سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

اندکی تا پرواز

چیزی به پایان یک هفته‌ای که ندا به سعید گفته‌بود نمانده‌بود. اگر ندا راست می‌گفت، آن شب یا فردای آن پرواز داشت. در طول این یک هفته، سعید، شیوا و دکتر درخشان به هر کجا که می‌توانستند، سر زده‌بودند و جویای ندا شده‌بودند. بسیاری از هتل‌های تهران را به دنبال او جستجو کرده‌بودند. حتی سعید یک سفر به شمال رفته‌بود تا بلکه ندا را در سوئیتش بیابد. اما همه‌ی تلاش‌ها بی‌فایده بود. 

 

سعید: همه‌جا رو گشتیم! بی‌فایدست! دیگه فکر نمی‌کنم ندا رو بتونیم گیر بیاریم! 

شیوا: نا امید نشو سعید! هنوز خیلی جاها مونده! ببینم. تو به همه‌ی دوستاش زنگ زدی؟ 

سعید: به همه‌ی بچه‌هایی که می‌شناختمش زنگ زدم. 

شیوا: راستش ... شاید احمقانه بیاد ولی ... 

سعید: بگو شیوا! 

شیوا: اون دوستش بود که خودکشی کرده‌بود.
سعید: شیرین؟ 

شیوا: آره همون. شاید رفته خونه‌ی اونا. 

سعید: احمقانست! امکان نداره. آخه این همه هتل. این همه جا!

شیوا: ما همه جا رو گشتیم. ندا استاد کارای عجیت غریبه. اینم امتحان کن. 

سعید: تو این شرایط اگه تو بگی به جرج بوشم زنگ بزنم می‌زنم. بذار برم از اتاق ندا دفتر تلفنشو بیارم.  

شیوا: فقط زودتر. یه وقت ندا سر نرسه ببینه ما اینجاییم ناراحت شه!

سعید: نترس! اون اینجاها پیداش نمی‌شه. وقتی ندا می‌گه منو پیدا کن، یعنی پیدا کردنش به اندازه‌ی کافی سخت هست.
 

سعید به اتاق ندا رفت. از میز تحریر او دفتر تلفن او را برداشت و در حالی که آن را ورق می‌زد به سمت تلفن حال برگشت. شیوا و سعید نگاهی به هم کردند. سپس سعید تلفن را برداشت و از روی دفتر تلفن شماره گرفت. 

 

- الو؟

- الو منزل آقای اصلانی؟ 

- بله بفرمایین. 

- من ... راستش نمی‌دونم باید مزاحم شما بشم یا نه. ما از دوستان خانم ندا قادری هستیم. راستش چند روزیه ازش بی‌خبریم. ما با همه تماس گرفتیم. می‌خواستم بدونم شما احیاناً خبری ازش دارین؟ با شما تماسی چیزی نگرفته؟ 

- شما آقا سعید هستین؟ 

- بله ... شما منو از کجا می‌شناسین؟ 

- داستانش مفصله. پای تلفن نمی‌شه گفت. ندا خیلی دوست داشت شما رو ببینه. یه ساعت پیش رفت.

- وای! یعنی رفت فرودگاه؟ 

- بله. یه پیغام برای شما گذاشته. می‌دونست شما بالاخره پیداش می‌کنین. 

- من ... نمی‌دونم ... کدوم فرودگاه؟ کجا می‌خواست بره؟ خواهش می‌کنم بهم بگین! 

- فرودگاه امام. داره می‌ره هند.

- هند؟ کی پرواز داره؟ 

- ساعت دوازده. 

- تقریباً دو ساعت دیگه! خانم ... اصلانی! من باید برم! من گیرش میارم! من گیرش میارم! 

 

شیوا که صحبت آنها را نشنیده بود، با هیجان آمیخته با نگرانی پرسید: «رفته فرودگاه؟!» 

سعید گفت: «آره! من گیرش میارم!» 

شیوا گفت: «قبلش بریم دنبال بابا. اونم می‌خواد ببیندش!» 

سعید به سرعت سر تکان داد و گفت: «نه! وقت نداریم. میای یا نه؟!» 

شیوا: «آره!»

سعید کتش را از روی مبل برداشت و به سمت در خروجی دوید و شیوا هم به دنبال او رفت.

نظرات 1 + ارسال نظر
جودی آبوت شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 09:20 http://www.sudi-s.blogsky.com

اااااااااااااااا پس چرا پیغام رو نداد ؟!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد