سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

شهر آسمان

عصر بود و آفتاب کم کم می‌رفت که به افق بپیوندد. یک ماشین سیاه با چهار سرنشین، آرام در خیابان حرکت می‌کرد. راننده‌ی آن، جوانی ایرانی بود که پیرهنی کرم رنگ به تن داشت. در کنار او مردی فربه با یک سبیل قجری و موهای جو گندمی که پیرهن سفید و کراوات قرمز داشت نشسته بود. کت توسی رنگش را روی پایش گذاشته بود و با اعتماد به نفس به خیابان نگاه می‌کرد. دو مرد جوان نیز در صندلی عقب نشسته بودند. هر دوی آنها کت و شلوار مشکی رنگ به تن داشتند. یکی از آنها یک کراوات راه راه آبی رنگ داشت. چشمان آبی رنگ و موهای طلاییش او را اروپایی نشان می‌داد. دیگری کراوات نداشت. یک عینک آفتابی به چشم زده بود و دکمه‌ی دوم پیرهنش را هم باز کرده بود. هیچ کدام از آنها با دیگری صحبت نمی‌کرد. مردی که عینک آفتابی داشت، از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد و بقیه، به جلو خیره شده بودند. 

...

- خوب، قادری جان. من دیگه برم. البته اگه نیاز باشه می‌مونما.

- نه صادقی جان. من و براتی هستیم. تو برو به کارات برس. فردا صورت جلسه رو می‌دم که بخونی. فقط این جاویدپورو اگه این اطراف دیدی بگو سریع بیاد اتاق کنفرانس.

صادقی در حالی که کتش را به تن می‌کرد گفت: «به روی چشم! خیلی خوب. پس موفق باشین. امیدوارم شرکتو روسفید کنین.» و پس از خداحافظی، اتاق را ترک کرد و در را بست. پدر کمی با استرس قدم زد و فکر کرد. سپس نشست و گفت: «پس این جاویدپور کجاست؟»

- گفته خودشو می‌رسونه. نگران نباش آقای قادری. جلسه‌ی امروز به بهترین شکل ممکن برگزار می‌شه. 

...

ماشین همچنان در حرکت بود. مرد چشم آبی ‌لبخندی زد و به زبان انگلیسی گفت: «اینجا خیلی خوبه. ارزش سرمایه‌گذاری رو داره.» مردی که عینک آفتابی زده بود، لبخندی زد و گفت: «شرکتی که داریم می‌ریم،‌ تو سال‌های گذشته تو ایران یکی از بهترینها بوده. به نظرم می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه.» مرد مسن تر لبخندی زد و با‌ آرامش گفت: «مدیر عامل شرکت رو سالهاست که می‌شناسم. اگه با اینجا به توافق برسیم، من توی خیلی از مراحل می‌تونم کمک کنم.» 

...

پدر ندا در حال خواندن برگه‌های پرینت شده‌ای بود که رو به روی او روی میز قرار داشتند. براتی هم تکیه داده بود و به بروشوری که در دست داشت نگاه می‌کرد. در این هنگام ناگهان در باز شد و جاویدپور وارد شد. پدر لبخند زد و گفت: «چه عجب تشریف آوردین آقای جاویدپور.» جاویدپور گفت: «می‌بخشید جناب قادری. یک کاری پیش اومده بود یه کم طول کشید. خوب، مهمونا کی می‌رسن؟» پدر به ساعتش نگاه کرد و گفت: «تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسن.» براتی با حالت شوخی گفت: «جاویدپور تو آخرش این سر وقت اومدنو یاد نمی‌گیری.» جاویدپور هم خندید و گفت: «ایشالا از دفعه‌ی دیگه.» و بعد با حالتی مسئولانه گفت: «خوب، من آماده ام.» و با سرعت و هیجان نشست. 

پدر ندا، کاغذی را که دستش بود بر روی بقیه‌ی دسته گذاشت و در حالی که دسته را با زدن روی میز صاف می‌کرد گفت: «خوب آقایون. همون طور که می‌دونین امروز یک نفر از کارشناسان شرکت شهر آسمان به همراه مشاور مالی یکی از بزرگ‌ترین سهامداران این شرکت مهمون ما هستن. که تا چند دقیقه‌ی دیگه قرار هست اینجا باشن. باید بگم که ما تنها شرکتی نیستیم که شهر آسمان به عنوان کاندید برای پیمان کاری انتخاب کرده. ولی جلسه‌ی امروز می‌تونه تعیین کنه که آیا ما انتخاب نهایی خواهیم بود یا خیر. بنابراین ...» 

...

منشی رو به روی کامپیوتر نشسته بود و در حال تایپ کردن بود. صدای چند نفر که با هم مشغول صحبت بودند به گوش رسید. منشی کنجکاو شد و چشمانش را به ورودی دوخت. آن سه مرد وارد شدند. مردی که سبیل داشت پیش آمد.

- سلام دخترم. شیر اوژن هستم.

- سلام آقای شیر اوژن! خیلی خوش اومدین!

- دوستان از شرکت شهر آسمان تشریف آوردن. آقای دیوید گیتس که احتمالاً معرف حضور هستن.

و به مرد چشم آبی اشاره کرد. دیوید ادای احترام کرد. منشی نیز به زبان انگلیسی خوش‌آمد گفت. مرد دیگر نیز پیش آمد و عینک آفتابی‌اش را درآورد. شیر اوژن ادامه داد: «و آقای سامی الفاتح از امارات.» سامی هم لبخند زد. منشی به انگلیسی گفت: «یک لحظه منو ببخشید.» سپس تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت. سامی که رفتار منشی را برانداز می‌کرد، رو به دیوید پوزخندی زد. پس از چند لحظه، منشی در تلفن گفت: «آقای مهندس، مهمونا تشریف آوردن ... بله حتماً.» و سپس در حالی که در اتاق کنفرانس را نشان می‌داد، رو به شیر اوژن گفت: «بفرمایین، خواهش می‌کنم.»