مهسا روی صندلی آلاچیق نشستهبود. چشمانش را که از گریه سرخ شدهبود، به گوشهای دوختهبود و سیگار میکشید. ندا هم روی صندلی دیگری نشستهبود و به او خیره شدهبود. پس از مدتی ندا گفت: «دوستش داشتی؟»
مهسا چیزی نگفت و تنها دود سیگارش را بیرون داد. ندا گفت: «آخرین حرفی که زدی چی بود؟ اونا ... اونا کین؟ آدمای نامداری؟»
مهسا باز هم چیری نگفت. ندا آهی کشید و بلند شد. مهسا بدون آن که به او نگاه کند، گفت: «بشین!»
ندا در حالی که با کنجکاوی به او نگاه میکرد، دوباره نشست. مهسا گفت: «تو شوهر منو کشتی! تو اسفندیارو کشتی! هیچ خبر داری چیکار کردی؟»
ندا: من نمیدونستم که این قدر دوستش ...
مهسا: اه خفه شو! فکر کردی من عاشق اون مرتیکه بودم؟
ندا: خوب ...
مهسا: چیکارت کردهبود که حقش مرگ بود؟
ندا: اون با چند نفر دیگه، زندگیمو نابود کردن. پدر و مادر منو کشتن. نامزد منو کشتن. همه چیزمو ازم گرفتن ...
مهسا: خیلی جالبه خانم قادری ... راستی اسم کوچیکت چیه؟
ندا: ندا.
مهسا: ندا، عزیزم. اونا کشتن. تو چرا میکشی؟
ندا: اون آشغال حقش بود.
مهسا: نه نه نه! سوال منو جواب ندادی. وقتی به سرش شلیک کردی قیافت اون قدر سرد و بیروح شده بود که ازت ترسیدم. من و تو بدبختیم. هر دومون قربانیایم. بارها شده بخوام خودمو اونو بکشم و راحت شم. اما میدونی. اگه مام بکشیم، اگه مام دلمون اون قدر سنگ باشه که یه آدمی که داره جون میده رو تو صورتش شلیک کنیم، با اونا چه فرقی میکنیم؟
ندا: من با اونا فرق میکنم.
مهسا: اما تو هم آدم کشتی.
ندا: اون آدم نبود.
مهسا: اون شوهر من بود.
ندا: راستشو بگو. چی شد با اون ازدواج کردی؟
مهسا: چه میدونم. از سر بدبختی ... قیافت شبیه بچه پولداراست.
ندا پوزخندی بیروح زد. مهسا یک پک دیگر به سیگار زد و آن را روی زمین انداخت. سپس رو به ندا نشست و در حالی که به چشمان ندا خیره شدهبود، گفت: «من تو یه خانوادهی بدبخت بزرگ شدم. پدرم معتاد بود. آخرشم اونقدر کشید تا عمرشو داد به شما. مادرمم یه زن پیر بود که احتیاج به مراقبت داشت. من شب و روز کار میکردم که خرج خونه رو درارم. تا این که یه دفعه با اون ماشین فکستنی بابام داشتم تو خیابون میرفتم که ... زدم به یه بچه و ... طرف مرد. منم افتادم زندان. پول دیه و اینام که نداشتیم بدیم.»
ندا گفت: بذار حدس بزنم. اون اومد پول دیه رو داد.
مهسا: ناکس مثل این که مدتها بوده منو زیر نظر داشته. دنبال بهونه بوده که به دستم بیاره. به شرط ازدواج دیه رو داد ... منم خوب ... دیدم هم داره پول دیه رو میده، هم کلاً خرپوله. خوب واسه زندگی خودمو مامانم خوب بود. گفتم گور باباش. قیافشم که به خلافا نمیخورد، شبیه آدم حسابیا بود. اما بعد که باهاش همخونه شدم، فهمیدم چه آدم کثافتیه. هر روز باید یا خبر خلافاشو میشنیدم، یا باید براش پلیس میپیچوندم، یا باید واسه خودش و رفیقاش چایی میاوردم ... حتی گوش دادن به حرفاشونم جرم بود ... همش باید تهدید میشنیدم.
ندا: عزیزم واقعاً متاسفم. خوب چرا ناراحتی؟ من راحتت کردم.
مهسا خندهای عصبی کرد و گفت: «فکر میکنی! اون آدمایی که من میشناسم به این راحتی با مرگ اسفندیار کنار نمیان.»
ندا: تو هم با من بیا. من یه خونه تو تهران دارم. بیا اونجا زندگی کن. من دارم میرم خارج.
مهسا: ولش کن ندا جون. من دیگه حوصله ندارم. فکرامو کردم، اننخابمم کردم. تو از من قول میخوای به کسی نگم که تو اینجا بودی نه؟ قول! من میگم خودم این کارو کردم.
ندا: اما مگه نمیگی اونا خطرناکن.
مهسا: همیشه دوست داشتم خودم و این آشغالو بکشم. چه فرصتی بهتر از این؟ اینو تو برام کشتی. منم اونا میکشن. دستمم به خون آلوده نشد ... سیگار میکشی؟
ندا: این کارو با خودت نکن. بیا با هم بریم. راستی مادرت کجاست؟
مهسا شروع به خندیدن کرد. ندا با تعجب به او خیره شد. مهسا در میان خنده گفت: «مرد! من به خاطر اون خودمو فروختم به اسفندیار. برای اون شدم عروسکش! شدم کنیزش! شدم همدستش! هر چی به خودم تحمل کردم به خاطر اون بود. اما مادرم ...» از خنده نتوانست ادامه دهد. خندههایش عصبی و دردآور بود. پس از مدتی گفت: «یه هفته بعد از ازدواجم مرد!» و دوباره به خندیدن ادامه داد. ندا آرام از او فاصله گرفت و با سنگینی وصف ناپذیری آنجا را ترک کرد. برای نخستین بار بود که خود را بدبختترین موجود روی زمین نمیدید.
وای خدایا !