ندا خشاب تفنگش را عوض کرد و آن را به سمت شیخ گرفت. دچار کشمکشی درونی شده بود. هر چه بود، او یک قاتل نبود. کسی نبود که بتواند یک انسان غیر مسلح را بکشد. در این هنگام لولهی یک تفنگ روی سرش قرار گرفت. صاحب تفنگ، داد زد: «ارمی سلاحک.»
شیخ مسعود با دیدن سامی خوشحال شد. ندا به سرعت تفنگ را انداخت و دستانش را بالا برد. سامی بسیار خشمگین بود. آرام تفنگ را از روی زمین برداشت و بعد در گوش ندا گفت: «شهرو به هم ریختی فاحشه! این یه کارم نمیتونی درست انجام بدی؟» در اینجا بود که ندا فهمید به اندازهی کسانی که برای سامی کار میکنند، از او میترسد. نفس های تند و کوتاه میکشید. شیخ مسعود گفت: «اقتلها الان!» سامی رو به ندا به انگلیسی گفت: «شنیدی که شیخ چی گفت.» و سپس داد زد: «بکشمت؟!»
ندا سرش را به نشان رد تکان داد. سامی تفنگش را مسلح کرد. شیخ بلند شد و لبخند زد. سپس رو به ندا با لحنی تحقیر آمیز به عربی گفت: «پدرت لیاقت پیشرفت نداشت. اون یه بزدل بود. مثل مادرت. شنیدم مادرت تا لحظهی آخر داشت التماس میکرد.» سپس خندهای عصبی کرد و ادامه داد: «اما خوشحالم که تو زندهای. چون حیف اون بدن زیبا بود که حروم شه.» اشک از چشمان ندا سرازیر شده بود و خشم وجودش را فرا گرفته بود. شیخ مسعود ادامه داد: «تو یه بدبختی. یه دختر بی کس. یه دختر ولگرد بی عرضه که حتی نمیتونه ماشهی اسلحه رو بچکونه. الانم مثل یه سگ میمیری و کسیم نمیپرسه چی شدی.»
چشمان ندا مانند اژدهایی خشمگین شده بود. سامی که متوجه شد خشم بیشتر از ترس روی ندا موثر افتاده، لبخندی موذیانه زد. گلنگدن تفنگ ندا را کشید و تفنگ را کنار دست ندا گرفت. شیخ با دیدن این صحنه ترسید. ندا تفنگ را از دست سامی گرفت و با دو دست به سمت شیخ مسعود نشانه رفت. چهرهاش ترسناک شده بود. شیخ مسعود گفت: «بن نعیم! ماذا فعلت!» سامی ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «آسف!» شیخ مسعود رو به ندا گفت: «انت ستقتلین انساناً!» ندا با صدایی غران گفت: «لا اری انساناً فی هذه المکان.» و شلیک کرد. یک تیر. دو تیر ... خشمی یک ساله را بر بدن شیخ مسعود فرو نشاند. شیخ مسعود با سیزده جای تیر روی زمین افتاد. ندا مانند دیوانگان همچنان ماشهی تفنگ خالیاش را میچکاند. سامی ندا را در آغوش گرفت و آرام دستان او را پایین آورد. در این شرایط حتی آغوش سامی نیز برای ندا پناهگاهی امن بود.
سامی گفت: «تموم شد. دیگه ناراحت نباش.» ندا با چشمان بر افروخته به او نگاه کرد. سپس سامی با لحنی جدی گفت: «حالا بزن به چاک. اونا الان میریزن اینجا. پلیسم خبر کردن. ولی فکر کنم هنوز فرصت داری.» ندا تفنگش را انداخت و به سمت بیرون اتاق دوید. سامی یک تیر به سقف شلیک کرد و او را دنبال کرد. محافظان آمادهی حمله شده بودند.
وقتی سامی از اتاق خارج شد، این بار به جای این که تیر هوایی شلیک کند، ندا را نشانه رفت و شلیک کرد. تیر به گوشهی دیوار خورد. اما ندا متوجه شد که هدف سامی اوست. با جدیت بیشتری به فرار ادامه داد. در باز شد و سه محافظ به داخل اتاق حمله ور شدند. ندا زیرکانه از میان آنها عبور کرد و از اتاق خارج شد. سرش گیج میرفت. آسانسور هنوز آنجا بود. ندا سوار شد و دکمه همکف را زد. سامی و محافظان چند تیر شلیک کردند که به در آسانسور برخورد کرد. ندا جیغ کوتاهی کشید.
سامی و محافظان پله ها را انتخاب کردند. سر انجام ندا از ساختمان خارج شد. سامی با اختلاف کمی سر رسید و چند شلیک به سمت او کرد تا این که سرانجام گلنگدن تفنگش عقب ماند. دوید و خود را به در رساند. آنگاه در حالی که دویدن ندا را تماشا میکرد، پوزخندی زد و گفت: «تعیش، ایتها الجمیله.» محافظان هم که اجازهی تیر اندازی در بیرون از ساختمان نداشتند، در جلوی در ساختمان ماندند. سامی به آنها اشاره کرد و آنها به داخل ساختمان برگشتند. اضطراب در چهرهی سامی خودنمایی میکرد.
کم کم صدای آژیر پلیس به گوش رسید. ندا با چشمانی تر و نفسهای صدا دار بدون هدف میدوید. صدای آژیر از همه طرف میآمد. دو نفر از محافظان که بیرون ساختمان بودند، او را تعقیب میکردند. گویی ساختمانها دور سرش میگردیدند و او را دشنام میدادند. همه چیز مثل یک کابوس بود. در این هنگام یک ماشین کنار او ایستاد. راننده به انگلیسی داد زد: «بیا تو! زود باش!» ندا سوار شد. راننده، همان مرد لاغر بود که دیروز به ملاقاتش آمده بود. وقتی ندا نشست، راننده پدال گاز را تا ته فشار داد و به سرعت به راه افتاد.
ندا با سراسیمگی پرسید: «پلیس از کجا فهمید؟ چرا سامی به من تیر اندازی کرد؟ اینجا چه خبره؟»
راننده در حالی که مرتب در آینه نگاه میکرد، گفت: «اون دختر آرایشگر همه چی رو خراب کرد. یادش رفت بگه کفشتو با زن شیخ عوض کنی. تو خودت چرا یادت رفت؟ یکی از محافظا به پلیس اطلاع داده. نمیدونیم کی. همه چی به هم ریخته. تو هم که اون قدر طولش دادی پلیس سر رسید. بن نعیم دیوانه شده. خدا بهمون رحم کنه.»
ندا گفت: «الان چی میشه؟»
راننده گفت: «نمیدونم. فعلاً آدمای بن نعیم آرایشگره رو گرفتن.»
ندا گفت: «اوه خدای من! خواهش میکنم بگو کاریش نداشته باشه. این من بودم که یادم رفت کفشمو عوض کنم. اون بیگناهه. اگه گناهی هست پای منه.»
راننده با حالتی مضطرب خندید و گفت: «فکرشم نکن. از جونت سیر شدی؟ تازه الان حرف به بن نعیم بزنم دخل منم میاره. فعلاً باید تا میتونیم از اینجا دور شیم. باید دعا کنیم بن نعیم گیر نیفته. اون موقع آدماش به من و تو هم رحم نمیکنن.» نگاهی به آینه کرد تا مطمئن شود کسی آنها را تعقیب نمیکند. سپس گفت: «رانندهات کجاست؟ خبرش کن بیاد تو رو برداره. زیاد نمیشه ریسک کرد. باید از هم جدا شیم.» و یک تلفن همراه به او داد.