سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

شب نامزدی

- اون شب، یه شب رویایی بود. شاید بهترین شب زندگی من. چون مثل اون، دیگه هیچ وقت برام تکرار نشد. او شب، آریا منو برد به یه رستوران خیلی رومانتیک. من تو آسمونا بودم. باورم نمی‌شد من و اون با هم نامزد شده بودیم. می‌دونستم دوستم داره. می‌دونستم دوستش دارم. اما این که اون رسماً از من تقاضای ازدواج کنه، چیزی بود که به این زودی منتظرش نبودم. چه شبی بود!

- پیداست. هنوزم از یادآوری اون روز لذت می‌بری. الان یک ساعته که داریم با هم صحبت می‌کنیم. ولی تو این لبخندو فقط الان زدی. الان که داری اینارو تعریف می‌کنی. 

ندا لبخند خود را کمی جمع کرد و گفت: «بیشتر دلم می‌گیره. خیلی دلم واسش تنگ شده! خیلی بهش وابسته بودم.»

- می‌فهمم. خوب، ادامه بده.

- پدرم اون روزا داشت یه کار جدید شروع می‌کرد. یه کار بزرگ! من زیاد توی جریان کاراش نبودم. چیزی که اون موقع خودش توی خونه گفته بود، همکاری با یه شرکت ساختمان‌سازی بین‌المللی بود که قرار بود برای ساختن چند تا برج توی تهران با شرکت بابام همکاری کنن.

- کدوم برجا؟ الان هستن؟

- هیچ کدومش ساخته نشد ... اون شب من با ذوق برگشتم خونه و تا نیمه شب منتظر بابا بودم تا بیاد، تا این خبر خوبو بهش بدم. هر چند خودش می‌دونست. مراسم خواستگاری آریا هم مثل همه‌ی کاراش عجیب و غریب بود. اونا بدون من مراسم خواستگاری رو برگزار کرده بودن و بعدش آریا اون‌جوری به من خبر داده بود ... خلاصه بابا اون شب خیلی دیر اومد و منم کلی تو ذوقم خورد! وقتی بابا اومد، من خواب بودم...   

* * *

 

ندا روی مبل راحتی دو نفره‌ی حال، مانند یک کودک به خواب رفته بود. در خانه به صدا درآمد. شراره در را باز کرد و پدر وارد شد. طوری که مادر صدای او را بشنود سلام کرد. شراره به او علامت داد که آرام صحبت کند و سپس سلام کرد. مادر هم در حالی که به سمت او می‌آمد، دو کف دو دستش را روی هم گذاشت و سرش را روی آنها کج کرد و با حرکت لبانش گفت: «ندا خوابیده». پدر معذرت خواست و به سمت اتاق حرکت کرد. مادر هم به دنبال او به طرف اتاق رفت. در میان راه، پدر با دیدن ندا روی مبل با صدای آرام گفت: «این چرا اینجا خوابیده؟» 

- حیوونکی تا الان منتظر تو بود که بیای. 

- شام خوردین؟ 

- ما آره. برای تو گذاشتیم. می‌خوای بگم شراره برات گرم کنه؟

- نه، دستت درد نکنه. من تو شرکت خوردم. گفتی ندا منتظر من بود؟ 

- آره. آریا امروز اینجا بود. دست دخترمو نگاه کن. 

پدر آرام دست ندا را گرفت و نگاه کرد. با دیدن حلقه، دست او را رها کرد و آرام با کف دست به روی پیشانی خود زد.

- ای وای اصلاً یادم نبود. این کارای شرکت برام حواس نذاشته! 

- عیب نداره. حالا بیا بریم تو اتاق صحبت کنیم. این‌جا ندا بیدار می‌شه.

- باشه. فقط یه چیزی رو این بچه بنداز. سرما می‌خوره. 

- آره اتفاقاً داشتم می‌رفتم همین کارو بکنم.

مادر یک پتوی نازک آورد و روی ندا انداخت. سپس به اتاق رفت و با پدر مشغول صحبت شد.

- یه مدته خیلی خودتو درگیر کار کردی. زیاد به خونوادت نمی‌رسی. امروز دخترت نامزد شد! تا نصف شب منتظر باباش بود تا بهش بگه. ولی تو نبودی.

- می‌دونم. ولی چی‌کار کنم عزیز من؟ من هر کاری می‌کنم به خاطر خونوادست! الان شرکت تو دوراهی قرار گرفته. یا باید با همین وضع ادامه بدیم. یا این‌که تغییرات جدی توش بدیم.

- عزیزم. من و ندا راضی نیستیم که این‌قدر به خودت فشار بیاری. اصلاً سهام شرکتو بفروش. ما با درآمد شرکت لاهیجانم می‌تونیم زندگی کنیم. 

- به نظرم الان خیلی احمقانست که بخوام این کارو بکنم. یه کم تحمل کنین این روزا می‌گذره و اون وقت شرکت حسابی رونق می‌گیره. 

- به نظر خیلی خسته میای. 

- آره. این روزا داریم بچه‌های قراردادی رو تصفیه می‌کنیم. خیلی سخته. هر کدوم هر روز میان پاپی می‌شن که ما بدبختیم و بی‌کار می‌شیم و خونواده داریم. امروز اصلانی اومده بود. 

- همون کچله؟ که دخترش یه موقع با ندا دوست بود؟

- آره. دختر اونم داره ازدواج می‌کنه. بیچاره امروز اومده بود می‌گفت کار نمی‌تونم گیر بیارم و جهیزیه‌ی بچم جور نمی‌شه. 

- آخی! حالا اونو چرا می‌خواین بیرون کنین؟ 

- ما به یه سری نیروی متخصص نیاز داریم.

- باشه. گناه داره. یه کاری براش بکن اگه تونستی. دختر اونم مثل ندای خودت. دلت میاد؟

- نمی‌دونم. سعیمو می‌کنم. ولی تصمیمارو هیئت مدیره می‌گیره. 

- چی بگم. حالا پاشو. پاشو یه آب به دست و صورتت بزن بیا یه چایی دور هم بخوریم. به شراره گفتم چایی بذاره. 

پدر دستی به صورتش کشید و گفت: «خیلی خوب. با دخترم که نتونستم باشم. لا اقل یه ساعت با همسر عزیزم بگذرونم. بریم.»