ندا را روی زمین چرخاندند تا دست او را از پشت ببندند. ناگهان ماری با جهرهای وحشتزده گفت: «لعنتی!»
ولی دیر شده بود. با یک شلیک، ماری به عقب افتاد. ندا با تفنگی که در دستش بود بلند شد. دو مرد فوراً اسلحههای خود را درآوردند.
اما آنا که تفنگش را درآوردهبود با شلیک یک گلوله یکی از مردان را از پا درآورد. مردان گیج شدهبودند. ندا و آنا هر کدام یکی را نشانه رفتند. چند صدای شلیک ... و اتاق خالی شدهبود. پیرمرد هم که ترسیدهبود، فریاد زد: «خائن! تو چیکار کردی!»
در این هنگام دو نگهبان که صدای تیراندازی را شنیدهبودند، وارد شدند. آنا داد زد: «کسی حرکت نکنه!»
آنا و ندا هر دو پیرمرد را نشانه رفتند. آنا پوزخندی زد و گفت: «دیدی بهت دروغ نگفتم ندا؟ این همه چی رو میدونه. ازش بپرس.»
آنها همچنان دور پیرمرد میگشتند و این پیرمرد را در وضعیت شکنندهای قرار دادهبود. ناگهان آنا به یکی از نگهبانان شلیک کرد. تیر به شکم او برخورد کرد و روی زمین افتاد. سپس به نگهبان دیگر گفت: «برو اون ور اتاق!»
نگهبان از ترس به سرعت به طرف دیگر اتاق، جایی که در نبود رفت. سپس آنا دوباره تفنگ را به سمت پیرمرد گرفت و گفت: «خوب! حالا میگی سلطانی کجاست یا نه؟»
پیرمرد زانو زد و با صدایی لرزان گفت: «میگم میگم! تو خیابون ...»
اما با صدای شلیک آنا، صدای او قطع شد و آرام روی زمین افتاد. ندا داد زد: «چیکار کردی؟!»
آنا با آرامش تفنگش را پایین آورد و گفت: «خیلی شانس آوردی بچه. اینا برنامه ریختهبودن تو رو بکشن.»
ندا گفت: «اما اون داشت جای سلطانی رو میگفت!»
آنا پوزخندی زد و گفت: «سلطانی! نمیخواد! من خودم بهت میگم.»
ندا تفنگ را به سمت او گرفت و گفت: «بگو تو کی هستی؟»
آنا برگشت و نگاهی آمیخته با تعجب و تحقیر به ندا کرد. سپس گفت: «اون تفنگو سمت من نگیر. من جونتو نجات دادم.»
ندا با لحنی خشنتر گفت: «تو کی هستی؟! برای کی کار میکنی؟ اگه میخواستی جون منو نجات بدی، چرا تا اینجا منو آوردی.»
آنا به سمت ندا آمد و دستش را از روبهرو روی شانهی او گذاشت. سپس گفت: «ببین دختر کوچولو. من دیوانه نیستم که این همه آدمو بیخود و بیجهت بکشم. ولی برای نجات جون تو، هر چیزی ارزش داره.»
و دست ندا را به شدت پایین آورد. ندا گفت: «سوال منو جواب ندادی! تو از کی دستور میگیری؟»
آنا گفت: «اینو بهت نمیگم. تو آدرس سلطانی رو میخوای! من آدرس سلطانی رو بهت میدم.»
***
کیومرث ناگهان از جا پرید و داد زد: «آنا با تو بود؟!»
سربندی گفت: «بهت گفتهبودم که به هیچ کس اطمینان نکن! آنا مواظب این بود که تو منو دور نزنی.»
کیومرث داد زد: «دور نزنم! اون میخواد نقشهی منو خراب کنه! ندا باید کشته بشه! به هر قیمتی! من نمیذارم تو کار منو خراب کنی. من به ماری زنگ میزنم. میگم ترتیب اون جاسوس پست فطرت رو بده.»
سربندی گفت: «تند نرو دوست من! اعصاب خودت رو خورد نکن. همهچی داره روال طبیعیشو طی میکنه! بذار ببینیم بازی چهجوری ادامه پیدا میکنه!»
کیومرث کمی دست به صورتش کشید تا خشمش را فرو دهد. سپس گفت: «من باید یه تماس بگیرم. ولی سربندی. دارم بهت میگم ... الان بر میگردم.»
و به سمت بیرون اتاق حرکت کرد. سربندی خندید و گفت: «بازم از این شراب برات بریزم؟»
سلطانی دست خود را به نشان تمسخر بالا برد و اتاق را ترک کرد. سربندی دو گیلاس را از روی میز شیشهای برداشت و بلند شد تا به سمت آشپزخانه برود.