به هند رسیدم. دیار الوان. دیار زیباییها. اما برای من که هیچ کجای دنیا زیبا نیست، و هیچ لحظهای زیباتر از لحظهی مرگ نیست، این زیباییها دیدن ندارد. با این حال چند روزی خود را به گشت و گذار مشغول خواهم ساخت تا اگر کسی هنوز به دنبال من میآید، فرصت داشتهباشد. دوست دارم یک بار تاجمحل را ببینم. میگویند زیباست. شاید آن قدر زیبا باشد که مرا به زندگی امیدوار کند.
اینک تو باید بویم را استشمام کنی. چیزی تا تو فاصله ندارم. تو هم چیزی تا پایان فاصله نداری.
ندا دفتر را در کیفش گذاشت و از پنجرهی اتوبوس به بیرون نگاه کرد تا از دیدن رفتار مردم و مناظر لذت ببرد. وقتی اتوبوس به هتل رسید، ندا با چمدان کوچکی که همراه آوردهبود، پیاده شد. در ورودی هتل، یک مرد به سمت او آمد و با برخوردی خوش که ظاهراً از خدمهی هتل بود، به انگلیسی به او سلام کرد. ندا که چجیزهایی از فرهنگ مردم هند میدانست، دو دستش را زیر چانه به هم چسباند و گفت: «ناماسته.»
مرد با لبخندی دلپذیر و با لهجهی مخصوص هندی از ندا خواست که چمدانش را به او بدهد. ندا دعوت او را رد نکرد و چمدان را به او داد. آنها با هم به سمت پذیرش هتل رفتند. پس از گرفتن اتاق، آن مرد ندا را به سمت آسانسور راهنمایی کرد.
آسانسور آغاز به حرکت کرد. مرد به انگلیسی گفت: «به هتل ما خوش اومدین خانم.»
ندا با لبخند رضایت خود ار او تشکر کرد. مرد گفت: «امیدوارم وقت خوبی توی هند داشتهباشین.»
بالاخره ندا وارد اتاق شد. اتاق خوبی بود. ندا انعام مرد را داد و با لبخند از او تشکر کرد. مرد هم تشکر کرد و از آنجا رفت. ندا در اتاق را بست و خود را روی تخت انداخت. در حالی که به سقف چشم دوختهبود، به فکر فرو رفت. برای هر کس دیگر، این سفر میتوانست تجربهای زیبا و بهیاد ماندنی باشد. اما برای ندا، مانند سفرش به دبی بود. باید ابتدا به دنبال یک اسلحه میگشت، سپس به دنبال راهی برای یافتن کیومرث و سربندی، و در نهایت کشتن آندو. شاید پس از آن میتوانست به تهران برگردد. شاید هم در این راه به دست یکی از آن دو کشته میشد و همهچیز این گونه پایان مییافت. اما ندا میدانست که میتواند به هدفش برسد. در درونش حس میکرد که ناکام نخواهد ماند.
ندا برای صرف ناهار به رستوران هتل رفت. منوی غذاها را برای او آوردند. گروهی متشکل از سه مرد و دو زن جا افتاده دور میز دیگری نشستهبودند. ندا به آنها نگاه میکرد. آنها به انگلیسی صحبت میکردند و از لهجهی آنها به نظر نمیرسید که هندی باشند. اما ندا دقیق نمیفهمید که در مورد چه صحبت میکنند. نگاه ندا توجه یکی از زنان را جلب کرد و به ندا خیره شد. ندا با دیدن این، نگاهش را از آنها برداشت. منو را از روی میز برداشت و نگاهی به آن کرد تا تصمیم بگیرد.
از سوی دیگر، سعید و دکتر درخشان تصمیم گرفتهبودند که برای یافتن ندا به هند بروند. به هر زحمتی بود، اقدامات لازم برای این سفر را انجام دادهبودند. اما زودتر از پنج روز بعد نمیتوانستند به هند سفر کنند.
سعید: پنج روز دیره. ممکنه به ندا نرسیم.
درخشان: نگران نباش سعید جان. ما میرسیم. ندا هنوز کلی کار داره. اون باید نقشه بکشه! دست خالی نمیره به جنگ اون آدم که.
سعید: ندا داره اشتباه میکنه. اونا آدمای خطرناکین.
درخشان: ندا از هر کسی که تا حالا شناختم خطرناک تره. ارتش دنیا نمیتونه حریفش بشه.
سعید: ندا هم یه آدمه آقای دکتر. اونا یه سری جنایتکارن که مطمئناً آمادهتر از قبلن.
درخشان: به هر صورت ما قبل از اینکه اتفاقی بیفته ندا رو پیدا میکنیم.
سعید: چه جوری؟ تو کشور به اون بزرگی؟
درخشان: نمیبینی سعید؟! ندا میخواد که ما پیداش کنیم. هر جا میره برای ما یه نشونه میذاره. ما پیداش میکنیم سعید!
سعید: امیدوارم.
من هرروز چک می کنم .خیالت راحت :)
ممنون. آخه من یه عادتی دارم که بعضی روزا نمینویسم. به جاش یه پست خالی می فرستم و حذف می کنم. فرداش اون پستو بر میگردونم و با پست روز بعد با هم میفرستم. همش میترسیدم خوانندهها این جوری پستهای قبلی رو از دست بدن.