سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

بازگشت

- عموی ندا رسماً به عنوان قیمش شناخته شد و بچه با موفقیت سقط شد. حدوداً دو هفته گذشت. همه نگرانش بودیم. دکتر جعفری می‌گفت اگه بیشتر از این طول بکشه ممکنه وارد زندگی نباتی ‌شه. یعنی بیدار می‌شه. چشماش باز می‌شه. ولی به محرکا پاسخ نمی‌ده. البته بعد از قصیه‌ی حاملگی که پروانه اون‌جوری به هم ریخت، دیگه جرأت نداشت با پروانه صحبت کنه. به من اینو گفته بود و منم به پروانه نگفتم. اگه این اتفاق واسه ندا میفتاد پروانه دق می‌کرد.

- چه وحشتناک. البته مثل این‌که این حالت هم قابل برگشته.

- آره. من اون موقع نمی‌دونستم. بعداً فهمیدم حتی زندگی نباتی هم امید بهبودش هست. به هر حال یه روز پاییزی، ندا چشماشو باز کرد و در سلامت کامل هم باز کرد.

 ***

ندا چشمانش را تا نیمه باز کرد. همه جا تار بود و نور شدید و کور کننده‌ای وارد چشم او  می‌شد. چند بار چشمانش را بر هم زد. به اطراف نگاه کرد. کم کم دید او شفاف و شفاف‌تر شد. نمی‌دانست کجاست. به دستش نگاه کرد و  متوجه شد که به آن آنژیوکت وصل است. آن قدر خسته بود که دوباره چشمانش را بست. پس از چند دقیقه یک پرستار بالای سر او آمد تا فشار او را اندازه بگیرد و اطلاعات روی مانیتور را بنویسد. ندا با صدایی خسته و خرخری گفت: «من کجام؟» 

پرستار با دیدن این صحنه چند لحظه در بهت فرو رفت. سپس با خوشحالی گفت: «خدای من.» 

هر چه در دستش بود را روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد. ندا دوباره چشمانش را بست. پس از چند دقیقه دکتر کشیک به همراه دو پرستار از راه رسید. پرستار گفت: «فکر کنم یه چیزی گفت.» دکتر در حالی که چراغ قوه درون چشمان ندا می‌انداخت و به آن‌ها نگاه می‌کرد، گفت: «فکر کنی؟»

 

دکتر پس از چند معاینه گفت: «به محرکا پاسخ می‌ده. با دکتر جعفری تماس بگیرین بگین بیمارش از کما خارج شده.» 

پرستار به سمت در دوید. دکتر مشغول بررسی علائم حیاتی و اطلاعات مانیتور شد. ندا یک چشمش را باز کرد. نور زیادی که پس از مدت‌ها وارد چشمانش می‌شد او را آزار می‌داد. به زحمت دو چشمش را باز کرد و با همان صدای خرخری و بی‌جان گفت: «من کجام؟»

دکتر با لبخند گفت: «خوش اومدی! تو توی بیمارستانی.» 

- چرا؟

- دکترت میاد همه چی رو برات توضیح می‌ده.

- خستم.

- کم کم وقتش بود پاشی.

دکتر به پرستار اشاره کرد که فشار ندا را بگیرد و خود مشغول نوشتن نام دارو شد. ندا دست به پهلویش کشید. کم کم داشت هوشیاری خود را به‌دست می‌آورد. ناگهان صحنه‌ی تیر خوردن، از پیش چشمانش گذشت.

- من تیر خوردم دکتر؟

دکتر رو به پرستار گفت: «تیر خورده؟» پرستار با سر تأیید کرد.

- آره عزیزم. تیر خوردی.

- پس چرا درد نمی‌کنه؟

دکتر پوزخندی زد و گفت: «تو می‌دونی چند وقته این‌جا خوابیدی؟»

- نمی‌دونم. زیاده؟

دکتر لبخندی تمسخر آمیز زد و به پرستار گفت: «فشارش چنده؟»  

پرستار آرام گفت: «یازده روی شیش.» دکتر گفت: «خوب ندا جان یه کم استراحت کن. یه سرم هم بهت وصل می‌کنیم که یه کم سر حال بیای.»

سپس رو به پرستار گفت: «خوب دیگه کاری نداریم. به دکتر جعفری حتماً خبر بدین. به خانواده‌ی خانم ... » و پس از نگاهی به پرونده، ادامه داد: «ندا خانم هم خبر بدین که ایشون به هوش اومدن.»

سپس به همراه پرستار به سمت در خروجی رفت. پیش از آن‌که خارج شوند، ندا سرش را کمی بالا آورد و گفت: «دکتر! پدر و ...» اما صدایش آن‌قدر ضعیف و بی‌رمق بود که دکتر نشنید. ندا از ادامه‌ی حرفش نا امید شد. تاق‌باز دراز کشید و چشمانش را دوباره بست.