سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

خانه‌ی سربندی

یک مرد که کت و شلوار مشکی رنگ و پیرهن سفید به تن داشت، با یک مسلسل در دستش، آرام در اطراف در باغ پرسه می‌زد. همین که از کنار یک درخت گذشت، یک تفنگ روی شقیقه‌اش قرار گرفت و صدایی زنانه گفت: «بندازش.» 

مرد گفت: «دیوونگی نکن.» 

ندا کنار او قرار گرفت و در حالی که همچنان اسلحه را روی شقیقه‌ی او گرفته‌بود، گفت: «گفتم اسلحه‌تو بنداز.» 

مرد کمی فکر کرد و سپس گفت: «خیلی خوب.» 

و اسلحه را روی زمین گذاشت. ندا با پایش اسلحه را به طرفی پرت کرد. مرد دست‌هایش را بالا برد. ندا گفت: «حالا راه بیفت.» 

مرد: کجا؟ 

ندا: توی خونه. منو ببر پیش سربندی. 

مرد: دیوانه شدی؟ اون تو پر نگهبانه. وارد شی می‌کشنت. فکر کردی من براشون اهمیتی دارم؟ من گروگان خوبی نیستم. 

ندا: خیلی خوب. تو راهشو بلدی. من باید سربندی رو ببینم. 

مرد: این کار برات گرون تموم می‌شه دختر. صبر کن من باید با داخل تماس بگیرم.

و دستش را پایین آورد تا بی‌سیم را از جیبش درآورد. ندا گفت: «تکون نخور!» 

مرد با حالتی تحقیر آمیز گفت: «فقط می‌خوام بی‌سیمو درارم. خیلی خوب. خودت درش بیار. زیر کتمه. سمت راست.» 

ندا از پشت دستش را زیر کت مرد برد و بی‌سیم را به او داد. مرد آن را به دست گرفت و در حالی که دکمه‌ی آن را داخل نگه داشته‌بود، گفت: «یه خانومی می‌خوان آقای سربندی رو ببینن.» 

صدا: این وقت شب کسی با ایشون کار نداره. ردش کن.

مرد نگاهی به ندا کرد. ندا تفنگ را روی سر مرد فشار داد. مرد کمی مکث کرد و سپس گفت: «اصرار دارن ببیننش.»

صدا: اسمش چیه؟ 

مرد: خانم اسمتون ...

ندا: ندا قادری. 

مرد: ندا قادری.

صدا: قادری؟!

مرد: دستور چیه؟ 

صدا: نگهش دار. من باید با آقای سربندی صحبت کنم.

سربندی در تاریکی همیشگی حال بزرگ خانه‌اش، کنار شومینه نشسته‌بود و فکر می‌کرد. ولی سراسیمه داخل شد و با دیدن او گفت: «قریان نخوابیدین؟» 

سربندی آرام گفت: «نه! امشب خوابم نمی‌بره.»  

سپس کمی مکث کرد و ادامه داد: «چرا آشفته‌ای!»

ولی گفت: «ندا قادری اینجاست! چی دستور می‌دین؟» 

سربندی از جا برخاست و پشت به ولی، رو به شومینه ایستاد و گفت: «باورم نمی‌شه! این ممکن نیست.» 

ولی گفت: «منم باورم نمی‌شه. اون می‌خواد بیاد تو. امیدوارم که ...»  

سپس در بی‌سیم گفت: «خانم قادری چهاردهه؟»

صدا آمد که: «بله من تو چهارده-دو هستم.» 

ولی گفت: «مسلحه قربان. نگهبانو گروگان گرفته. خطرناکه. به نگهبانا دستور حمله بدم؟»

سربندی: نه! هیچ کس دست به اسلحه نمی‌زنه! بذارین بیاد تو.

ولی: اما قربان! 

سربندی: اما نداره. این یه دستوره. اون صحیح و سالم باید به اینجا برسه. 

ولی با بی علاقگی در بی‌سیم گفت: «بیاد تو. آقای سربندی منتظرن.» 

سپس دکمه‌ی دیگری را زد و گفت: «آقایون یه چهارده دو داریم که داره میاد تو ساختمون. کاری بهش نداشته‌باشین. این دستوره. کسی دست به اسلحه نزنه. سوژه میاد تو.» 

ندا به همراه آن نگهبان به داخل باغ رفتند و به سمت ساختمان باغ حرکت کردند. جای جای باغ مردانی اسلحه به دست با کت و شلوار ایستاده‌بودند، اما هیچ کدام از ورود ندا ممانعت نمی‌کردند. ندا باچشمان نافذش همه را زیر نظر داشت. وقتی به ورودی ساختمان رسید، ولی روی پله‌ها ایستاده بود. با دیدن ندا گفت: «پارسال دوست امسال آشنا خانم قادری.» 

ندا مرد را به کناری هل داد و اسلحه را رو به ولی گرفت. همه‌ی مردان تفنگ را به سمت ندا گرفتند و آماده‌ی شلیک شدند. ولی داد زد: «نه، شلیک نکنین!»

و با نگرانی به اطراف نگاه کرد. وقتی از رفع شدن خطر مطمئن شد، آهی کشید و رو به ندا گفت: «برو تو. ولی بهتره دست از پا خطا نکنی. من مراقبتم.» 

سپس ندا به سمت داخل ساختمان حرکت کرد. نگهبان گفت: «واسه چی این آشغالو زنده گذاشتین!»  

ولی پوزخندی زد و گفت: «دستوره.»

سپس خود نیز وارد ساختمان شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد