سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

پس از بیداری

پروانه و سعید در راهروی بیمارستان به سرعت راه می‌رفتند. صورت پروانه خیس بود و پیدا بود پیش از ورود به بیمارستان گریه کرده است. وقتی به اتاقی که ندا در آن بستری بود نزدیک شدند، دکتر جعفری از آن بیرون آمد. با دیدن آنها گفت: «بچه‌ها یه دقیقه تو نرین.» 

و آنها را به کناری کشید. سپس رو به آنها گفت: «بچه‌ها خوب گوش کنین. ندا تازه به هوش اومده. فعلاً چیزی در مورد پدر و مادرش نمی‌دونه. من بهش گفتم پدر و مادرش تو یه بیمارستان دیگه بسترین. در حال حاضر استرس براش اصلاً خوب نیست. سعی کنین کمکش کنین یه کم روحیه‌اش خوب شه تا بعداً ‌سر فرصت بشه بهش گفت.»

سعید با سر تأیید کرد. پروانه هم گفت: «چشم آقای دکتر.»  

دکتر سری تکان داد و به راه افتاد. اما هنوز چند قدمی دور نشده بود که چیزی به خاطرش رسید. برگشت و گفت: «بچه‌ها!» 

سعید و پروانه برگشتند. دکتر  گفت: «ممکنه یه کم مشکلات حافظه‌ای داشته باشه. یه وقت نگران نشین. طبیعیه. کم کم خوب می‌شه.»

و چشمک زد. سعید پرسید: «کلاً چی یادش میاد؟»

دکتر خندید و گفت: «همه چی یادش میاد! مشکلات حافظه که گفتم منظورم این نبود که حافظه‌شو از دست داده. فقط ممکنه یه چیزای کوچیکی یادش نیاد. مثلاً شیش ماه پیش با شما فلان جا رفته. در همین حد. اونم به مرور زمان درست می‌شه. طول می‌کشه که حواسش کامل بیاد سر جاش. نکته‌ی بد قضیه اینه که ظاهراً اون روز رو یادش میاد. معمولاً این افراد یادشون می‌ره چه اتفاقی براشون افتاده. ولی ندا ظاهراً کاملاً به خاطر داره. برای همین مجبور شدم بهش بگم که پدر و مادرش بسترین ...»

ندا روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش بسته بود. در اتاق باز شد و پروانه و سعید وارد شدند. پروانه با دیدن ندا بغض کرد و به سمت او دوید. کنار تخت زانو زد و در حالی که دست او را می‌فشرد گفت: «سلام ندا جونم!» و شروع به گریه کرد. ندا چشمانش را باز کرد و زیر چشمی به او نگاه کرد. با دیدن او لبخندی زد و آرام گفت: «سلام پروانه.»

پروانه بلند شد و گریان گفت: «سلام قربونت برم! نمی‌دونی چه‌قدر دلم برای صدات تنگ شده بود ندا! فکر کردم دیگه صداتو نمی‌شنوم!» و صورت او را بوسید. یک قطره اشک از چشمان ندا سرازیر شد. سعید به پروانه اشاره کرد و آرام گفت: «پروانه! پروانه! گریه نکن!»

پروانه اشک‌هایش را پاک کرد. سپس به ندا پشت کرد، نفسی عمیق کشید و کمی صورتش را مالبد. آن‌گاه دوباره برگشت و رو به ندا گفت: «همه رو کشتی و زنده کردی! فکر کردیم از دستت دادیم دختر!» ندا خندید و گفت: «ببخشید.» سپس نگاهش به سعید افتاد و گفت: «سلام سعید.»

سعید نزدیک شد و سلام کرد. پروانه گفت: «نگاه کن دوستم چه‌قدر لاغر شده! من برم با دکتر جعفری صحبت کنم ببینم چیا می‌تونی بخوری. یه چیزی برات می‌گیرم بخوری جون بگیری!»

و به سرعت از اتاق خارج شد. ندا آرام گفت: «قربونت برم پروانه جونم.»

سعید گفت: «حیوونی خیلی نگرانت بود. من حالشو می‌فهمم.»

ندا خنده‌ای بی رمق کرد و گفت: «من دو ماه تو کما بودم؟»

- آره ... تقریباً!

- باورم نمی‌شه. دکتر وقتی گفت فکر کردم داره اذیتم می‌کنه.

- دو ماهه همه چشم به راهتن که بیدار شی.

- عجیبه. پروانه همش بالا سرم بود نه؟

- آره حیوونکی. دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید. 

- خیلی دختر ماهیه. قدرشو بدون. راستی به پدر و مادرم هم سر زدین؟ اونا کدوم بیمارستانن؟

- راستش ... آره ... پروانه سر می‌زد.

- کجان اونا؟ دکتر بهم نگفت.

- آ ... راستش دقیق نمی‌دونم ... پروانه حالا میاد بهت می‌گه. 

سپس با دست‌پاچگی گفت: «من برم ببینم پروانه کجاست بیارمش.» و از اتاق خارج شد. ندا با تعجب به او نگاه کرد. سپس نفسی کشید و به سقف خیره شد.

*** 

شیوا لبخند زد و گفت: «ندا همیشه اون‌قدر گیر می‌ده تا همه چی رو بفهمه. راستی چیزی از آریا نپرسید؟»

سعید خندید و گفت: «نه! جالبش همین بود. بعداً معلوم شد اصلاً یادش نبوده نامزد داره. یعنی حواسش نبوده. خودش که بعداً می‌گفت یادم بود ولی اصلاً انگار مغزم نمی‌خواست بهش فکر کنه. دو سه روز بعد از اون روز، حلقه رو که تو دست خودش دیده تازه نگران آریا شده.»

شیوا با خنده گفت: «ای وای چه عجیب! اونم با اون همه علاقه‌ای که به آریا داشته.» 

سعید گفت: «آره! البته دکتر گفته بود این چیزا طبیعیه.»

گفت: «راستی عموی ندا چی شد؟»

- نگفتم؟ فکر کردم گفتم. عموش مجبور شد برگرده. از کارش زده بود اومده بود. یه هفته قبل از به هوش اومدن ندا برگشت.

- ندا فهمید که عموش اومده بوده؟

- اون موقع نه. اگه بهش می‌گفتیم، باید می‌گفتیم که چرا اومده. چون عموش کسی نبود که همین‌جوری بیاد. در نتیجه گذاشتیم بعداً بهش بگیم.

نظرات 1 + ارسال نظر
جودی آبوت دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:40 http://www.sudi-s.blogsky.com

ببین یعنی عالی هستی !!!! انقدر که من کا قصه اتو از فصل اول یک روزه خوندم تا مرضم بخوابه و به اینجا برسم :):):):):):):)

واقعاً ممنونم. خوشحالم که خوشت اومده.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد