ماشین همچنان به سمت خانهی شیخ مسعود پیش میرفت. یکی از محافظان نگاهش به پایین افتاد و متوجه کفشهای ندا شد. ابروهایش در هم رفت. به محافظ دیگر که رو به روی او نشسته بود، اشاره کرد. ندا کمی پایش را تکان داد. ناگهان متوجه شد که کفشهایش را عوض نکرده. قلبش ریخت. به محافظی که روبه رویش بود نگاه کرد. محافظ جرأت نداشت چیزی بگوید یا روبنده را کنار بزند. ندا سرش را پایین انداخت.
ماشین به خانه رسید. محافظان پیاده شدند و یکی از آنها در را برای ندا باز کرد. در این هنگام، ماشین سامی نیز به همراه موتورهای محافظان از راه رسید. سامی پیاده شد و سراسیمه به سمت محافظان مخصوص همسر شیخ مسعود رفت. ندا متوجه او شد. اما همچنان به همراه یکی از محافظان به سمت داخل خانه میرفت. محافظ دیگر، به سامی چیزهایی گفت. سامی با حالت عصبی و همدردانه دستی به صورتش کشید و کمی اندیشید. سپس از محافظ خواست که با او همراه شود. آنها به داخل ساختمان رفتند.
سامی او را به یکی از اتاق های لابی برد و به عربی از او خواست همه چیز را دقیق برای او توضیح دهد. آن محافظ ماجرای کفش را برای او تعریف کرد و گفت بهتر است همه چیز را به شیخ مسعود اطلاع دهند. سامی با سر تأیید کرد و به او پشت کرد تا فکر کند. محافظ بیسیمش را درآورد تا به همه اطلاع دهد. اما ناگهان سامی برگشت و با یک تفنگ که به لولهی آن صدا خفه کن متصل بود، دو بار به او شلیک کرد و او را از پا در آورد. جسد در گوشه ای از اتاق پنهان کرد. حالت عصبی داشت. تلفن همراهش را در آورد و در حالی که لبانش را میخورد، شماره ای گرفت. گوشی را جلوی گوشش گرفت و زیر لب گفت: «ثویبه. ثویبه. ثویبه.» صدای مردی در تلفن آمد. سامی به عربی گفت: «اون فاحشه رو ببرینش مهمونی. حسابی بهش خوش بگذره.»
ندا به همراه یک محافظ در آسانسور بود. آسانسور رسید و در آن باز شد. همه چیز مطابق حرف سامی بود. آن روز تعداد محافظان بسیار کم بود. تنها یک محافظ مراقب در بود. آنها به داخل خانه رفتند. شیخ مسعود با دیدن او بسیار خوشحال شد و به زبان عربی خوش آمد گفت. از آن محافظ خواست که از خانه خارج شوند. تنها سه محافظ در خانه بودند. ندا نمیدانست باید با آنها چه کند. چیزی که میدانست این بود که باید به اتاق خواب برود. لحظات سختی بود.
شیخ مسعود دست در شانهی ندا انداخت. از محافظان خواست که از خحانه خارج شوند و خود همراه با ندا به اتاق خواب رفت. ندا بسیار به هدف نزدیک شده بود. شیخ مسعود چند سوال به عربی کرد. اما ندا عکس العملی نشان نداد. شیخ مسعود به او دقیق شد. روی تخت نشست و از او خواست که چادرش را درآورد تا موهایش را ببیند.
تفنگ ندا تفنگ پر صدایی نبود. اگر سامی همه چیز را راست گفته بود، اتاق برای جلوگیری از انتقال صدای معاشقه به بیرون، کاملاً آکوستیک بود. در نتیجه صدای گلولهی تفنگ ندا هم از آن بیرون نمیرفت. ندا کمی منتظر ماند. شیخ مسعود به او خیره شده بود. سرانجام صبر شیخ مسعود تمام شد. از روی تخت بلند شد و روبندهی ندا را کنار زد. با دیدن یک غریبه ترسید و به عقب رفت.
ندا در را بست و قفل کرد. چادرش را درآورد و روی زمین انداخت. شیخ مسعود با تعجب گفت: «انت لست قمر.» ندا گفت: «کلا.» شیخ خواست داد بزند. اما ندا تفنگش را درآورد و رو به او گرفت و انگشتش را به نشان سکوت جلوی دهانش گرفت. چشمان شیخ مسعود از ترس درشت شد. ندا دست دیگرش را نیز به تفنگ گرفت تا مبادا تفنگ در دستش بلغزد. لحظهی شیرین انتقام فرا رسیده بود. شیخ گفت: «من انت؟»
ندا گفت: «انا بنت قادری.» شیخ مسعود بسیار ترسید. گفت: «قادری. هذا لا یصدق. هذا لا یصدق. انت قد ماتت.» ندا لبخندی زد و شلیک کرد. تیر به گوشهی تخت خورد. شیخ مسعود از ترس داد کشید و به سمت دیگر تخت پرید. ندا در این راه دو تیر دیگر شلیک کرد که به او برخورد نکرد. شیخ مسعود به التماس افتاده بود.
ندا گفت: «انگلیسی صحبت کن. نمیفهمم.»
شیخ مسعود دوباره سرش را بالا آورد و به عربی چیزهایی گفت. ندا یک تیر دیگر شلیک کرد و گفت: «بازم نفهمیدم. انگلیسی صحبت کن.» سر انجام شیخ مسعود با انگلیسی دست و پا شکسته گفت: «من مسئول قتل پدرت نیستم.»
ندا اشک از چشمانش سرازیر شد و به انگلیسی گفت: «پس کیه؟ تا مغزتو نریختم کف اتاق بگو کیه.»
شیخ باز هم به عربی صحبت کرد. ندا قاطعانه داد زد: «نمیفهمم!»
شیخ مسعود با انگلیسی دست و پا شکسته گفت: «اون بود. اون تو رو ... اون به ما گفت این جوری بهتره. پدرت ... پدرت داشت ... پدرت داشت خراب میکرد.»
ندا با صدایی بغض آلود پرسید: «اون کیه لعنتی؟ کجاست؟»
شیخ مسعود با صدایی که از ترس نازک شده بود، گفت: «نمیدونم ... نمیدونم ... قسم.»
ندا یک شلیک دیگر کرد و گفت: «اون کجاست؟»
شیخ مسعود گفت: «من نمیدونم ... اما ... اما یکی میدونه!»
ندا داد زد: «کی میدونه؟»
شیخ مسعود با کلمات بریده گفت: «شیر اوجن! اون میدونه! منو نکش!»
ندا زانو زد. نگاهی نافذ به شیخ مسعود کرد و گفت: «تا حالا فکر کردی چی میشه اگه یه شبه هر چی داری رو ازت بگیرن؟ من چرا نباید تو رو بکشم؟»
در این هنگام کسی به در کوبید. ندا بلند شد و تفنگ را به سمت در گرفت. ناگهان در شکست و یک محافظ داخل شد. ندا از ترس چندین تیر به او شلیک کرد. محافظ روی زمین افتاد. شیخ مسعود از فرصت استفاده کرد و خواست فرار کند. ندا یک تیر به سمت او شلیک کرد. تفنگش خالی شد و گلنگدن آن عقب ماند. شیخ از ترس به عقب رفت. ندا با گریه گفت: «تو هیچ جا نمیری. حالا که به اینجا رسیدم یا من میمیرم یا تو.»