سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

به سوی تهران

ندا آرام خوابیده بود. گویی هیچ گاه غمی در زندگی نداشته است. این روزها تنها در هنگام خواب بود که می‌شد ندا را آسوده دید. آن هم تنها در مواقعی که با یک کابوس از خواب بیدار نمی‌شد. سعید در حال رانندگی، هر چند وقت یک بار، نیم نگاهی به او می‌انداخت تا مطمئن شود که هنوز خوابیده است. شب آرامی بود و خواب آرام و دور از انتظار ندا به آن آرامش بیشتری بخشیده بود. با این حال، نزدیک صبح بود و دیری نپایید که ندا از خواب بیدار شد. اما نه با گریه و فریاد، بلکه مانند گلی که زمان شکفتن آن فرا رسیده باشد. سعید گفت: «صحت خواب.»

ندا در حالی که چشمان خود را می‌مالید، گفت: «هنوز صبح نشده؟»

- چیزی نمونده. ساعت چهاره.

- کی می رسیم؟

- فکر کنم دو ساعت دیگه. تو بخواب. رسیدیم بیدارت می‌کنم.

- پس اول بریم پیش مامان و بابا. دلم براشون تنگ شده.

- حتماْ. تو بخواب.

- نه، خوابم نمیاد.

- خوابت نمیاد؟

- می‌ترسم باز کابوس ببینم.

- مگه داروهاتو نخوردی؟

- نه. یادم رفت.
سعید کمی مکث کرد، و سپس بدون توجه به این حرف او، ادامه داد:
- خوب، ندا خانوم. فردا پرواز داری. آماده ای؟

ندا با اندکی مکث، در حالی که به جاده چشم دوخته بود، زیر لب گفت: «با من برقص ... »

- چی؟

- اون شب ... توی خواب، اون به من گفت با من برقص.

- همون خواب همیشگی بود؟

- نه فرق داشت. دو نفر دیگه هم بودن. البته فکر کنم دو نفر.

- می‌خوای بگی ... یعنی این یه نشونست؟

- سعید؟ تو که مثل بقیه فکر نمی‌کنی من دیوونه ام.

- نه به هیچ وجه. یعنی راستشو بخوای، الان دیگه ...

ندا که گویی اصلاْ منتظر پاسخی از سعید نبود، ادامه داد: «یک نفر نیست. اونا چند نفرن. شاید سه نفر ... شایدم بیشتر»

- اون کیه ندا؟ اونا کی‌ان؟

- نمی‌دونم. باور کن هنوز نمی‌دونم.

هر دو ساکت شدند. اما این سکوت برای سعید عذاب آور بود. برای همین، پس از مدتی عجولانه آن را شکست و گفت: «تو کی بر می‌گردی ندا؟»

ندا با آخرین توانی که داشت، زیباترین لبخندی که می‌توانست را به خود تحمیل کرد و گفت: «به تو نمی‌تونم دروغ بگم. یه حس درونی به من می‌گه که تو این راه برگشتی نیست.»

سعید اندکی برآشفت و گفت: «همون حسی که ...»

ندا حرف را از میانه‌ی راه از سعید گرفت و ادامه داد: «همون حسی که داره منو به اونجا می‌کشونه. من یه وسیله ام سعید. یه جورایی من برای این کار انتخاب شدم. اینجا دیگه جای من نیست ... هیچ جا دیگه جای من نیست. تنها چیزی که الان زنده نگهم داشته، شوق دنبال کردن این صدای درونیه و بس. برای همین، دوست دارم کسی دیگه منتظرم نباشه. این جوری اگه برگردم همه رو خوشحال می‌کنم. اگه هم بر نگشتم، کسی چشم انتظار من نیست. ولی به تو دارم می‌گم ... این حس درونی، آهنگ برگشت نمی‌زنه.»

سعید آهی کشید و گفت: «پس باید توی فرودگاه، سیر ازت خداحافظی کنیم.»