سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

تا روز سیزدهم بهار

ندا کنار در خانه و رو به حیاط ایستاده بود و از ترس نفس نفس می‌زد. پروانه، سعید و پدرام دور و بر او بودند و پروانه شانه های او را ماساژ می داد. ندا با اشاره به یک گوشه‌ی حیاط گفت: «همون جا بود. لباس سیاه پوشیده بود. ولی صورتش از لای برگا پیدا بود.»

پروانه گفت: «حالا که نیست! تا کی این جا بود؟» 

ندا گفت: «تا الان! چه می دونم! تا یه ربع پیش. بعدش رفت.» 

سعید گفت: «چند وقته اونو می‌بینی ندا؟» 

ندا گفت: «دو سه روزه!» سپس کمی به خود آمد و گفت: «صبر کن ببینم.» و آرام به سمت سعید برگشت و ادامه داد: «تو فکر می کنی من دیوونه شدم؟» 

پروانه گفت: «چیزی نگفت که ندا! ولش کن.» 

ندا گفت: «تو چیزی نگو پری! این به چه حقی به من می گه دیوونه!؟» 

پروانه گفت: «حالا بی خیال.» 

ندا داد زد: «این به چه حقی به من می گه دیوونه! دیوونه خودتی!» 

پدرام گفت: «شلوغش نکن ندا خانم! کی گفت دیوونه؟ فقط گفت چند وقته داری می بینیش.» 

ندا به سرعت به سمت او برگشت و گفت: «اون خیالی نیست! اون واقعی بود! من خیالاتی نشدم!» و دوباره به همان‌جا اشاره کرد و گفت: «همون جا وایستاده بود و داشت منو نگاه می‌کرد!» 

پروانه دستش را جلوی دهانش گرفت و سعی کرد بغض خود را کنترل کند. ندا با گریه گفت: «به خدا من دیدمش!» سپس شانه های پروانه را گرفت و گفت: «پری جونم تو باور می کنی نه؟ من واقعاً دیدمش!»

پروانه آرام به گریه افتاد. سعید آهی کشید و سرش را پایین انداخت.

ندا نگاهی به آنها کرد و با گریه گفت: «همه تون فکر می کنین من دیوونه شدم آره؟» و هق هق زنان نشست. پروانه گفت: «خوب ندا کسی نگفته دیوونه ای. خوب یه کم فشار روت بوده طبیعیه.» ندا گفت: «بابا!» سپس نفسش را در میان گریه بالا کشید و ادامه داد: «من می فهمم چی واقعیه چی خیال. چرا این قدر اذیتم می کنین! چرا هیج کس حرفمو باور نمی کنه؟ حتما باید سرمو ببره بذاره رو سینه ام تا باور کنین؟» 

پروانه گفت: «ندا! می خوای امشب بیای خونه ی ما بخوابی؟» 

ندا با عصبانیت گفت: «نمی خوام ریخت هیچ کدومتونو ببینم. برین بیرون از خونم!» 

سعید گفت: «ای خدا چه گیری کردیم ما دیگه! این وقت شب سه تا آدمو زاورا کردی! حالا می گی ... خوبه والا. و به سرعت به سمت در خروجی رفت.» 

ندا جیغ کشید: «گم شو عوضی! من به پروانه زنگ زدم! تو چرا خودتو انداختی وسط!»

سپس رو به پروانه گفت: «پروانه این دوست پسرت چرا این جوری با من رفتار می‌کنه!؟ من چه هیزم تری بهش فروختم آخه؟» پروانه به پدرام علامت داد و او هم به سمت در خروجی رفت. ندا بلند شد و پروانه را در آغوش گرفت. پروانه گفت: «گریه نکن ندا جونم! منم باز گریم می گیره ها!» ندا هق هق زنان گفت: «خیلی تنهام پروانه! خیلی تنهام! دیگه از تو انتظار ندارم!»

پروانه گفت: «اصلاً منم امشب اینجا می مونم. اگه کسی بخواد سر تو رو ببره باید سر منم ببره.» 

و زیر شانه ی او را گرفت و با او به داخل خانه رفت. 

*** 

شیوا گفت: «واقعی بود؟»

سعید که ناخن هایش را می خورد، گفت: «چی؟» 

شیوا گفت: «اون چیزی که ندا بودو می گم. واقعی بود؟»

سعید دستش را پایین آورد و گفت: «آره! همه چی یه برنامه بوده برای خورد کردن ندا! من اون موقع باور نکردم! وگرنه شاید ندا به این جا نمی رسید. پروانه البته باهاش بود. ولی خوب اونم دیگه باور نمی کرد! کی باورش می شه یه آدم سیاه پوش گوشه ی حیاط آدم ظاهر بشه بعدش تا بقیه میان غیب بشه!» 

شیوا گفت: «حیوونی ندا. بازم دید اونو؟» 

سعید گفت: «اون شب کذایی پروانه پیشش خوابید. چیزی هم نیومد سراغشون. اما از فرداش دیگه ندا چیزی نگفت. اون مسخره بازی سیگاری شدنشم مال همون موقع بود. دوازده فروردین بود که همه چیز شروع شد. اون شب ندا رو برده بودیم بیرون ...» 

سعید طوری که گویی صحنه‌ها را در مقابل چشمانش میبیند، با نوعی بهت زدگی و اضطراب ادامه داد: «لحظه ای که ندا خداحافظی کرد و با پدرام رفت، نمی‌دونستیم که این خداحافظی خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم دووم داره.» 

شیوا گفت: «سعید حالت خوبه؟» 

سعید بدون توجه ادامه داد: «سیزده به در امسال وحشتناک ترین سیزده به در عمرم بود. صبحش به ندا زنگ زدیم ... گوشیش خاموش بود ... پروانه طبق معمول نگران شد ... رفتیم خونش. ولی هر چی زنگ زدیم کسی درو باز نکرد ... ندا کار خودشو کرده بود. سیزده به در هیچ جا نرفتیم! دو روز گذشت. ما فکر می کردیم ندا خودکشی کرده. بالاخره قفل ساز آوردیم رفتیم تو. ولی چی پیدا کردیم؟» 

شیوا با هراس و کنجکاوی به او خیره شده بود. سعید نفسی کشید و گفت: «یه یادداشت. اون همه چیزو پیش بینی کرده بود. اون برای ما که درو شکوندیم یه یادداشت گذاشته بود. و خودش ...»