سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

و پروانه ...

پاسی از شب گذشته بود و همه جا ساکت بود. با این که هنوز تابستان بود، هوا ابری بود. اما باران نمی‌بارید. تنهای صدایی که در آن خیابان به گوش می‌رسید صدای موتور ماشین ندا بود. ناگهان سعید که لباسی سیاه به تن داشت جلوی راه ماشین را گرفت. ندا با دیدن او ترمز کرد. سعید کنار در ماشین آمد و روی شیشه زد. ندا سرش را به طرف دیگر گرداند. صدای ضعیف سعید آمد که: «ندا شیشه رو بیار پایین!» 

ندا نیم نگاهی به سعید انداخت و با کراهت شیشه را پایین داد. سعید گفت: «کجا داری می‌ری ندا؟!»

ندا گفت: «بر می‌گردم شمال! »

سعید گفت: «نرو! مگه نمی‌خواستی اون قاتلو پیدا کنی؟ مگه نگفتی داره می‌ره؟» 

ندا آهی کشید و گفت: «اون دیگه رفت! درو ببند!»

چند قطره باران روی شیشه‌ی ماشین چکید و صدای یک رعد به گوش رسید. سعید با گریه گفت: «پس چرا کاری نکردی!؟ چرا جلوشو نگرفتی؟!» 

ندا هم به گریه افتاد و با صدایی خراشیده گفت: «چون نمی‌دونستم کجاست! تنها کسی که می‌دونست پروانه بود! اون کثافت خوب می‌دونست داره چی‌کار می‌کنه!»

سعید آرام گفت: «ای خدا!» و سپس بلند تر فریاد زد: «ای خدا!» و روی زانوهایش نشست. باران تندی باریدن گرفت.

ندا گفت: «ما باختیم سعید! حالا برو کنار بذار برم همون جایی که بودم! من از اولشم برای همه نحس بودم! من به دنیا اومدم که تنها باشم!» 

سعید با لحنی ملتمسانه گفت: «ندا بیا با هم بریم دنبالش. ما می‌تونیم چیداش کنیم!» 

ندا سری گرداند و با نا امیدی گفت: «دیگه فایده نداره.»

دستش را بین چشمانش گذاشت و اشک ریخت. سعید هم در حالی که موها و لباسش خیس شده‌بود، به لبه‌ی ماشین تکیه داده بود و گریه می‌کرد. پس از مدتی ندا گفت: «درو ببند برم!»

سعید گفت: «نمی‌ذارم بری ندا! این نمی‌توه آخرش باشه.» 

ندا گفت: «آخر چی؟ مهمل‌بافی من؟ خودت گفتی! چرا سعید! این آخر بازیه.» سپس داد زد: «برو کنار!»

سعید گفت: «باید از رو جنازه‌ی من رد شی!»

سپس در را بست و رو به روی ماشین ایستاد.

ندا عصبانی شد. ماشین را در دنده قرار دادو طوری گاز داد که چرخهای ماشین شروع به درجا زدن کرد. وقتی ماشین به حرکت افتاد سعید ناگهان ترسید و به طرفی پرید. با این حال گوشه‌ی ماشین به او برخورد کرد و او به زمین افتاد. ماشین به سرعت از آن‌جا دور شد. سعید در حالی که پهلویش را از شدت درد گرفته بود، برخاست و گریه کنان به ماشین نگاه کرد. وقتی ماشین از دیدرس دور شد، سعید گفت: «خدا!» و روی زمین دراز کشید. باران صورت و لباسش را خیس می‌کرد. اما سعید گویی نه سرما را احساس می‌کرد نه از خیس شدن باکی داشت.

***

سعید در حالی که به یک گوشه خیره شده بود، گفت: «بعد از پروانه، زندگی هیچ کدوممون دیگه عادی نشد! ندا برگشت شمال. من موندم و یه حس تنهایی و عذاب وجدان کشنده. خودمو قاتل پروانه می‌دونستم.» 

اشک همه‌ی صورت شیوا را پوشانده بود. سعید ادامه داد: «فکر می‌کردم ندا هم دیگه بی‌خیال شده. ندا دیگه جواب تلفن منو نمی‌داد. می‌دونستم که منو نمی‌بخشه. اما با تمام وجود می‌خواستم بهش کمک کنم. ندا تنها بود و تنها حامیشو هم از دست داده بود. من باید یه کاری می‌کردم. حداقل باید کاری می‌کردم که خون پروانه برای هیچی ریخته نشده باشه.» 

شیوا گفت: «می‌فهمم. اما چی شد که ندا بالاخره با تو کنار اومد؟ ندا آدمی نیست که بقه این راحتی کسی رو ببخشه. اون هم کسی که تو مرگ بهترین دوستش مقصر می‌دونه!» 

سعید گفت: «ندا موجود پیچیده‌ایه. هیچ وقت نتونستم بفهممش. دو هفته بعد از اون اتفاق، ندا خودش به من زنگ زد!» 

شیوا با تعجب گفت: «ندا به تو زنگ زد؟!» 

سعید گفت: «آره! منم همین قدر تعجب کردم.»