سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

روز سیزدهم بهار

من همان ساقه ی خشکی هستم 

که ز سرمای زمستانی سخت 

رفتن بوی تو شد آوازم

دوستان من. می‌دانم که نباید این گونه می‌شد. نباید این گونه می‌رفتم. و یا این گونه شما را ترک می‌گفتم. اما هیچ چیز آن طوری نبود که باید می‌شد.

من نباید این گونه تنها می‌شدم.  اما شدم

نباید یک شبه همه چیزم به باد می‌رفت. اما رفت. 

نباید هرگز کابوس می‌دیدم. اما دیدم.

آزار دهنده تر از همه این که نباید شما را در غم بی پایانم شریک می‌کردم ... که کردم!

 

دوستان عزیزم. من می‌روم با کوله باری از غم نباید‌ها و امید آن که روزی که دلم آرام گیرد. من می‌روم تا از این پس دوستانم زندگی آرامی داشته باشند. می‌روم تا پروانه دیگر مجبور نباشد هر روز به من سر بزند. می‌روم تا سعید پروانه‌اش را باز یابد. می‌روم تا کاغذهای نسخه‌ی دکتر درخشان که قرار است در کشوی میز تحریرم تل‌انبار شوند و خاک بگیرند، اصلاً نوشته نشوند.

اما نگران نباشید. آن چه شما به آن زندگی می‌گویید هنوز در تنم جریان دارد. هنوز اگر یک روز گرسنه بمانم ضعیف می‌شوم. هنوز هر شب کابوس می‌بینم. هنوز می‌ترسم. هنوز اشک‌هایم شور هستند و پس از گریه کردن تشنه‌ام می‌شود. و هنوز وقتی شبها از تخت‌خواب می‌افتم صبح درد دارم. پس نیازی نیست نگران باشید. من هنوز زنده‌ام. و هنوز برنامه‌ای برای مردن ندارم.

این سفر آغازی است برای من. آغازی دوباره. تولدی دوباره. شاید آن گونه که پروانه می‌پنداشت. و شاید آن گونه که خود می‌دانم. به هر حال می‌روم تا آن کسی را که هیچ کدام ندیده‌اید، و من دیده‌ام، دیگر نبینم. و تنها به او فکر کنم. می‌روم تا تنهاییم را آن گونه که هست حس کنم. و سوزش آتش درونم را پیش از آن که خاکسترم کند درک کنم. و می‌روم تا اندیشه آغاز کنم. من از درون می‌دانم که چه کسی مرا به این روز نشاند. اما افسوس که انسان‌های امروز تنها کاغذ و اثر انگشت را می‌فهمند. که از آنها هنوز ندارم. به پلیس خبر ندهید. خود نیز به دنبال من نیایید. خود به دیدارتان خواهم آمد. 

پروانه گریه می‌کرد. پدرام آهی کشید و از میز فاصله گرفت. سعید روی مبل تکیه داد و به فکر فرو رفت.

***

سعید در فکر بود. شیوا گفت: «سعید؟ چی شد؟» 

سعید به خوب آمد گفت: «چی؟» 

شیوا لبخندی زد و گفت: «داشتی حرف می‌زدی!» 

سعید گفت: «آهان ببخشید! هیچی دیگه. دو ماه تموم از ندا بی خبر بودیم! اون اولا پروانه خیلی بی تابی می‌کرد. ولی دیگه کم کم همه به یه زندگی بدون ندا عادت کردیم. تا این که وسطای خرداد ندا اومد تهران! اما چه اومدنی!» 

شیوا گفت: «چه طور؟» 

سعید گفت: «فهمیدیم تمام این مدت شمال بوده. تو سوئیتی که پدرش زمان حیاتش براش خریده بود. ندا خیلی وحشتناک شده بود. ندای شاعر با اون روح لطیف دیگه شده بود یه موجود محکم و خشن. کلاس دفاع شخصی می‌رفت. حرف زدنش خیلی محکم تر شده بود. راستش من دیگه نمی‌شناختمش! البته الان دیگه بهش عادت کردم. همه عادت کردیم. ولی یادم نرفته که ندا قبل رفتنش چه جوری بود؟ انگار رفته بود اونجا تا خودشو برای این انتقام آماده کنه.» 

شیوا گفت: «آره. ولی همین که این قدر تونست دووم بیاره خیلیه سعید! بابام همیشه ازش تعریف می‌کرد. یعنی قبل از این تلفنش! خوب بعدش چی شد؟» 

سعید گفت: «آره. ندا دو ماه تهران بود. تو مدت حضورش توی تهرانم بی‌کار نبود. رفت کلاس تیراندازی ثبت نام کرد. من نفهمیدم چرا! ولی خودش خوب می‌دونست می‌خواد چی کار کنه. یعنی الان دیگه همه فهمیدیم. پروانه هم همیشه باهاش بود.» سپس آهی کشید و ادامه داد: «من همیشه دیر فهمیدم! همیشه وقتی فهمیدم، وقتی باور کردم و وقتی به خودم اومدم که دیر شده بود! تو این دو ماه نخواستم ندا رو باور کنم. نه ندا رو، نه پروانه رو. از ندا به شدت متنفر شده بودم. و این تنفر منو کور کرده بود. تا حدی که بی پروا بهش توهین می‌کردم! تا این که اون روز از راه رسید. هیچ وقت یادم نمی‌ره...»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد