هوا گرم بود و آفتاب مستقیم میتابید. در خانه به صورت خودکار باز شد و ماشین ندا بیرون آمد. سعید که پشت در کمین کرده بود، روی کاپوت زد تا ندا ماشین را نگه دارد. سپس خود به سمت در سمت شاگرد رفت. ندا که یک عینک آفتابی به چشم داشت، با تعجب او را دنبال کرد. سعید سوار شد. ندا نگاهی به او کرد و گفت: «چی میخوای سعید؟»
سعید نگاهی سریع به او انداخت. سپس در حالی که لبانش را میخورد، به سمت جلو برگشت و کمی مکث کرد. آنگاه گفت: «پروانه چی میگه ندا؟»
ندا با آرامش گفت: «چیو چی میگه؟»
سعید گفت: «راجع به این قاتل پدر و مادرت. تو واقعاً اونو پیدا کردی؟»
ندا لبخندی زد و گفت: «پیدا کرده بودم که الان زنده نبود! چی داری میگی سعید؟»
سعیدا گفت: «پروانه افتاده دنبال این که کسی که شبا مزاحم تو میشه رو پیدا کنه. ندا من فکر میکردم تو رفتی اونجا خوب شدی! ولی متاسفانه باید بگم هنوز اون توهماتتو داری.»
ندا ترمز دستی را کشید و گفت: «سعید باید بگم که اگه منتظری الان من باز گریه زاری راه بندازمو ازت خواهش کنم حرفمو باور کنی باید بگم اشتباه میکنی. این که پروانه چی کار میکنه هم به خودش ربط داره.»
سپس عینکش را برداشت و گفت: «وایسا ببینم. پس بگو! پروانه دیروز ناراحت بود! واسه همین بود نه؟ چرا این قدر بهش فشار میاری سعید؟ چرا نمیذاری کاری رو انجام بده که بهش اعتقاد داره.»
سعید گفت: «اعتقاد؟ این به مهمله که تو تو فکرش انداختی. اگه کسی قراره سر نخی پیدا کنه پلیسه نه تو! دست از سر پروانه بردار ندا! بیتشر از این تو بازیای خودت شریکش نکن!»
ندا دستی را که عینک در آن بود جلوی بینیاش گرفت و کمی مکث کرد تا خشمش فرو نشیند. سپس برگشت و گفت: «ببین سعید! تو از من بدت میاد منم از تو بدم میاد! بهتره خودمونو گول نزنیم. هر چیزی که من بگم برای تو احمقانه و مهمله. ولی میدونی چیه؟ بهتره به خاطر پروانه همدیگرو تحمل کنیم. اون باور داره من چی میگم! و با همین چیزایی که میگم تا حالا به خیلی جاها رسیدیم. دل و رودهی شهر آسمانو ریختیم بیرون. همه چیزو فهمیدیم. چیزایی که پلیس تا صد سال دیگه هم نمیفهمه! ما حتی آدرس دو سه تا از اعضای اونو توی تهران پیدا کردیم!»
سعید با لحنی تمسخر آمیز گفت: «که چی!؟ دو سه نفر آدم که توی تهران زندگی میکنن. چرا این آدما باید مزاحم تو بشن؟ مگه کار و زندگی ندارن؟»
ندا گفت: «من نگفتم اونا مزاحم من میشن! ولی سرنخ خوبی هستن!»
سعید با لب آویزان و با بی توجهی به ندا خیره شده بود. ندا پس از کمی مکث، ادامه داد: «در ضمن تازگیا یکی داره مزاحم پروانه هم میشه! یعنی از وقتی که ما رد این آدما رو گرفتیم. دو سه دفعه پروانه دیده که تعقیبش میکنن.»
سعید آهی کشید و گفت: «پس پروانه رم کردی مثل خودت! ببینم. این آدما چرا مزاحم من نمیشن! چرا وقتی من و پروانه با همیم تعقیبش نمیکنن؟ تو داری پروانه رو نابودش میکنی!»
ندا عینک آفتابیاش را دوباره به چشمش زد و گفت: «نه سعید. از نظر من این تویی که داری نابودش میکنی. من به چیزی که میگم اطمینان دارم. یه دست کثیف پشت همهی این چیزاست. کشتن پدر و مادر من. تجاوز به من! یک نفر که همین الان توی خیابونای این شهر لعنتی داره پرسه میزنه باعث و بانی همهی ایناست. من اومدم تهران تا اون آدم رو پیدا کنم. چون شنیدم به زودی داره از ایران میره. اگه شواهدشو میخوای هم برات میارم. ولی سعی کن تا از روی من خجالت نکشیدی تو هم مثل پروانه حرفمو باور کنی. سخت نیست. من حاضرم مدارکوم بهت نشون بدم. ولی این مدارکو به کسی که حرفمو باور نمیکنه نشون نخواهم داد.»
سعید پوزخندی زد و گفت: «مدارک! من خودمو مسخرهی تو نمیکنم. تو یه بیمار روانیای که جاش توی آسایشگاهه.»
ندا با صدای بلند گفت: «بی تربیت!»
سعید از ماشین پیاده شد و در حالی که به در و سقف ماشین تکیه داده بود، با لحنی تهدیدآمیز گفت: «دست از سر پروانه بردار ندا.»
سپس در را بست و به سمت در خروجی حرکت کرد. ندا عینک آفتابیش را درآورد و قدمهای سعید را دنبال کرد. وقتی سعید بیرون رفت، ندا مدتی به فکر فرو رفت. گویی نمیشد سعید را با دیدگاه ندا آشتی داد. در این میان پروانه تحت فشار بود. از یک طرف ندا را دوست داشت و او را باور داشت. از سوی دیگر سعید هرگز نمیخواست با این باور کنار بیاید.
ندا تلفن همراهش را برداشت و شمارهی پروانه را گرفت تا با او صحبت کند. مدتی آن را نزدیک گوشش گرفت. اما پروانه جواب نداد. ندا نگاهی به صفحهی تلفن کرد و گفت: «دختر تو موبایل پس واسه چی گرفتی؟» سپس آن را روی صندلی شاگرد انداخت، عینکش را به چشمش زد و ترمز دستی را خواباند.