ندا مانند همیشه به دنبال ماجراجویی بود. برای همین، تصمیم گرفتهبود که دعوت آنا را برای شام بپذیرد. برای همین، خود را کاملاً آراسته بود. وقتی وارد رستوران هتل شد، آنا را دید که با همان جند نفری که دیروز دیدهبود، دور یک میز نشستهبودند. نفس عمیقی کشید و به سمت آنها رفت. در میان راه، آنا او را دید و بلند شد. دیگر دوستانش که یک زن و سه مرد بودند، به دنبال او برای ندا بلند شدند. ندا به سمت یک صندلی خالی رفت و در حالی که کیف خود را روی دستهی صندلی آویزان میکرد، از آنها خواست که بنشینند. آنا دستش را جلو آورد. ندا با او و سپس با همهی دوستانش دست داد و سپس همه نشستند.
آنا منو را برداشت و گفت: «اینجا غذاهای خیلی خوبی داره. با یه غذای هندی چه طوری؟ اسمت چی بود؟»
ندا نام خود را گفت. آنا گفت: «صدای قشنگی داره اسمت. معنیش چیه؟»
ندا گفت: «صدایی که تو رو میخونه.»
آنا در حالی که به منو نگاه میکرد، گفت: «اول از همه باید نان چاپاتی رو امتحان کنی. به عنوان پیش غذا خوبه.»
ندا لبخندی زد و گفت: «به نظر میاد غذاهای هندی رو خوب میشناسین.»
یکی از مردان به او نگاه کرد و گفت: «آنا نصف عمرشو اینجا بوده.»
ندا ابرو و لبانش را به نشان تحسین بالا برد و سپس گفت: «پس ... توی هتل چیکار میکنین؟»
آنا در حالی که میخندید منو را روی میز گذاشت. مردان هم با او شروع به خندیدن کردند. ندا تعجب کرد. پس از چند ثانیه ناگهان آنا با لحنی جدی گفت: «ندا ... من ... ما میدونیم که تو برای گشت و گذار اینجا نیومدی. برای همین تصمیم گرفتیم که بهت کمک کنیم. ماری؟»
زن دیگر گفت: «بله آنا؟»
آنا گفت: «برای ندا توضیح بده که ما برای چی توی هتل هستیم.»
ماری گفت: «با کمال میل» سپس رو به ندا گفت: «باهات روراست باشم ندا. تو دنبال یکی اومدی. درسته؟»
ندا که کمی ترسیده بود، گفت: «شما منو میشناسین؟»
آنا گفت: «نه. ولی ما تو نگاه اول میفهمیم تو ذهن آدما چی میگذره. ما میخوایم به تو کمک کنیم.»
ندا گفت: «چه کمکی؟ شما چی میخواین؟»
یکی از مردان گفت: «سوال اینه که تو چی میخوای.»
ندا که ناگهان احساس غریبی کردهبود، با لکنت گفت: «نمیدونم ...»
در این هنگام گارسن آمد. زن برای خودنمایی، به زبان هندی کهن به تعداد نان چاپاتی سفارش داد. گارسن آنجا را ترک کرد. ندا که کمی به خود مسلط شدهبود، با همان نگاه برندهی همیشگی به آنا خیره شد و گفت: «شما میتونین یکی رو برای من پیدا کنین؟»
آنا یک سیگار روشن کرد و یک پک به آن زد. سپس گفت: «بستگی داره که برای چی میخوایش. دوست پسرته یا پولتو خورده. میخوای سورپریزش کنی یا بکشیش؟»
ندا با لحنی جدی گفت: «یه آدمکش خطرناکه. میخوام بکشمش.»
آنا کمی ندا را برانداز کرد و دوباره شروع به خندیدن کرد. مردان هم به صورت تمسخر آمیزی به ندا پوزخند زدند. ماری گفت: «تو میخوای یه آدمکش خطرناکو بکشی؟»
ندا از جا بلند شد و گفت: «اولین بارم نیست که این کارو میکنم! میتونین برام پیداش کنین یا نه؟»
آنا یک پک دیگر به سیگار زد و گفت: «ادای این فیلمای هندی رو در نیار. بشین. در ضمن سعی کن هیچ وقت این قدر راحت خودتو لو ندی. اگه ما پلیس بودیم چیکار میکردی؟»
ندا کمی به آنا چشمغره رفت و سپس نشست. آنا با آرامش یک پک دیگر به سیگار زد و گفت: «پس حدسم درست بود. تو یه آدمکشی در لباس یه فرشتهی زیبا.»
ندا چیزی نگفت و به حالت قهر نشست. ماری گفت: «ما کمکت میکنیم. تو برای پیدا کردن طعمه به به ارتباط نیاز داری.»
ندا گفت: «چرا باید به شما اطمینان کنم؟ اونم وقتی موضوع آدمکشیه؟»
آنا پوزخندی زد و گفت: «نکنه فکر میکنی میخوایم بکشیمت؟ چی از تو به ما میرسه آخه؟ طلا با خودت داری؟ لباسات خیلی میارزه؟ نهایت دو هزار دلار بشه از کل وسایلت درآورد. دو هزار دلارو من تو یه ساعت در میارم.»
سپس مدتی به ندا نگاه کرد تا عکسالعمل او را ببیند. ندا همچنان چیزی نگفت. آنا دوباره خندید و گفت: «خیالت راحت. کاریت نداریم. من فقط از تو خوشم اومده. میخوام بهت کمک کنم ببینم راست میگی یا نه! من اونو برات پیدا میکنم. هر جای که باشه. اگه اسلحه هم نداری بهت میدم. فقط بکشش! اگه آدمم بخوای بهت میدم.»
ندا گفت: «باید فکر کنم. فقط تا آخر غذا دوست ندارم چیزی در این مورد بشنوم. دوست ندارم سوء هاضمه بگیرم.»
آنا خندید و بقیه هم به دنیال او خندیدند. این بار ندا هم لبخندی زد.
Intersting !wooooooooooooooooooooow
وای پس چرا آپ نمی کنی ؟! :(:(:(
فردا ۳ تا آپ میکنم.