سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

شراره

شاید دیگر بازگشتی نباشد. اما باید رفت. اکنون سه روز می‌گذرد. سعید هنوز مرا پیدا نکرده. پیدا هم نخواهد کرد. اما می‌دانم این دفتر به دستش خواهد رسید. چگونه‌اش را نمی‌دانم. ندا می‌رود که خاطره شود. رفتن همیشه دشوار است. اما افسوس که نمی‌توانم نروم. 

در چوبی یک خانه باز شد. شراره با دیدن ندا در بیرون در در پوست نمی‌گنجید. در حالی که اشک می‌ریخت ندا را در آغوش گرفت و گفت: «تی بلا می‌سر خوشگل خانم. اینجا چه می‌کنی!» 

ندا که شالی زرد رنگ به سر و یک عینک آفتابی به چشم داشت، او را بوسید و گفت: «خیلی از دیدنتون خوشحال شدم. امید نداشتم یه‌بار دیگه ببینمتون.» 

شراره با ته لهجه‌ی شمالی‌اش گفت: «اونو در بیار چشمای قشنگتو ببینم.» 

ندا عینک آفتابی را درآورد. شراره صورت ندا را نوازش کرد و گفت: «خیلی دلم برات تنگ شده بود. بیا تو تی جان قربان.» 

ندا گفت: «نه دیگه مزاحم نمی‌شم.» سپس آهی کشید و ادامه داد: «اومدم ازتون خداحافظی کنم ... برای همیشه.» 

شراره کمی ناراحت شد و گفت: «اتفاقی افتاده ندا؟» 

ندا سری تکان داد و با لبخندی ساختگی گفت: «من دارم از ایران می‌رم.»

شراره گفت: «پس باید بیای تو!» 

و با اصرار ندا را به داخل خانه برد. ندا از سادگی و صفایی که در خانه بود به وجد آمد. به نظر می‌رسید که شراره تنها در خانه زندگی می‌کند. در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بود. ندا طوری که او بشنود گفت: «بچه‌هاتون کجان شراره جون؟» 

شراره گفت: «خسرو تهرانه. رفته دانشگاه بچه‌ام. من که بالا سرشون نبودم ولی جنس خودشون خوب بود.» 

ندا: آذر چه‌طور؟

شراره: آذرو همین چند ماه پیش فرستادم خونه شوهر. 

ندا: مبارکه! نگفته بودین! 

شراره: آخه از آخرین باری که تهران اومدم خیلی می‌گذره. همین دو‌سه ماه پیش بود. 

ندا: آره. خیلی وقته ندیدمتون. 

شراره: از بعد رفتن پدر و مادرت یه روز نیست که به فکرت نباشم. من نمی‌دونم کار خدا چه جوریه. یه دختر گلی مثل تو باید این بلا سرش بیاد. 

ندا: عیب نداره. عوضش تو این یه سال کلی بزرگ شدم. معنی واقعی زندگی رو فهمیدم. شراره جون! بیاین اومدم شما رو ببینم. می‌رم دیگه منو نمی‌بینینا! 

شراره گفت: الان! الان دختر جان. 

و در حالی که دستش را با دامنش خشک می‌کرد از آشپزخانه خارج شد. ندا با لبخند به او نگاه کرد. شراره گفت: «تو ازدواج نمی‌خوای بکنی؟» 

ندا گفت: «ای بابا. فعلاً نمی‌تونم. نامزدم که ... از دستم رفت. الان روحیه‌ام زیاد خوب نیست. برای همین دارم می‌رم خارج.» 

شراره سرش را پایین انداخت و گفت: «یادمه. آقای مهندس. عیب نداره. ولی جوونیتو حروم نکن دختر جان. همه پسرا برای تو سر و دست می‌شکنن.» 

و با صدای بلند خندید. ندا هم سرش را پایین انداخت و آرام با او همراهی کرد. شراره ادامه داد: «بله مگه چیت کمه. خوشگل، خانوم، درس خونده. همه چی تمومی! هر وقت اومدن خواستگاریت به خودم بگو بیام که فکر نکنن ندا بی کس و کاره.»

و باز هم خندید. ندا گفت: «شراره جون؟» 

شراره گفت: «جانم قربان تو بشم.» 

ندا گفت: «اگه دیگه همدیگرو ندیدیم، می‌خوام اینو بدونین که خیلی دوستتون دارم.» 

شراره با لحنی تمسخر آمیز گفت: «او مگه می‌خوای سفر آخرت بری دختر جان. سالی یه‌بار نیای اینجا ناراحت می شما! گفته باشم.» 

ندا لبخند سردی زد و چیزی نگفت. شراره به آشپزخانه رفت تا چای را آماده کند. 

آنها با هم چای خوردند و یک ساعتی صحبت کردند. از خاطرات شیرین گذشته، تا خاطرات تلخ پس از مرگ پدر و مادر ندا. روزی که پدر و مادر ندا کشته شدند، شراره برای دیدن خانواده‌اش به لاهیجان رفته‌بود و از این موضوع سخت احساس عذاب وجدان می‌کرد. ندا تا توانست او را دلداری داد و سعی کرد او را به یاد زحماتی که برای آنها کشیده بیاندازد. برای ندا یادآوری آن روزها سخت بود. اما داشتن یک هم صحبت مانند شراره به تسکین او کمک می‌کرد.

مهمانی ساده‌ی آنها بالاخره تمام شد و زمان رفتن رسید. یک پایان ساده برای شراره، و یک آغاز سخت برای ندا. آغازی برای یک انتقام. 

چه خوش خیال بود شراره. دانشجوی نیمه‌کاره‌ی ادبیات یا درس‌خوانده؟ شکسته یا زیبا؟ آدم‌کش یا بانو؟ نمی‌داند که من به کجا رسیده‌ام. دیگر برایم مهم نیست. سه نفر مانده‌اند که باید طعم مرگ را آن طور که به من چشانده‌اند بچشند. اسفندیار نامداری، مردی که در هر قاچاق و پول‌شویی که در ایران در جریان است، اثری از او در دیده می‌شود. کیومرث سلطانی، پدرخوانده‌ای که با جمع کردن خلاف‌کاران و جنایتکاران برای خود باند مخوفی در خاور میانه ساخته و کارش گروگان‌گیری و اخاذی است. و بالاتر از همه‌ی اینها اوست. دکتر سربندی! مردی زیرک و توانا. مردی که همه را به زیر آب کشیده و  می‌کشد تا خودش به هدفش برسد. خطرناک ترین مردی که می‌شناسم. مردی از جنس خودم. مردی که برای رسیدن به هدفش هر کاری می‌کند. مردان شیخ مسعود، مردان سلطانی، و نفوذ نامداری را در اختیار دارد و در عین حال هیچ خلافی در پرونده‌اش نیست. اسفندیار نامداری نزدیک است ... 

نظرات 1 + ارسال نظر
خسرو دوشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 12:39

چرا این همه تلخ چه دنیای وانفسایی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد