سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

ندای خوشبختی

نزدیک غروب بود و آفتاب از میان منافذ پرده‌ی توری وارد خانه می‌شد و تا آنجا که می‌توانست خانه را روشن می‌کرد. هیچ چراغی روشن نبود و خانه در همان فضای شاعرانه‌ی همیشگی غرق شده بود. پدر سر کار بود و مادر، تنها نشسته بود و کتاب می‌خواند. از سمت اتاق، صدای دلپذیر نواخته شدن تار به گوش می‌رسید و این آهنگ به آرامش خانه افزوده بود. زنگ خانه به صدا درآمد. مادر در را باز کرد. مردی جوان و قد بلند پشت در بود که کت و شلواری بسیار شیک به تن و یک عینک آفتابی داشت که آن را روی سرش گذاشته بود. با دیدن مادر، با احترام سلام کرد. یک شاخه گل سرخ در دست راستش بود که آن را پایین گرفته بود.

- سلام پسرم.

- ندا هست؟

- آره پسرم. بیا تو. به ندا هیچ چی نگفتم. همون طور که خواسته بودی.

- ممنونم. با اجازه.

ندا روی تخت‌خوابش نشسته بود و تار می‌زد. گویی به سفری دور به شهر رویا رفته بود و قصد برگشت نداشت. آن قدر غرق در موسیقی بود که حتی متوجه حضور مرد جوان نشد. مرد مدتی به چارچوب در تکیه داد و عاشقانه به ندا خیره شد. تا اینکه آخرین نت بر تار ندا نواخته شد. ندا آرام سرش را بلند کرد. با دیدن او چشمانش برقی زد. تار را کنار تخت گذاشت و با لبخندی شیرین گفت: «سلام آریا!»

آریا وارد اتاق شد و گفت: «سلام. زیباترین دختر روی زمین چه طوره؟»

- خوبم. چه مدته منتظری. چرا این قدر بی صدا؟

- وقتی تو تار می‌زنی، هیچ صدای دیگه‌ای ارزش پدید اومدن نداره.

- وقتی تو هستی، شنیدن هیچ صدایی به اندازه‌ی ندا گفتن تو به دلم نمی‌شینه. 

سپس با لحنی شیطنت آمیز گفت: «از این به بعد صدام کن.»

آریا هم لبخندی زد. گل سرخ را پیش آورد و صورت ندا را بوسید. ندا به گل سرخ خیره شد. آن را نوازش کرد و بویید. سپس آن را از دست آریا گرفت و صورت او را بوسید. آن‌گاه در حالی که به چشمنان آریا نگاه می‌کرد، گفت: «بشین عزیزم؟»

آریا نشست. اما نه روی تخت و کنار ندا. روبه روی ندا بر روی زانو نشست. دستان ندا را آرام در دستش گرفت. ندا کنجکاوانه به او نگاه می‌کرد. گل سرخی که در دست چپ ندا بود، اینک در دست هر دوی آنها قرار گرفته بود.

- ندا. تو این دو سالی که با هم آشنا شدیم، برای من خیلی چیزا عوض شده. قبلاً زندگیم بیهودگی بود و بیهودگی بود و بیهودگی. ولی با تو، زندگیم یه رنگ جدید گرفته.

ندا با علاقه و کنجکاوانه به آریا نگاه می‌کرد. آریا ادامه داد:

- الان هر چی هست هیجانه و عشق و زیبایی. ندا،‌ من با تو توی این دو سال خوشحال بودم و خوشبختی رو با تک تک سلول‌های بدنم احساس کردم. برای همین، نشستم فکرامو کردم. تصمیم گرفتم بقیه‌ی زندگیمو صرف این کنم که تو احساس خوشبختی کنی.

ندا که غافگیر شده بود، دو دستش را روی دهانش گذاشت. اشک از چشمانش جاری شد. در این هنگام آریا یک جعبه‌ی کوچک زیبا از جیب کتش درآورد. رو به ندا در آن را باز کرد و گفت: «ندای من، با من ازدواج می‌کنی؟» ندا خنده‌ای آرام کرد. سپس دستانش را روی شانه‌های آریا گذاشت و در حالی که از شدت هیجان به سختی صحبت می‌کرد، گفت: «دیوونه ی من! اینجوری خواستگاری می‌کنن؟ نگفتی ندا قلبش وای می‌استه؟ مامان اینا می‌دونن؟» آریا لبخندی زد و گفت: «اول سوال منو جواب بده بعداً سوال کن. با من ... ازدواج می‌کنی؟» ندا در حالی که می‌خندید و اشک می‌ریخت، گفت: «بله، بله، صد بار بله!»

مادر ندا در پذیرایی منتظر بود. ندا با خوشحالی از راه رسید و در حالی که دستش را بالا گرفته بود تا مادرش حلقه را ببیند، گفت: «مامان! آریا ... من و آریا نامزد شدیم!» 

- بله؟ با اجازه‌ی کی؟

- خوب اومدم از شما اجازه بگیرم دیگه!

- حلقه به دست؟

ندا خندید و خواست حلقه را در بیاورد. اما مادرش دست او را گرفت و مشت کرد. سپس پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «نمی‌خواد، قربونت برم. دختر گلم. آریا جون و خونوادش قبلاً با ما صحبت کرده بودن. آریا خواست اینجوری سورپریزت کنه. ایشالا خوشبخت بشی عزیزم.» آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و اشک ریختند. برای مادر، هیچ چیز زیباتر از اشک شوق دخترش نبود. آریا از دور، آنها را تماشا می‌کرد. پس از مدتی ندا مادر را بوسید و از او جدا شد. سپس نگاهی عاشقانه به آریا کرد و به سمت او دوید. آریا دستان او را در دست خود قلاب کرد و با حالت شوخی گفت:

- خانوم قادری. می‌تونم شما رو به یه شام رومانتیک دعوت کنم؟

- با کمال میل آقای ایرانی.