سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

تصفیه‌حساب با نامداری

ندا با عینک آفتابی در آلاچیق نشسته‌بود. دور تا دور آلاچیق درخت‌های باغ دیده می‌شدند. نامداری از راه رسید و وارد آلاچیق شد. ندا با دیدن او بلند شد. اما نامداری از او خواست که بنشیند. هر دو نشستند. سپس نامداری گفت: «خوب، خانم ...» 

ندا گفت: «قادری.» 

نامداری با شنیدن این حرف جا خورد و با تعجب گفت: «قادری؟!» 

ندا گفت: «بله. قادری! از دیدنم خوشحال نشدین؟» 

نامداری که به لکنت افتاده‌بود، گفت: «چرا چرا! اما ... تو دختر همون ...»

ندا: بله. من دختر همونیم که یه سال و نیم پیش شما کشتینش.

نامداری: تند نرو دختر جون. من هیچ نقشی تو اون ماجرا نداشتم. 

ندا: اتفاقاً من شنیدم نقش اصلی رو شما داشتین. شما، آقای سلطانی و آقای سربندی.

نامداری: اگه منظورت اون جلسه‌ی کذاییه که ... 

ندا: من راجع به جلسه چیزی نمی‌دونم ... اما خوشحال می‌شم برام بگین. 

نامداری: کی تو رو فرستاده اینجا؟ 

ندا: شیراوژن. دوست عزیزتون. 

نامداری: ها پس اون عوضی جای منو لو داده. گوش کن دختر جون. من دیگه تو این کثافت کاریا نیستم. توبه کردم. یه ساله که دور خلافو خط کشیدم. الانم دارم با زنم تو این خونه زندگی می‌کنم. 

ندا: زنتون؟ همون دختره رو می‌گین؟ بهتون نمی‌خوره زن به این جوونی داشته باشین.

نامداری: قضیه‌اش مفصله. به هر حال این جزو مسائلی نیست که من باید به تو توضیح بدم. 

ندا: نه نیست. اما قتل پدر و مادر من چرا. تو اون جلسه‌ای که می‌گین چیا گفته شد؟ 

نامداری: تصمیم قتل پدر و مادرت و تو توی برنامه بود. قرار شده‌بود وقتی امضاها رو گرفتیم همه رو بکشیم. نقشه‌ی من نبود. نقشه‌ی کیومرث بود. 

ندا: نامزد منم کشته شد. اون چرا؟ 

نامداری: نمی‌دونم. شاید چون تو زمانی که نباید، تو چایی که نباید بوده. 

ندا: به همین سادگی! آقای نامداری. می‌دونین الان من چرا اینجام؟ 

نامداری: چند روز پیش با سربندی صحبت کردم. می‌دونم چرا اینجایی. اما با کشتن من هیچی حل نمی‌شه. آدمای ما دخلتو میارن! هم زندگی خودتو نابود می‌کنی هم زندگی یه نفر دیگه رو. اون زنو می‌بینی؟ اگه من نباشم معلوم نیست چه بلایی سرش میاد. اون هیچ کسو نداره. من الان خانواده دارم خانم قادری. به خاطر یه گناه گذشته، نباید یه خانواده رو از هم پاشید.

در این هنگام مهسا با یک سینی محتوی سه لیوان آب میوه از راه رسید. نگاه پر حسرتی به ندا انداخت و سینی را روی میز گذاشت. نامداری در گوش او گفت: «برو تو عزیزم. الان میام.» 

ندا که این حرف را شنید، گفت: «نه! بذارین باشه! ما حرف خصوصی نداریم.» 

مهسا که منتظر یک اشاره بود درجا نشست. نامداری گفت: «ولی آخه ...!» 

ندا گفت: «خوب، آقای نامداری. حرف دیگه‌ای ندارین؟» 

مهسا گفت: «اینجا چه اتفاقی افتاده؟»

ندا در حالی که نگاهی بران به نامداری می‌کرد، گفت: «ایشون می‌دونن.» 

نامداری گفت: «برو خانم قادری! برو سراغ همون سربندی. از اینجا چیزی عایدت نمی‌شه!» 

ندا نگاهی به مهسا که با نگرانی به آنها نگاه می‌کرد انداخت. پس از کمی مکث بلند شد و گفت: «حق با شماست.»

و از جا برخاست. چیزی در وجودش می‌گفت که مهسا در این خانه زندانی است. اما وقتی نگاه نگران او را می‌دید، شک به راست بودن حرف نامداری می‌کرد. به هر حال ندا به دنبال نامداری نبود و هدفش یافتن سربندی بود. بی هیچ نتیجه‌ای راه بیرون را در پیش گرفت. اما هنوز فاصله‌ی زیادی نگرفته بود که یک صدای جیغ و سپس یک صدای شلیک شنید. به سرعت برگشت و دید که نامداری تفنگش را به سمت او نشانه گرفته. نامداری بلافاصله مهسا را که دست او را موقع شلیک پس زده‌بود، به طرفی پرت کرد و دوباره شلیک کرد. ندا به زحمت خود را پشت یک درخت رساند. مهسا با صدایی لرزان گفت: «نکن اسفندیار! بذار بره! تو رو جون مهسا بذار بره! غلط کردم!»

نامداری داد زد: «بیا بیرون خانم قادری! کاری که یه سال پیش باید انجام می‌شد، الان خودم انجامش می‌دم.» 

ندا از پشت درخت داد زد: «عوض شدی؟! توبه کردی؟! خیلی خوب خودتو نشون دادی عوضی!» 

نامداری آرام به سمت درخت رفت. مهسا با دلهره او را دنبال کرد. وقتی نامداری به درخت رسید، تفنگش را بالا آورد. اما ناگهان ندا از پشت درخت بیرون آمد و یک مشت به صورت او کوبید. تفنگ از دست نامداری افتاد. مهسا جیغ کوتاهی کشید. نامداری دولا شد تا تفنگ را بردارد. اما ناگهان ندا با یک حرکت او را از این کار باز داشت. وقتی ندا دستش را بالا آورد، یک چاقوی ضامن دار خونین در دستش بود. نامداری بلند شد. ندا چاقو را به سینه‌ی نامداری کوبید و بیرون کشید. مهسا شیون سر داد. نامداری روی زمین افتاد و به خود یپچید. مهسا داد زد: «نه! نه!» 

و گریه کنان بالای سر او آمد. ندا گفت: «نگران نباش. تحفه‌ای رو از دست ندادی.» 

مهسا دست نامداری را گرفت و گفت: «اسفندیار! اسفندیار صدامو می‌شنوی؟»
سپس رو به ندا کرد و گفت: «تو رو خدا به اورژانس زنگ بزن! ممکنه نجات پیدا کنه!»  

ندا تفنگ را به سمت صورت نامداری گرفت و شلیک کرد. خون به صورت مهسا پاشید. از ترس به نفس‌نفس زدن افتاد. ندا سرد و آرام گفت: «دیگه نجات پیدا نمی‌کنه خیالت راحت.»

و تفنگ را روی زمین انداخت. مهسا بلند شد و خود را روی ندا انداخت و جیغ کشید: «کثافت! چی‌کار کردی!؟ بدبختم کردی عوضی! می‌کشمت!»

عینک ندا روی زمین افتاد و در اثر دعوا زیر ندا شکست. ندا داد زد: «چی‌کار می‌کنی دیوونه! من نجاتت دادم!»

مهسا در حالی که هق هق می‌زد و با ندا کلنجار می‌رفت گفت: «تو نمی‌فهمی! اونا منو می‌کشن! اونا هر دومونو می‌کشن!» 

سپس ندا را رها کرد، تاق باز روی چمن دراز کشید و گریه را ادامه داد. ندا با شنیدن حرف آخر او کنجکاو شده‌بود. روی چمن نشست و به او خیره شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد