سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

شب یازدهم بهار

فضایی آرامش بخش، خانه را فرا گرفته بود. چراغ‌ها خاموش بود و آن چه میز نهارخوری را روشن می‌کرد، نور راهروی ورودی و آشپزخانه، و همچنین چراغـهای زرد رنگ و کم نور دیوار پذیرایی بود. خانواده‌ی قادری عادت داشتند که شام را در چنین فضایی بخورند. شراره، خدمتکار آنها، مشغول کشیدن غذا بود و ندا به همراه مادر، به ‌آرامی و با ظرافت خاصی میز شام را آماده می‌کردند.

پس از مدتی، پدر از راه رسید و در را باز کرد. با دیدن او، برقی در چشمان مادر افتاد. پیش رفت و سلام کرد. ندا هم با لبخند سلام کرد و به کار خود ادامه داد. پدر و مادر در گوش هم چیزهایی گفتند. ندا با این که متوجه آنها شد، چیزی نگفت. سپس، مادر به میز شام برگشت. پدر هم کتش را درآورد و آویزان کرد. سپس دست در جیب کتش که آویزان بود کرد، چیزی از آن بیرون آورد و آرام به سمت ندا آمد.

مدتی سکوت کردند. ندا مرتب بین آن دو چشم می‌دواند. سمانه دیس برنج را به سر میز آورد. پس از مدتی، پدر سکوت را شکست و گفت: «دخترم! من و مامانت یه سورپریز برات داریم.»

ندا چشمانش را ریز کرد و با لبخندی گفت: «سورپریز؟ چه سورپریزی؟»

پدر یک کلید از جیبش بیرون آورد و به ندا نشان داد. ندا کنجکاوانه به آن خیره شد.

مادر گفت:‌ «حدس بزن این چیه! »
ندا که بسیار کنجکاو شده بود، گفت: «چیه؟ ... نمی دونم! ...»

پدر چیزی نگفت. مادر زیر لب می‌خندید. پس از کمی فکر کردن،‌ ناگهان ندا با خوشحالی و صدایی ناگهانی و کنترل نشده گفت: «سوئیت!؟»

با این حرکت ناگهانی، شراره ناگهان جا خورد، و با همان لحن مهربان همیشگی و لهجه‌ی شیرین شمالی، گفت: «او دختر جان امن ترسوندی که آخه تی جان قربان! »

ندا گفت: «ببخشید شراره جون!» و در حالی که از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: «بابا، سوئیت؟!»

پدر که از خوشحالی دخترش به وجد آمده بود، گفت: «آره عزیزم! »

ندا که دیگر از خوشحالی در پوست نمی گنجید، دوید و پس از قاپیدن کلید از دست پدر، او را در آغوش گرفت. پدر در یک شرکت ساختمان سازی در لاهیجان سهامدار بود. شش ماه قبل، وقتی برای نظارت به همراه ندا به آنجا رفته بود، نخستین بار ندا این سوئیت را دیده بود و پدر قول  خریدن آن را به ندا داده بود. قرار بود که این سوئیت را به عنوان عیدی به او هدیه دهد که به دلایلی، کمی به تأخیر افتاده بود.

 پدر گفت: «این هم واسه این که نگی بابا بد قوله.»

- عاشقتونم! یعنی مال خود خودمه؟

- مال خود خودته!

- ببینم. سیزده به در اونجاییم دیگه؟

- آره دخترم. اگه قول بدی کمک کنی که تا فردا آماده شیم، فردا عصری می‌ریم که سیزده به در اونجا باشیم.

ندا یک سلام نظامی داد و گفت: «بله قربان».

سپس مادر گفت: «خوب، پس شام رو بخوریم که کلی کار داریم برای انجام دادن.»

شراره گفت: «سارا خانم. اگه اجازه بنه من زودتر برم.»

مادر گفت: «کجا می‌ری شراره جون؟ غذا نمی‌خوری مگه؟»

شراره گفت: «نه عزیزم. ترسم دیر بشه. من برم خانه می وسائل ... وسائلمو جمع بکنم که نیست فردا امن با خودتون ببرین لاهیجان دیر نشه.»

مادر گفت: «قربونت برم، حتماْ دلت خیلی واسه خونوادت تنگ شده نه؟»

شراره گفت: «آره خاخور ... سارا خانم ... باور بکنین دو ساله خانوادم ندیدم.»

مادر گفت: «عیب نداره. دیگه فردا می‌ریم لاهیجان. پس شراره جون یه قابلمه بردار با خودت غذا ببر خونه.»

شراره یک قابلمه کوچک برداشت و مقداری غذا از آشپزخانه برای خود کشید. خانواده مشغول غذا خوردن شده بودند. شراره سر میز برگشت و گفت: «خوب تصدق همتون من با اجازه رفع زحمت بکنم. فردا صبح زود بر میگردم. ندا خانم ایشالا مبارکت باشه خانه جدید، خوشگل خانوم.»

ندا لبخندی شیرین زد و گفت: «مرسی عزیزم.»