سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

همسر

نامداری یک ویلای بزرگ و مجلل در شمال کشور داشت که ندا نشانی آن را درست پیش از دستگیری شیراوژن از او گرفته‌بود. او اینک در مقابل در نرده‌ای دروازه مانند ویلا قرار گرفته‌بود که به باغی بزرگ گشوده می‌شد. آرایش صورت و عینکی که به چشم داشت با همیشه فرق داشت. دکمه‌ی زنگ را فشار داد. صدای یک زن جوان با ظرافت گفت: «بفرمایین.»

ندا با شنیدن این صدا جا خورد. تا به حال فکر می‌کرد نامداری در خانه تنهاست و می‌تواند بدون این‌که کسی خبردار شود، او را بکشد. با تردید گفت: «با آقای نامداری کار داشتم.»

لحن زن عوض شد و با دلخوری گفت: «تشریف بیارین.»

در آرام شروع به باز شدن کرد. ندا وارد باغ شد. راهی سنگ چین که در بین سنگهایش چمن روییده بود به سمت ساختمان ویلا می‌رفت. ندا آن راه را در پیش گرفت. عظمت باغ، او را ترسانده بود. با خود می‌اندیشید که حتماً در خانه پر از محافظ است و کشتن نامداری از کشتن شیخ مسعود هم سخت‌تر خواهد بود.

تمام این فکرها وقتی در باز شد ذهن او را ترک کردند. یک زن جوان که لباسی زرشکی رنگ به تن داشت که تا زانویش را می‌پوشاند، در را باز کرد. ندا با دیدن او کاملاً جا خورد. زن جوان هم با تعجب به ندا نگاه می‌کرد و حتی فراموش کرد که او را به داخل خانه دعوت کند. پس از مدتی ندا گفت: «شما دختر آقای نامداری هستین؟»

زن سرش را تکان داد و آهی کشید. سپس از جلوی در کنار رفت و گفت: «نه، همسرشم.»

ندا که خجالت کشیده بود، گفت: «واقعاً معذرت می‌خوام. من ...»

زن حرف او را قطع کرد و گفت: «مهم نیست. بفرمایین تو.»

ندا شالش را کنار زد و وارد شد. سپس عینکش را درآورد و نگاهی به اطراف کرد. زن در را بست. ندا گفت: «آقای نامداری تشریف ندارن؟»

زن گفت: «رفته بیرون.»

ندا گفت: «چه خونه‌ی بزرگی!»

زن لبخندی سرد زد و گفت: «ممنون! تشریف ببرین تو پذیرایی، اسفندیارم کم کم پیداش می‌شه.»

ندا نوعی غم در چهره‌ی او دید. اما چیزی نگفت و به سمت پذیرایی رفت. پنجره‌های بلند از سقف تا زمین پذیرایی کشیده شده‌بود و نور بیرون را به پذیرایی می‌رساند. ندا روی یک مبل نشست. پس از مدتی زن با دو لیوان آب میوه از راه رسید. آنها را روی میز گذاشت و با نوعی کنجکاوی آمیخته با نگرانی گفت: «می‌تونم بپرسم با اسفندیار چی‌کار داری؟»

ندا که نمی‌دانست چه بگوید، گفت: «راستش ... یه بدهی به من دارن.» 

زن با بی توجهی گفت: «آهان. الان می‌رسه.»

از نگاه زن پیدا بود که حرف او را باور نکرده‌است. نشست و با حالتی عصبی با دستانش شروع به بازی کرد. سکوتش برای ندا هر لحظه‌سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. بالاخره صدای در شنیده شد. زن لبخندی زد و به استقبال رفت. ندا هم از جا برخاست. پس از سلام کردن، زن در حالی که ندا را نشان می‌داد، گفت: «این خانم با تو کار داره.»

ندا هم نزدیک شد و سلام کرد. نامداری نگاهی به ندا کرد و گفت: «کمکی از دست من بر میاد؟»

ندا با کنایه گفت: «شما کمکتونو یه سال پیش کردین. خیلی ازتون ممنونم. حالا می‌تونم با شما تنها صحبت کنم؟»

زن با چشمان کنجکاو، آنها را نگاه می‌کرد. نامداری که نمی‌دانست ندا از چه صحبت می‌کند، مدتی به آن دو نگاه کرد. سپس آهی کشید و در حالی که از کنار ندا به سمت داخل می‌رفت، گفت: «برو تو آلاچیق. الان میام پیشت.»

ندا لبخندی زد و از خانه خارج شد. وقتی در بسته شد، زن گفت: «خوبه. پس از این کمکا به بقیه هم کردی! خاک تو سر من!»

نامداری گفت: «باز شروع نکن مهسا!»

مهسا گفت: «مگه حرف الانه! من زنتم! حق ندارم بدونم تو کجا می‌ری؟ با کی می‌ری؟ کارم شده صبح تا شب بشینم تو خونه تک و تنها. اینم جمعمه! ساعت چهار بعد از ظهره تازه اومدی خونه. ظهر غذا درست کردم ریختم دور!»

نامداری گفت: «چه قدر غر می‌زنی! داری خستم می‌کنی!»

مهسا گفت: «این روزا زود خسته می‌شی پیر مرد!»

نامداری داد زد: «پیر خودتی و ... اصلاً به تو هیچ ربطی نداره من چی‌کار می‌کنم! همون قدری که می‌دونی بسته!»

مهسا داد زد: «همون قدری که می‌دونم کافیه برای این که کارت به اعدام بکشه فهمیدی؟!»

نامداری به سمت مهسا رفت و یک سیلی به صورت او زد. سپس صورت او را گرفت و گفت: «یه بار دیگه غلط اضافی بکنی زنده زنده آتیشت می‌زنم! قرار بود دیگه راجع به گذشته حرف نزنی. بد کاری کردم از اون بدبختی کشیدمت بیرون؟! بد کاری کردم این زندگی رو برات فراهم کردم؟ چی کم داری بدبخت! چرا این قدر تو زندگی من فضولی می‌کنی؟!»

مهسا با آمیخته‌ای از خشم و ترس گفت: «تو منو خریدی! من عروسک تو بودم!» سپس با بغض داد زد: «تو واسه خوش‌گذرونی خودت منو آوردی اینجا!» و با صدای آرام‌تر ادامه داد: «حالا برو فرشته‌ی نجات! اون بیرون با تو کار دارن.»

و گریان به سمت آشپزخانه رفت. نامداری دستش را به طرز تحقیر آمیزی بالا آورد و زیر لب گفت: «برو بابا!» سپس از در خارج شد و در را به هم کوبید.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد