سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

سیزده

داستان دختری که سیزده را دوست می‌داشت ... این وبلاگ، یک وبلاگ داستانی است.

بازجویی در کافی شاپ

شب بود و ندا تنها در کافی شاپ هتل نشسته بود. در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، یک فنجان قهوه را با دو دست گرفته بود و آرام سر می‌کشید. در این هنگام یک نفر در طرف دیگر میز نشست. ندا فنجان را روی نعلبکی گذاشت.

- جناب سرگر...!

- هیچی نگو. قهوه تو بخور بعداً با هم صحبت می‌کنیم.

ندا با تردید فنجان را برداشت. جرعه جرعه به نوشیدن قهوه پرداخت. پس از هر جرعه فنجان را پایین می‌آورد و نگاهی به علی‌دوستی می‌کرد. ولی پس از چند لحظه، با دیدن نگاه پر صلابت او، فوراً چشمانش را پایین می‌انداخت و یا به اطراف نگاه می‌کرد. علی‌دوستی با آرامش به او نگاه می‌کرد و گاهی لبخندی کمرنگ می‌زد. به محض برخورد فنجان با نعلبکی، علی‌دوستی صحبت خود را آغاز کرد.

- می‌دونی که برای چی این‌جام.

- شما دیگه به من اطمینان ندارین. این دلیل اصلیشه.
- و اینم می‌دونی که چه جوری پیدات کردم؟

- اینم می‌دونم. یه ماشین پلیس از آگاهی تا این‌جا دنبالمه. الانم بیرون هتل ایستاده.

- تو دختر باهوشی هستی ندا. همین باهوشیت داره اذیتم می‌کنه.

ندا نعلبکی و فنجان قهوه را از خود دور کرد و گفت: «می‌خواین یه چیزی سفارش بدم؟»

- نه. من برای خوردن نیومدم. 

- نه. ولی یه فنجون قهوه کسی رو نمی‌کشه!

علی‌دوستی با حرکت سر و چشمانش تایید کرد. ندا به گارسن علامت داد. علی‌دوستی چشم از ندا بر نمی‌داشت. ندا دو فنجان قهوه‌ی دیگر سفارش داد. گارسن فنجان روی میز را برداشت و آن‌جا را ترک کرد. علی‌دوستی در حالی که گارسن را با چشم دنبال می‌کرد، گفت: «آخرین سوال هوش. می‌دونی چی می‌خوام بگم؟» و ناگهان چشمانش را به سمت ندا برگرداند.

ندا خنده‌ای شیرین کرد و با لحنی شیطنت آمیز گفت: «این که ... اگه الان صحبت نکنم فردا با حکم جلبم میاین!» علی‌دوستی لبخندی زد و گفت: «احسنت! پس بهتره با این شروع کنیم که تو توی هتل چی‌کار می‌کنی. خونه راحت نبود؟»

- چون که خسته شدم جناب سرگرد. خسته. از این که همه فکر کنن می‌تونن از من سرپرستی کنن. یا مثلاً من کسیم که نمی‌نوتم از خودم مراقبت کنم. اومدم این‌جا چند شب آرامش داشته باشم.

- آرامش. خیلی خوب. نظرت چیه حالا شروع کنیم؟ فکر کنم تو کافی شاپ از هر جای دیگه‌ای برای حرف زدن راحت تری نه؟ 

- آره تا حد زیادی. کلاً هر آرامشی رو دوست دارم. البته کافی‌شاپ این‌جا زیاد آروم نیست. ولی خوب، وقتی داغی و تلخی قهوه از گلوت پایین می‌ره، برای یک لحظه همه چی رو فراموش می‌کنی. انگار همه چی ساکت می‌شه.

- تو قهوه رو تلخ می‌خوری؟ 

- نه همیشه. ولی بعضی وقتا چرا. 

- خیلی تلخه که دختر جون. چه جوری می‌خوری؟ 

- گاهی وقتا که احساس می‌کنی زندگیت بدتر از این نمی‌شه، بهت نشون می‌ده که همیشه یه چیز تلخ ترم هست. برای من که تو این شرایط خیلی تسکین دهندست!
- نگاه جالبی بود. پس منم به افتخار خانم قادری امشب قهوه رو تلخ می‌خورم. تا بفهمم تلخ تر از این پرونده‌ای که رو دست ما گذاشته هم هست!

- خوب، پیداست شما تا جواب نگیرین از این‌جا نمی‌رین. از کجا شروع کنم؟

- از هر جا دوست داری. فقط راست بگو و هر چی می‌دونی رو بگو.

- آم. شیرین اصلانی رو شما می‌شناختین؟ دخلی تو پرونده داشته؟

- اصلانی. خیلی آشناست. آهان. آقای حمید اصلانی یه پیر مردی بود تو همین پرونده. اگه اشتباه نکنم، کارمند شرکت بود. از اونم بازجویی کردیم. شیرین اصلانی. دختری که درست قبل از این ماجراها خودکشی می‌کنه. و خودکشی اون باعث به وجود اومدن یه کینه بین پدر تو و پدر اون می‌شه.

- درسته. می‌خوام از روزی بگم که ما از شمال برگشتیم تهران و من فهمیدم که شیرین خودکشی کرده ... قبلش یه قولی بهم می‌دین؟

- چه قولی؟

- بذارین تهران بودن من مخفی بمونه. برای دوستام و کسایی که می‌شناسم.

- تو همه چیزو بگو. منم قول می‌دم هیچ کس نفهمه تو تهرانی!

ندا خوشحال شد و دستش را جلو آورد تا با علی‌دوستی قول ببندد. علی‌دوستی براق شد و با حالتی دست پاچه گفت: «قبوله.» ندا که متوجه دلیل این رفتار شده بود، با شرمندگی دستش را عقب کشید و در حالی که زیر لب می‌خندید گفت: «معذرت می‌خوام!» علی‌دوستی سری تکان داد و گفت: «از دست شما جوونا. استغفرالله ... خوب، می‌شنوم!»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد