سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

ندا مرا نبخشید

شب بود و نور چراغ‌های رنگین خیابان و صدای ماشین‌ها شب بی‌خواب تهران به خوبی نمایان کرده بود. با سوار بر ماشین خود در خیابان حرکت می‌کرد. در این هنگام تلفن همراهش که روی صندلی شاگرد بود، به صدا درآمد. ندا نگاهی به آن انداخت. سعید بود. ندا بی‌توجه رویش را برگرداند و به رانندگی ادامه داد. هر چند لخظه یک بار نیم نگاهی به آن می‌انداخت. تا این که سرانجام تماس قطع شد. ندا آهی کشید و به فکر فرو رفت. یک کامیون در جلوی او قرار داشت که ایستاده بود. ندا با حالت عصبی بوق زد. پس از چند بار بوق زدن راننده‌ی کامیون سرش را بیرون آورد و گفت: «مگه نمی‌بینی دارم بار خالی می‌کنم!» ندا هم سرش را بیرون آورد و گفت: «آدم وسط خیابون بار خالی نمی‌کنه!» 

راننده کامیون گفت: «نمی‌بینی مگه!؟ ماشین پارکه! این همه جا از اون ور برو!» 

ندا گفت: «واقعاً که!» 

و با عصبانیت دنده عقب زد و حرکت کرد. اما ناگهان به ماشین پشتی خورد. راننده‌ی ماشین پشتی بوق ممتدی را آغاز کرد. ندا با سراسیمگی از ترمز دستی را کشید و از ماشین پیاده شد. راننده‌ی ماشین دیگر هم پیاده شد و گفت: «چی‌کار می‌کنی خانم؟ حواست کجاست آخه؟» 

ندا نگاهی به محل تصادف کرد و گفت: «حالا چیزی نشده که آقا!» 

راننده گفت: «عیب نداره برو. ولی حواستو جمع کن. برای آیندت می‌گم!» 

ندا نگاهی تند به او انداخت و برگشت و سوار ماشین شد. وقتی سوار شد متوجه شد که تلفن همراهش روشن شده است. یک پیام جدی داشت. آن را برداشت و پیام را باز کرد و خواند. سعید بود: «ندا از پروانه خبر نداری؟ از ظهر خبری ازش نیست.» ماشین را جلوی کامیون برد و نگه داشت. سپس با سعید تماس گرفت.

ندا: سلام سعید! 

سعید: سلام ندا. چرا جواب نمی‌دی؟ 

ندا: حالا ... داشتم رانندگی می‌کردم.

سعید: پروانه کجاست؟ ازش خبر داری؟ 

ندا: نه. من فکر می‌کردم پیش توه! 

سعید: نه پیش من نیست. از ظهر هیچ تلفنیمو جواب نداده. 

ندا: به منم جواب نداده! خونه زنگ زدی؟

سعید: آره! مامانش کلی نگران شد. می‌گفت فکر می‌کرده با منه. می‌گفت امروز ساعت چهار باید خونه می‌بوده. قرار بوده بره آرایشگاه. 

ندا: ای بابا. چیز کن. تو کجایی؟ ...

***

اشک از چشمان سعید سرازیر شد. شیوا گفت: «تقصیر تو نبود سعید!» 

سعید گفت: «شاید اگه زودتر حرفای ندا رو باور کرده بودم، می‌تونستم کنار پروانه باشم.» 

شیوا مدتی سکوت کرد. سعید ادامه داد: «دو هفته‌ی تموم از پروانه خبری نبود. تا اینکه ...»

به این‌جا که رسید دستش را روی چشمانش گذاشت و آرام به گریه افتاد. شیوا آرام گفت: «بقیشو می‌دونم سعید. روزی که فهمیدم ... واقعاً وحشتناک بود!» 

سعید گفت: «حتی ندیدمش که بهش بگم معذرت می‌خوام! از پروانه فقط موند یه کوله‌باری از ای‌کاش‌ها ...» 

یک قطره اشک از چشم شیوا سرازیر شد. سری تکان داد و با صدایی لرزان گفت: «به ندا حق می‌دم که غیر از کشتن اون آدم به چیزی فکر نکنه!» 

سعید بی‌توجه به حرف او گفت: «نفهمیدم پروانه‌ی من تو این ماجرا چه گناهی داشت. نفهمیدم چی می‌دونست که باید به خاطرش ... ولی به هر حال اینو می‌دونم که می‌تونستم کنارش باشم، و نبودم. ای کاش جای همه‌ی نفرتی که تو دلم نسبت به ندا پرورونده بودم، یه کم جا برای عشق پروانه می‌ذاشتم!  ای کاش جای همه‌ی لجبازیای احمقانه‌ام! یه کم سعی می‌کردم حرف ندا رو باور کنم. من خیلی بد کردم! هم به پروانه، هم به ندا!» 

شیوا اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «چی شد که ندا تو رو بخشید سعید؟» 

سعید آهی کشید و گفت: «این اشتباهی بود که منم تو تمام این مدت می‌کردم. اما با این تلفن ندا، فهمیدم که نه! ندا هنوز منو نبخشیده. هیچ وقتم نخواهد بخشید! اگه به من نزدیک شد، اگه با من بگو بخند کرد، اگه چند ماه کسی رو که از درون ازش متنفر بود تحمل کرد، فقط واسه این بود که نقشش عملی بشه. نقشه‌ی انتقام! و من عروسک خوبی بودم. اون این جوری انتقامشو از منم گرفت!»

شیوا که بهت زده به او خیره شده بود، گفت: «منظورت چیه سعید؟ چرا واضح صحبت نمی‌کنی؟»

نظرات 1 + ارسال نظر
نگار دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 22:53 http://www.u-man.blogsky.com

سلام
الهی یعنی پروانه هم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره داری هیجانیش میکنیا.

یه سوال چرا آدرس منو عوض نکردی؟؟/؟

خوب غصم میشه ها.

من آپم اومدی خوشحال میشم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد