سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

قیم ندا

شیوا با یه دستمال اشک‌های خود را پاک می‌کرد. سعید گفت:

- هیچ وقت نفهمیدیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود. ندا هم هیچ وقت راجع به این موضوع با کسی صحبت نکرد. خلاصه، چند روز که پروانه دپرس بود. منم به خاطر اون، دنبال قیم ندا. آخه واسه سقط رضایت ندا لازم بود. ندا هم که تو کما بود. در نتیجه باید قیمش امضا می‌کرد. بعد از کلی این در اون در زدن، فهمیدیم ندا یه عمو داره که تو انگلیس زندگی می‌کنه. ظاهراً با بابای ندا هم مشکل داشته. ولی وقتی فهمید برادرشو کشتن و خود ندا هم این بلا سرش اومده نمی‌دونی چه حالی شد.

- ناراحت شد؟ 

- ناراحت شد؟ یه هفته بعدش تهران بود! ...

*** 

قادری، عموی ندا، در حالی که یک عینک آفتابی به چشم و یک کت و شلوار و کراوات به تن داشت، به سمت پذیرش رفت. عینکش را درآورد و گفت:

- سلام خانم!

- سلام. بفرمایین.

- من دنبال یه مریض اومدم. ندا قادری. مثل این‌که این‌جا بستریه.

- شما؟

- من عموش هستم. می‌خوام بدونم حالش چه طوره.

- بله بله. دکتر جعفری، پزشک ندا منتظر شما بودن. شما خبر دارین که ...

- از چی خانم؟

- خانم قادری تو کما هستن. 

- آه بله، بله!

دستش را جلوی چشمانش گرفت و در حالی که سرش را تکان می‌داد و با دو انگشتش چشمانش را می‌مالید، گفت: «خبر دارم!» مسئول پذیرش گفت: «چند لحظه صبر کنین من به دکتر اطلاع بدم که تشریف آوردین.»

منشی با دکتر جعفری تماس گرفت و خبر آمدن قادری را به او داد. سپس گفت: «آقای قادری. تشریف ببرین اتاق سیصد و هشت.»

دکتر جعفری در اتاق منتظر او بود. قادری وارد شد و پس از سلام، خود را معرفی کرد. 

- خواهش می‌کنم بفرمایین. منتظرتون بودیم. 

قادری نشست.

- آقای دکتر. من می‌خوام ندا رو ببینم. وضعیتش چه طوره؟

- خوبه. کماست دیگه. ظاهراً شما هم پزشک هستین درسته؟ 

- بله. چه مدته تو کماست؟

- حدود چهار هفته‌ست. 

- صحیح. خوب، من خبرای دیگه‌ای هم شنیدم. حامله شده درسته؟

- بله. دلیل اصلی نیاز ما به شما همین بود. برای سقط، ما به قیمش احتیاج داریم که زیر برگه‌ی رضایت‌نامه رو امضا کنه.

- من خیلی وقته ایران نیستم. به چی احتیاج دارین؟

- قیم. یعنی کسی که بعد از پدر و مادر حکم سرپرست اونو داره.

- صحیح. من هر کاری از دستم بر بیاد می‌کنم. ولی می‌شه من اول ندا رو ببینم؟ 

- بله بله البته! بفرمایین خواهش می‌کنم.

ندا روی تخت بیمارستان خوابیده بود و به او آنژیوکت، سرم و مانیتور وصل بود. صداهای بوق لحظه‌ای و منظم از مانیتور شنیده می‌شد. قادری بالای سر ندا آمد و نگاهی پرمهر به او کرد و در حالی که صورت او را نوازش می‌کرد، گفت: «ببین چی به سر برادرزاده‌ی من آوردن! کما در اثر چی بوده دکتر؟ شنیدم تیر خورده.»

و دستش را روی پیشانی ندا گذاشت. دکتر گفت: «هم گلوله خورده، هم یه ضربه به سرش وارد شده. نمی‌دونیم در اثر خونریزی زیاد به کما رفته یا در اثر ضربه‌ای که به سرش خورده. به هر حال وقتی آوردنش این‌جا خون زیادی از دست داده بود.»

- نوار مغزی گرفتین؟

- بله. هیچ عارضه‌ای نشون نداد. اگه بخواین نوارهای مغزیشو تقدیم می‌کنم خودتون هم نگاه کنین.

- نه قربان من جسارت نمی‌کنم. شما معجزه کردین دکتر. فکر نکنم وضعیت منم الان به این خوبی باشه. فقط باید منتظر شیم از خواب شیرین بیدار شه.

- البته امروز به خاطر عموش خوبه. روزای بدم داشته. گاهی افت فشار شدید داره. هفته‌ی پیش دچار شوک شدید شد و قلبش ایست کرد. دو روز تو آی سی یو بود. باید بچه سریعاً سقط بشه. هر چی جلوتر می ریم خطرناک تر می شه.

قادری با سر تأیید کرد و گفت: «بسیار خوب. بریم ببینیم من چیو باید امضا کنم. راستی من هنوز اسم شریفو نمی‌دونم.»

دکتر گفت: «جعفری هستم.»

قادری خندید و گفت: «نه! چی جعفری؟ اسمتون.» 

دکتر لبخندی زد و گفت: «بهروز هستم. تشریف بیارین خواهش می‌کنم. از این طرف.»