ندا به دیوار اتاق تکیه دادهبود و به جنازهها نگاه میکرد. او اینک نشانی کیومرث سلطانی را میدانست. یک نشانی که به قیمت جان هفت نفر تمام شدهبود. اشک از گوشهی چشمانش سرازیر شدهبود. اینکه حتی آغوش آنا هم میتوانست جای امنی برای او باشد. اما حتی آنا هم او را ترک کردهبود. طولی نکشید که اشکهایش از هر دو چشم سرازیر شد. با خود به این فکر میکرد که آیا هدف او ارزش این همه کشتار را داشت؟ شاید باید از روز اول خودکشی میکرد و جان این همه آدم را به خطر نمیانداخت. او اینک خود را تنها مسئول قتل شیخ مسعود، نامداری و این چند نفر نمیدید. بلکه خود را مسئول مرگ آریا، پروانه، جاویدپور و همهی کسانی که در این مدت کشته شدهبودند میدانست. تفنگ هنوز در دستش بود. نمیدانست چند تیر شلیک کرده. آن را رو به آینهای که روبه رویش بود گرفت و یک شلیک کرد. آینه سوراخ شد و تکههایی از آن روی زمین ریخت. ندا با صدایی بیجان گفت: «پس هنوز جون داری. امیدوارم به اندازهی کافی جون داشتهباشی که راحتم کنی.»
سپس آرام سر لولهی تفنگ را در دهانش گذاشت و دستش را روی ماشه فشرد. دستادنش میلرزید. ناگهان صدای زنگ یک تلفن همراه، افکار او را پاره کرد. به دنبال صدا گشت، تا این که فهمید صدا از سمت ماری میآید. جیبهای او را گشت تا اینکه تلفن او را پیدا کرد. وقتی به صفحهی آن نگاه کرد، نوشتهبود: «سلطانی»
روی زمین دراز کشید و گفت: «الو.»
سلطانی: تو کی هستی؟
ندا: من صدای مرگتم سلطانی.
سلطانی: ماری کجاست؟
ندا: همونجایی که تو قراره بری.
سلطانی: گوش کن چی میگم ندا. تو داری اشتباه میکنی. من تو ماجرای قتل پدر و مادرت هیچ نقشی نداشتم. نقش اصلی رو آدمای شیخ مسعود داشتن. دوست همین آقای سربندی.
ندا: درسته. اما من دیگه به کشتن عادت کردم. یه شیشه دارم که توش خون همهی کسایی که کشتم رو جمع کردم. کلکسیونم دو تا نمونه کم داره. تو و سربندی.
سلطانی: بهت نمیخوره اینقدر بیرحم باشی ندا. گوش کن. تو مگه نمیخوای سربندی رو پیدا کنی؟ من آدرسشو بهت میدم. من الان اونجام! پیش اون.
ندا: خوبه. پس اگه الان بیام هر دوتون با همین. زود آدرس بده زیاد حوصله ندارم.
سلطانی: من به خاطر خودت میگم. من آدم زیاد دارم. اگه فکر کشتن من به سرت بزنه، این تویی که جونتو از دست میدی!
ندا با صدایی بیجان شروع به خنده کرد و کم کم خندهاش شدت گرفت. سلطانی گفت: «چرا میخندی؟!»
ندا از شدت خنده نمیتوانست حرف بزند. با کلمات بریده گفت: «من ... جونمو ...»
و دوباره با شدت شروع به خندیدن کرد. این خندهی او سلطانی را عصبانی کرد. گفت: «چی میگی عوضی!»
ندا کم کم خندهاش را جمع کرد و گفت: «من جونمو از دست میدم! برای اطلاع جنابعالی اگه همین الان زنگ نزدهبودی داشتم خودمو میکشتم. واقعاًتو چی فکر کردی؟! فکر کردی این زندگی برای من ارزشی داره؟»
و با خنده ادامه داد: «خیلی خوشی آقای سلطانی.»
سلطانی: زندگی برای همه شیرینه.
ندا: برای من شیرین نیست. زندگی برای تو و امثال تو شیرینه که پاشونو رو جنازهی آدما میذارن و با کلاهبرداری پولدار میشن. بعدشم با زنای جور واجور میخوابن و عشق دنیا رو میکنن! زندگی برای شماها شاید شیرین باشه. اما من براتون جهنمش کردم. دیدین که تونستم. فکر میکنی نمیدونم که به چه آب و آتیشی میزنی که منو بین راه ناکام بذاری؟ فکر میکنی نمیدونم هر شب خواب منو میبینی؟ ببین سلطانی. وقت مرگ تو رسیده. خودتو آماده کن. اگه راحت جون ندی، سخت جونتو میگیرم. امیدوارم تا حالا بهت ثابت شدهباشه که میتونم.
سلطانی: آره. با جاسوس سربندی! اگه آنا نبود الان تو مرده بودی.
ندا: خوب پس با این حساب من خیلی خوش شانسم.
سلطانی: خوش شانس نه. زیبا و شهوتانگیز.
ندا: خفه شو!
سلطانی: اگه تصمیمت عوض شد به من بگو. ولی بهتره فکر کشتن منو از سرت بیرون کنی.