سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

شأن خانوادگی

زهرا در آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌ها بود و ندا در حالی که مشتاقانه حرف‌های او را می‌شنید، به او کمک می‌کرد.

- اون روزی که اون اتفاق افتاد، شیرین خیلی ترسناک شده بود. حوصله‌ی هیچ کسو نداشت. وقتی اومد خونه درو محکم کوبید و یه راست رفت سمت اتاقش.

- خانم اصلانی. برای من قابل درک نیست. شیرین دختر محکمی بود. کسی نبود که به این راحتی دست به چنین کاری بزنه. از اون روز، تا روز آخر، دیگه چه اتفاقایی افتاد؟

زهرا لبخندی سرد زد و گفت: «باید اعتراف کنم شیرین به محکمی تو نبود.» ندا لبخندی اجبار ی زد. زهرا ادامه داد: «ما اون روز نفهمیدیم چی شده که شیرین این‌قدر به هم ریخته. ولی بعداً تو چهلش مادر علی طاقت نیاورد و دراومد گفت همه چی تقصیر اون بوده. خیلی ناراحت بود. مثل این‌که اون روز سر راه شیرینو گیرش آورده و بهش حرفای نامربوط زده. البته هیچ وقت نفهمیدیم چیا گفت. روش نشد به ما بگه.»

*** 

شیرین از محل کارش خارج شد و به سمت خیابان رفت تا تاکسی بگیرد. در این هنگام یک ماشین پراید کنار او ایستاد و بوق زد. وقتی شیرین به داخل آن نگاه کرد، فهمید که مادر علی در آن نشسته. مادر علی از شیرین دعوت کرد که سوار شود. شیرین هم با تردید سوار شد.

- خوبی شیرین خانم؟ 

- ممنون.

- وقت که داری؟ 

- بله. بفرمایین. اتفاقی افتاده؟

- علی نمی‌دونه که من اومدم این‌جا. خواستم تنها باهات صحبت کنم.

شیرین کمی ترسید و با کنجکاوی پرسید: «راجع به چی؟» مادر علی گفت: «شیرین خانم. می‌دونی که مدتهاست ما منتظر خونواده‌ی شماییم برای این که این جهیزیه رو حاضر کنن که این وصلت سر بگیره. مراسم نامزدی هم که از شما نخواستیم. ولی دخترم! علی تا کی می‌تونه معطل تو بشه؟ می‌دونی چند تا دختر به علی پیشنهاد کردم؟ همه پولدار، با کمالات. اما اون پاشو کرده تو یه کفش که من شیرینو می‌خوام.»

شیرین ناراحت شد و گفت: «من و علی همدیگرو دوست داریم.» مادر علی سری به نشان تأسف تکان داد و گفت: «شیرین خانم باور کن این دوست داشتنا مال اول جوونیه. یه روز یادتون می‌ره همه‌ی این عشقا. اون موقع می‌فهمین که چه اشتباهی کردین.»

شیرین گفت: «شما از من چی می‌خواین؟»

مادر علی گفت: «فقط می‌خوام با علی صحبت کنی. شما به درد هم نمی‌خورین. بهتره هر کدوم با یه خانواده تو لِول خودتون وصلت کنین. این‌جوری بهتره. برای جفتتون.»  

شیرین با شنیدن این حرف به شدت عصبانی شد و گفت: «همه‌ی اینا رو گفتین که بگین شأن خونواده‌ی شما از ما بیشتره؟ نه خانم عسگری! ما یه عمر با آبرو زندگی کردیم! الان که یه مشکلی پیش اومده و یه ذره وضعمون خراب شده دلیل نمی‌شه شما این‌طوری راجع به ما صحبت کنین. شأن هر کس به اندازه‌ی انسانیتشه.» 

مادر علی گفت: «تند نرو شیرین جون. من که چیزی نگفتم!» 

شیرین گفت: «دیگه چی می‌خواستین بگین؟ بابای من داره خودشو به هر دری می‌زنه تا فرمایش شما رو انجام بده.» 

مادر علی با لحنی تحقیر آمیز، گفت: «بابات که بیکاره. چه جوری می‌خواد ...» 

شیرین که دیگر نمی‌توانست تحمل کند، گفت: «اصلاً شما راست می‌گین. با بودن مادری مثل شما من و علی با هم خوشبخت نمی‌شیم.» 

مادر علی گفت: «تو حق نداری توهین کنی.»

شیرین داد زد: «این توهینه؟ چه طور شما حق دارین نوهین کنین؟! چه طور شما به خودتون اجازه می‌دین این‌جوری خانواده‌ی ما رو تحقیر کنین؟» 

مادر علی گفت: «سر من داد نزن شیرین!»

شیرین داد زد: «داد می‌زنم! دیگه شورشو در آوردین. بابای ...» 

مادر علی با یک سیلی حرف شیرین را قطع کرد. شیرین مدتی به او خیره شد. سپس در ماشین را باز کرد و از آن خارج شد. مادر علی که از این کار پشیمان شده بود، دستی به صورتش کشید و به فکر فرو رفت. سپس در ماشین را که باز مانده بود، بست و به راه افتاد. شیرین در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریخت، پیاده و با پاهای سست، خود را به سمت خانه می‌کشید.