم اللغة العربیة.» ندا دفتر را نشان داد و به زن آرایشگر فهماند که به دنبال زن دو رگه می‌رود.

به هر زحمتی ندا به دفتر رفت. زن شیخ مسعود در گوشه ای بیهوش افتاده بود. زن دو رگه گفت: «به خاطر این کار ممکنه جونمو از دست بدم. سریع لباستو درار که تن این کنیم. خودتم اون چادرو بپوش و روبنده رو بنداز و سریع از این‌جا برو. عربی بلدی؟» ندا گفت: «یه کم.» زن دو رگه دست به کمر زد و گفت: «چرا سامی تو رو انتخاب کرد؟»

ندا در حالی که زیر چادر و روبنده پنهان شده بود، از دفتر خارج شد و به سرعت به سمت در خروجی حرکت کرد. کارکنان آرایشگاه از این رفتار تعجب کردند. وقتی از آرایشگاه خارج شد، از زیر روبنده سه محافظ را دید که کنار یک ماشین لیموزین ایستاده‌اند. ندا آرام به سمت آن‌ها حرکت کرد. بسیار می‌ترسید. اگر آن‌ها شک می‌کردند، کمترین اتفاقی که می‌افتاد گرفتار شدنش به دست پلیس بود. یکی از محافظان در ماشین را باز کرد. ندا سوار شد. سایر محافظان هم سوار شدند و ماشین به راه افتاد.

نشستن در ماشین شیخ مسعود از نشستن در ماشین سامی هم ترسناک‌تر بود. به خصوص که این بار او با لباس مبدل به جای همسر شیخ در آن نشسته بود و نباید شناخته می‌شد. محافظان به جلو خیره شده بودند. اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت، و اگر ندا نمی‌ترسید، امروز ندا شیخ مسعود را به قتل می‌رساند و همه چیز تمام می‌شد. همه چیز به توان ندا بستگی داشت.

از طرفی در آرایشگاه، زن دو رگه در حالی که لبخندی به لب داشت، یک آرام بخش به زن شیخ تزریق کرد. سپس او را روی مبل نشاند. نگاهی به او کرد و خواست از دفتر خارج شود که ناگهان چشمش به کفش‌های او افتاد. از شدت ترس، دو دستش را روی شقیقه‌هایش گذاشت و روی زمین نشست. گویی اتاق دور سرش به چرخش درآمده بود.

آن زن مانند تمام کسانی که برای سامی کار می کردند، به شدت از او می ترسید. هر چند برایش سخت بود، بهترین راه را در این دید که سامی این اشتباه را از زبان خود او بشنود. تلفن همراهش را برداشت و شماره‌ی سامی را گرفت. پس از این‌که سامی گوشی را برداشت، با حالت گریه و با لحنی ملتمسانه، به عربی گفت: «سامی از من بگذر. قسم می خورم من هر کاری گفته بودی کردم.» سامی کمی مکث کرد. مکث او برای زن که در وضعیت شکننده ای قرار داشت، بسیار آزار دهنده بود. سرانجام سامی گفت: «فقط بگو چی شده.» زن گفت: «یه اتفاق بد افتاده ...»