... صدای گریه ی عاجزانه ای به گوش می رسید. همه جا تار بود. او بر روی زمین دراز کشیده بود و نیرویی از یأس و ناباوری او را از حرکت باز می داشت. اندکی دورتر، دو نفر در گوشه ای با هم به صحبت مشغول بودند، اما صدای آنها به سختی شنیده می شد. آنها که بودند؟ در میان این فضای مبهم، یک چهره و یک صدا واضح تر بود. مردی قوی هیکل با سبیلی پر پشت و جو گندمی و چشمانی روشن و ترسناک. مرد با لبخندی شیطانی پیش آمد و گفت: «بیدار شدی؟ عمو رو زیاد منتظر گذاشتی.» اشک درون چشمانش نمی گذاشت که چهره ی مرد را واضح ببیند. اما سبیل او حتی از پشت قطرات اشک، کاملاْ پیدا بود. مرد ادامه داد: «من هنوز یک کار نیمه تموم دارم.» بغض گلویش را گرفته بود. نمی توانست پاسخ مرد را بدهد. نفس های کوتاه و نا مرتب او از ترس بی اندازه اش خبر می داد. مرد گفت: «بیا برقصیم.» بعد خنده ای کرد و در حالی که صدای خنده اش در فضا می پیچید، دستش را به سمت او دراز کرد و باز گفت: «با من برقص ...» دست مرد به صورت او نزدیک می شد ...
ندا در حالی که جیغ می کشید از خواب بیدار شد. همه چیز یک رویا بود. اما اشک چشمانش که مانند شبنم صبحگاهی گونه اش را به درخشش درآورده بود، واقعی بود. دوباره جیغ کشید و از جای برخواست و در حالت نشسته قرار گرفت. صدای جیغ های طولانی او کم کم با گریه در هم آمیخت. همین کابوس ها بود که یک سال بود جسم و روح او را آزار می داد. مدتی طولانی گریه کرد. گاهی چند ثانیه آرام گریه می کرد و سپس دوباره جیغ بی رمقی می کشید و دوباره به گریه ادامه می داد ...
ندا آبی به صورتش زد و در آینه به خود خیره شد. نمی دانست چه مدت گریه کرده است. ده دقیقه؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ دستی به گونه اش کشید. چیزی که می دانست آن بود که دیگر چیزی از ندا به جا نمانده است. جز همین صورت درمانده و خسته. جز همین کابوس های تلخ و نفس گیر. جز همین دوستانی که آنها را از خود می راند. جز همین تنهایی که خود را در آن غرق کرده بود. از ندا تنها یک مشت خاطره ی خاک خورده باقی مانده بود که اگر می توانست، آنها را هم غرق می کرد تا دیگر هیچ نماند.
صورتش را خشک کرد و به سمت رختخوابش باز گشت تا آماده ی رفتن شود. مدتها بود که در سوئیت کوچکی در شمال زندگی می کرد. سبزی و طراوت شهر لاهیجان برای خیلی از افراد، آرامش بخش و شادی آور است. اما برای او، فضایی تلخ و بی روح بود. بارها روان پزشک او به او پیشنهاد کرده بود که برای زندگی به تهران باز گردد. اما او به بهانه ی آن که فضای اینجا به آرامش روحی او کمک می کند، از این کار سر باز می زد. اما خود او می دانست که این حرف حقیقت ندارد. به هر حل او تا فردا باید اینجا را ترک می کرد. شاید برای مدتی کوتاه، و شاید برای همیشه.
ندا در حالی که لباس بیرون خود را به تن کرده بود، در خانه را باز کرد و خارج شد. اما پیش از آن که در را پشت سر خود ببندد، به خاطر آورد که گوشی تلفن همراه خود را جا گذاشته است. دوباره وارد شد و با چشمانش اطراف خانه را گشت تا در نهایت چشمش به گوشی تلفن همراه افتاد.
ندا در حال رانندگی، با تلفن همراه خود صحبت می کرد:
- دکتر من امشب دارم میام تهران. فردا باید شما رو ببینم.
- حتماْ دخترم. ولی شیوا می گفت فردا عازمی.
- بله. ولی قبلش باید شما رو ببینم. دیشب باز همون کابوس رو دیدم.
- به نظر میاد تو نمی خوای به خودت کمک کنی. داروهات رو خوردی؟
- دیشب خوردم.
- ولی شبای پیش ...
- نمی تونم به شما دروغ بگم.
- ندا جان، اگه خودت نخوای به خودت کمک کنی، کاری از دست من هم بر نمیاد.
- می دونین دکتر؟ توی این شرایط من کاری از دست هیچ کس بر نمیاد.
- این طور نیست! تو اولین مریض من نیستی که با یک همچین مشکلی به من مراجعه می کنی. تمام تلاش من توی این مدت این بوده که تو رو از شر این کابوس ها خلاص کنم و به زندگی عادی برگردونم.
ندا پاسخی نداد. دکتر درخشان با اندکی مکث، گفت: «خیلی خوب دخترم. فردا ساعت ده صبح مطب من. خوبه؟ به پروازت می رسی؟» ندا با لحنی خشک گفت: «فردا ساعت ده می بینمتون. فعلاْ خداحافظ.» و تماس را قطع کرد.